شايد زوده بهتون بگم بياين اينجا... مثل پيششمارهی يک مجله میمونه. اما هيچی عوض نشده. هيچی. من هيچوقت توی بلاگ اسکای و بلاگ اسپات خونه نگرفتم . شايد برای اينکه يه کم ناوارد بودم ولی هميشه پرشين بلاگ رو دوست داشتم و دارم. حالا فقط اسباب کشی کردم. يه کم شخصیتر ولی همونه. برای سال جديد يه خونهی جديد يه انگيزهی جديد به آدم میده مثل همون رواننويس که به عشقش آدم داستان مینويسه. نمیدونم اسمش هرچی هست يه خوبی هم داره که از خجالت دوستان دراومدم. خصوصا دوستانی که لينک منو تا امروز بدون چشمداشت حفظ کردن. من هيچ تبليغی نمیکنم فقط هرکی دوست داشت لينک منو به اين آدرس تغيير بده. http://3pnood.com ديگه هيچی ديگه.
نظرات ()جلسهی کولیها پنجشنبه(فردا) ساعت ۵/۲ بعد از ظهر نشر ماکان.
ضمنا اين اخرين جلسه در سال ۸۲ میباشد.
آدرس:
ميدان انقلاب ( به طرف امام حسين)/ بعد از فردوسی/ جنب سينما فردوسی/
خ رامسر/ پلاک ۶۱/ نشر ماکان
يا آدرس ديگه: خيابان انقلاب - بعد از فردوسی - رو به روی لاله زار نو - جنب سينما فردوسی - خيابان رامسر - جنب ساندويچی - پلاک ۶۱ - نشر ماکان ۸۳۰۶۷۳۸
نظرات ()من از همسايگان آپارتماني كه در آن زندگي ميكنم شايد توقع اين را داشته باشم كه با وجود آنكه صاحب خانهام هستم، به زندگي من و رفت و آمدهايم به نام يك زن تنها، كنجكاو باشند اما خنده دار اين است كه فكر نميكردم همسايگان وبلاگي كه عموما فهيم و روشنفكر و تحليلگر و با معلومات و … هستند هم در كار من سرك بكشند رفتن خانه دوستانم را و عقايدم را و … را زير ذره بين بگذارند. يكبار گفتهام اصولا من بحثهاي غير مستدل و غير علمي را كه با هدف هاي خنده داري مثل بالا رفتن بازديد كننده يا مطرح كردن خود و يا خصومت هاي شخصي مطرح ميشوند را ناديده ميانگارم. به خودم مي گويم نديد بگير. نبين. ناديده بگير بي ارزشند. اما امروز ( دو روز قبل از روز جهاني زن) به اين فكر ميكنم كه چرا؟ كور شدم بسكه ناديده گرفتم. اين را ناديده بگيرم، با اين يكي چه كنم؟ آن را نبينم، اين را هم ميتوانم نبينم؟ يا… يا …
روز اول گفتم من داستان مينويسم. دوست دارم داستان بنويسم. گفتم كه از تظاهرات فمنيستي متنفرم. گفتم كه بعضي از طرفداران احقاق حقوق زن دفاع معكوس ميكنند. گفتم كه از درگيري پرهيز ميكنم. گفتم سياسي نمينويسم. نه براي اينكه با نام حقيقي مينويسم بلكه چون آنقدر احساساتي برخورد ميكنم كه شايد نتوانم تاوان ضربات بعدي را بدهم. و گفتم كه سپينود ديگر صبا را از خاتمي بيشتر دوست دارد. گفتم كه لينك از هيچ كس نميخواهم بازديد كننده هم. روزي كه با يك حركت شمارشگرم را از بين بردم و با خيال آسوده نوشتم را يادم هست. باج ندادم و باج نگرفتم. گفتم به من چه كه در جايي ميان اين وبلاگستان دعواست. سياسيون قديمي دارند بر سر هم ميكوبند. كوچكترها هم رقابت در جلب توجه و پيدا كردن رفقا دارند. گفتم گوشهاي دارم و دوستش هم دارم آلوده اش نميكنم. شايد به اقتضاي سنم كمي قديمي تر هم فكر كنم ولي به همين مينازم كه اصالت را از خودم نگرفته ام. از نوستالژي با تقدس ياد مي كنم و بگذار بگويند فسيل است.
