» ۱۳۸٩/٥/٢٢ :: ۱۳۸٩/٥/٢٢
» my saint :: ۱۳۸٥/۱/٢٥
» گردگيری :: ۱۳۸٤/۱٢/۸
» دلم تنگه برات :: ۱۳۸٤/۱٠/٩
» سلام دوست قديمی :: ۱۳۸٤/٦/٢٢
» ۱۳۸۳/٧/۱٠ :: ۱۳۸۳/٧/۱٠
» بازی :: ۱۳۸۳/٦/۳٠
» شبهای روشن يزد :: ۱۳۸۳/٦/٢٤
» No comments :: ۱۳۸۳/٦/۱٥
» سرانجام يک اعتراف :: ۱۳۸۳/٦/۱۳
» پالتوی سرمهای :: ۱۳۸۳/٦/٩
» قصرهايی که فرو میريزند :: ۱۳۸۳/٦/۸
» برگهای زرد٬ رقص زار و ويرجينيا :: ۱۳۸۳/٦/٥
» بازگشت به نقطهی صفر :: ۱۳۸۳/٦/٥
» هنوز ٬ هميشه٬ هميشه... :: ۱۳۸۳/۱/٢٠
» هيچی عوض نشده... :: ۱۳۸٢/۱٢/٢۳
» : کولیها : :: ۱۳۸٢/۱٢/٢٠
» به استقبال ۸ مارس روز جهانی زن!!! :: ۱۳۸٢/۱٢/۱٦
» : ابلاغيه يا اطلاعيه يا هر چی برای آگاهيه...: :: ۱۳۸٢/۱٢/۱٠
» : از هر دری سخنی : :: ۱۳۸٢/۱٢/٦
» : پردهخوانی يک فاجعه : :: ۱۳۸٢/۱٢/۳
» بدون شرح :: ۱۳۸٢/۱۱/۳٠
» : داستان؟ : :: ۱۳۸٢/۱۱/٢٩
» :... : :: ۱۳۸٢/۱۱/٢۸
» : تب : :: ۱۳۸٢/۱۱/٢۸
» : وبگردی صورتی! : :: ۱۳۸٢/۱۱/٢٦
» : خارش : :: ۱۳۸٢/۱۱/٢٥
» : عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد : :: ۱۳۸٢/۱۱/٢۱
» : کاملا شخصی : :: ۱۳۸٢/۱۱/۱۸
» : خوبِ خوبِ خوب : :: ۱۳۸٢/۱۱/۱۳
» :من يه احمق ديوونهام كه با نوستالژيهام زندهام : :: ۱۳۸٢/۱۱/٧
» : زمان گذشت و... : :: ۱۳۸٢/۱۱/٥
» : سرگيجه : :: ۱۳۸٢/۱۱/۳
» : کولیها : :: ۱۳۸٢/۱٠/٢٩
» : هنوز : :: ۱۳۸٢/۱٠/٢٧
» : لحظهی تولد : :: ۱۳۸٢/۱٠/٢٦
» : نون والقلم : :: ۱۳۸٢/۱٠/٢۱
» ۱۳۸٢/۱٠/۱٥ :: ۱۳۸٢/۱٠/۱٥
» : خنده های گلسو : :: ۱۳۸٢/۱٠/۱۳
» : تو فکر خيلی سقفم : :: ۱۳۸٢/۱٠/۱٠
» غم اين خفته ی چند خواب در چشم ترم می شکند :: ۱۳۸٢/۱٠/٦
» : چرا اينا رو نوشتم؟؟ : :: ۱۳۸٢/۱٠/٤
» : دل پر سيری چند؟ : :: ۱۳۸٢/۱٠/٢
» : پيراکتوس ليترانوس : :: ۱۳۸٢/٩/٢٩
» : بی عنوان : :: ۱۳۸٢/٩/٢٦
» امروز اولين روز از بقیه عمر من شد.بی نقطه چين.بی لينک.بی شمارشگر. :: ۱۳۸٢/٩/٢۳
» ::ماليخوليايی:: :: ۱۳۸٢/٩/۱٩
» ترس و لرز... :: ۱۳۸٢/٩/۱۸
» سيلويا،سيلويا... :: ۱۳۸٢/٩/۱٤
» متفرقه جات... :: ۱۳۸٢/٩/۱۳
» ضيافتهای عاشق را... :: ۱۳۸٢/٩/۱۱
» بدون توضيح ؛ شرح ؛ تفسير ؛ حرف اضافی ؛ آه و ناله و... :: ۱۳۸٢/٩/۱٠
» وسترن؛ يک داستان خانوادگی... :: ۱۳۸٢/٩/٩
» يک نسيم... :: ۱۳۸٢/٩/٧
» ديالوگ بين سپينود و من! :: ۱۳۸٢/٩/۳
» کجاست لحظه نوشتن؟... (۳) :: ۱۳۸٢/۸/٢۸
» گيج... :: ۱۳۸٢/۸/٢٧
» در سفر بايد شناخت....!!!! :: ۱۳۸٢/۸/٢٤
» قابی در عکس... :: ۱۳۸٢/۸/٢۱
» کجاست لحظه نوشتن؟......(۲) :: ۱۳۸٢/۸/٢٠
» کجاست لحظه نوشتن؟.....(۱ ) :: ۱۳۸٢/۸/۱۸
» شبانی که خدا را نوازش می کرد.... :: ۱۳۸٢/۸/۱۸
» بيا برويم به مزار... :: ۱۳۸٢/۸/۱۱
» گرفتاری لای لايه های احساسی؟!!! :: ۱۳۸٢/۸/٧
» ميشه هنوز اينجا داد زد و گريه کرد؟ :: ۱۳۸٢/۸/٦
