نمیدونم چرا تب که میکنم توی خلسهی اين دنيا و اون دنيا میرم و ميام. وقتی سالمام هی به خودم میگم يادت باشه توی مريضی حسابی از حالتات استفاده کنی و بنويسی. اصلن نمیدونم اين خوبه که بخوای موقع نوشتن حالت عادی نداشتهباشی؟ مثل اون نويسندههايی که چيزی میکشن يا الکلی هستن. خيلی وقتا فکر میکنم کارور اگر الکلی نبود چه طوری مینوشت؟ انگار بايد ادبيات مديون افيون و آب شنگولی باشه!
اما حکايت تبِ دیشب من حکايت تنهايی و غم هميشهی خودم بود که با هيچ قلمی و نوشتهای مرتفع نمی شد. دلم يک صدای گرم میخواست. گرمای حقيقی واقعی...نه اونکه دائم سايهای از شک بالای سرت باشه. چيزی که از اعماق دل بربياد.
بد هم نيست برای اينجور مواقع يه بغلی کوچيکی داشتهباشم که هم نفهمام دور و برم چی میگذره. هم گاهی بنويسم توی اين حالت و فرقاش رو بفهمام!
۸۴
نظرات ()