» metal :: ۱۳۸٢/٧/۳٠
» سينما بالاخره چيه؟؟... :: ۱۳۸٢/٧/٢٦
» چرا؟ :: ۱۳۸٢/٧/٢٤
» داستانی به مزخرفی آگهی های تبريک روزنامه ها..... :: ۱۳۸٢/٧/٢٢
» حرفهای يوميه.... :: ۱۳۸٢/٧/۱٩
» عشق من,وبلاگ من :: ۱۳۸٢/٧/۱٥
» سلام...صبح به خير... :: ۱۳۸٢/٧/۱٢
» انتها برای يک زن؟ ... هرگز :: ۱۳۸٢/٧/۱٢
» چند حرف ساده و خودمانی... :: ۱۳۸٢/٧/۱۱
» اگر زیر آب نفس عمیق بکشی, چه می شود؟؟؟.... :: ۱۳۸٢/٧/۸
» بی احترامی... :: ۱۳۸٢/٧/۸
» بچه ها و مارمولكها ؛ يك كودكانه با طعم استامينوفن... :: ۱۳۸٢/٧/٥
» من و وبگردی؟!! جل الخالق... :: ۱۳۸٢/٧/۳
» در آستانه فصلی سرد با رنگهايی گرم... :: ۱۳۸٢/٧/۱
» صندل :: ۱۳۸٢/٦/۳٠
» يک داستان شديدا فمنيستی....! :: ۱۳۸٢/٦/٢۸
» لطفا بگذاريد به حسابم… ! :: ۱۳۸٢/٦/٢٥
» چند بيت شعر ... :: ۱۳۸٢/٦/٢۳
» سرد يا گرم....( تکرار* ) :: ۱۳۸٢/٦/٢٢
» ب آ ... بابا... :: ۱۳۸٢/٦/۱٩
» توقف نمی کنم به هيچ قيمتی... :: ۱۳۸٢/٦/۱۸
» لالايی... :: ۱۳۸٢/٦/۱٦
» خانمی که برای عشق روی شیشه ها میرقصید... :: ۱۳۸٢/٦/۱٤
» خيابانهای شهر من.... :: ۱۳۸٢/٦/۱٠
» هذيونهای آخرشب يا اول صبح؟؟!! :: ۱۳۸٢/٦/٧
» وقتی همه دارن نگات ميکنن و تو نمی دونی که زير نگاهی.... :: ۱۳۸٢/٥/٢٥
» تهوع ؛ يک داستان غير متعارف :: ۱۳۸٢/٥/۱٥
» به آفتاب سلامی دوباره خواهم کرد... :: ۱۳۸٢/٥/۱٠
» ۱۳۸٢/٤/۳۱ :: ۱۳۸٢/٤/۳۱
» بايد امشب بروم.... :: ۱۳۸٢/٤/۱٦
» ترا من چشم در راهم شباهنگام…… :: ۱۳۸٢/٤/۱٠
» من به باغ عرفان... :: ۱۳۸٢/٤/٤
» قهوه سرد ( تکرار ) :: ۱۳۸٢/۳/۳۱
» ...سپينود صبا را بيشتر از خاتمی دوست دارد......* :: ۱۳۸٢/۳/٢٤
» پراکنده جات............... :: ۱۳۸٢/۳/۱٧
» چشمهاي بستهء خمار روباه… :: ۱۳۸٢/۳/۱۱
» موی قرمز :: ۱۳۸٢/۳/٤
» بی عشق همه نعش کشند !! ( از ديالوگهای فيلم از کنار هم می گذريم.. :: ۱۳۸٢/۳/٢
» بعد از سکوت .... :: ۱۳۸٢/٢/٢٠
» وقتی که بارون میگیره.... :: ۱۳۸٢/٢/٧
» آقاي نويسنده :: ۱۳۸٢/٢/۳
» خانه اي روي آب :: ۱۳۸٢/٢/٢
» براي نازلي :: ۱۳۸٢/۱/۳۱
» ميدان تجريش :: ۱۳۸٢/۱/٢٧
» مي بينی فروغ همه چيز ياد تو رو در دلم زنده می کنه.... :: ۱۳۸٢/۱/٢٢
» يك هيچ به زيان زنان :: ۱۳۸٢/۱/۱٧
» نجات دهنده در گور خفته است :: ۱۳۸٢/۱/٩
» وقایع نگاری یک تعطیلات بیهوده و پوچ و تلخ که گاهی مثل عسل شیرین بود!!! :: ۱۳۸٢/۱/٤
» سال نو را چطور تبريک بگويم... :: ۱۳۸۱/۱٢/٢٩
» نه وصل ممكن نيست…. هميشه فاصله اي هست.. :: ۱۳۸۱/۱٢/٢٤
» ياد داشتهای پراکنده و ياد آوريهای شيرين :: ۱۳۸۱/۱٢/۱٥
» پيشنهاداتی برای ديدن فيلمهای خوب :: ۱۳۸۱/۱٢/۱٠
» زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت :: ۱۳۸۱/۱٢/۱٠
» آغازی برای يک پايان احتمالی :: ۱۳۸۱/۱٢/۱٠