قلم زرنگ و محتاطم مي گويد بي خيال ننويس كار خودت را بكن. نديده بگير و خودت را درگير نكن. اما قلم شرافت و صداقتم كه كله اش بوي قرمه سبزي مي دهد مي گويد تا كي مي خواهي خودت را به بهانه هاي مختلف به كوچهي علي چپ بزني… آخ علي علي گفتم علي… قلم شجاعم مي گويد اينقدر دم مي زني از علي فكر نكردي خودش بود چه مي كرد. انحصار و ارتجاع! آهاي با شما هستم؛ كرسي هاي مجلس را برديد ميني بوسهايتان را باز دوره انداختيد در خيابان ها كه بگوييد بكش جلو و شما با هم چه نسبتي دارين؟!! روزنامه ها را دوباره توقيف كرديد و كانون نويسندگان را انگولك كرديد و مي دانم كه بزودي در اين جا را هم تخته مي كنيد ولي صبر كنيد كمي تامل در اينجا هم چون شماياني هستند. اينجا يك عده مي نويسند و يك عده گير مي دهند مثل شما اينجا يك عده فكر مي كنند و يك عده مسخره شان مي كنند مثل شما اينجا يك عده را چون شماياني نمي گذارند سرشان به كار خودشان باشد و يك عده هم دارند سكوت مي كنند. يك عده دارند آب به آسياب مرتجعان مي ريزند.
بغضم مي گيرد. نه براي خودم براي دختركم صبا كه مي خواهد زني شود در آينده. دلم نمي خواهد براي اينكه او را از گزندها و آسيب هايي كه اين جامعه به زن وارد مي كند محفوظ و مصون بدارم وادارمش كه كنج خانه بشيند و نداند و برايش سرگرمي هاي سخيف تهيه ببينم.
هشتم مارس است. بقول برادرم كه هر وقت روز مادر يادش مي رود تبريك به مادرم بگويد بهانه مي آورد كه كل يوم روز مادر! من هم ميگويم هر روز روز زن است و اگر قرار باشد به مناسبت هشتم مارس چنين حملهي برنامه ريزي شده و گستردهاي را بر ضد زنان تدارك ببينيم مي خواهم هيچ روزي روز زن نباشد و اگر بخواهيم چنين فمنيست هايي باشيم كه در دو قدمي گوشمان بي دليل شخصيت يك زن متاسفانه، متاسفانه و صد وااسفا، توسط همجنسش(گيريم كوچكتر با پسوند اَك) له شود و ما نبينيم و يا نخواهيم ببينيم، مي خواهم فمنيسم در دنيا روز مرگش باشد. و من گفتهام باز و بار ديگر مي گويم كه شما را به خدا، به مقدساتتان ما را به حال خودمان واگذاريد. برويد سرگرمي ديگري براي خود تدارك ببينيد آهان همان آمارگيري از زنان و لباسهاي زيرشان در استخرهاي تهران و حومه و كرج خوب است. شما را به خدا هر كسي كار خودش بار خودش و ايضا آتش را هم خودش در انبارش اگر افتاد تحمل مي كند.
چقدر گفته باشم خلاص خوب است؟!!!
خ ل ا ص.
* خيلی میخواستم تا عيد ننويسم! زير قولم زدم. شما هيچوقت زير قولتون نزدين؟
نظرات ()
بوی بهار رو ديشب مکيدم توی ريهام با تمام وجود. اين يه اطلاعيه است از طرف وجدان سپنود به سپينود:
بايد خودمو بتکونم. بايد از اين دستگاه لعنتی فاصله بگيرم. بايد يه سفر بيست روزه برم به جورابای تور توری سفيد.
و سارافن سرمهای و بلوز يقه ببه گیپوردارش. کفشای ورنی براق. موهای بافته شده از دو طرف و دختری که معلوم نبود
سرنوشتش چی میشه...
يه کارای نکرده دارم با اجازه الان انجام میدم. به سنت پارسال داستان شب عيد میذارم اينجا که بعد از دورهی فطرت(!) اينکارو
انجام میدم. میشه همون شب عيد. تبريک عيد هم از حالا به همه( توی اين روزای عزاداری يه کم بیمعنيه ولی من بوی
بهارو گرفتم ديگه...)
نشر ماکان هم که لابد فهميديد اين پنجشنبه تعطيله پس پیگيری کولیها با خودتون و دوستايی که با منيرو در تماسن.
اگه شد به منم خبر بدين.
يه لينک هم به عنوان آخرين لينک سال ۸۲ میخواستم به يه مادر و پسر بلاگر بدم. ويژگی مادر صداقتشه که اين روزا
کم که نه نايابه. و ويژگی پسرک علاوه بر پسر اون مادر بودن٬ شيرينی و حلاوت شعرکهای کوچولوشه و اين که استعدادش رو
مادرش کشف کرده و داره پرورش میده. تازه همش میگه شهرستانيه! کدوم پايتختنشينی اينقدر...
دنيای مجازی گاهی آدمو از دنيای حقيقی غافل میکنه. گاهی بايد بشه کوهها رو نگاه کرد و نفس عميق کشيد.
گاهی بايد بشه اون معتاد تو جوب افتاده رو ديد. گاهی بايد بشه... ولش کن زياد شعار دادن بلد نيستم.
اصلا هم نمی گم با اينا زمستونو سرمیکنم.
مَخلَص کلوم يه کلوم؛ مُخلص همگی. رخصت.
نظرات ()
1- من خانم روانيپور رو پيدا نكردم كه قرار كوليها رو با ايشون بذارم. بنابراين جلسهي كوليها كه به نظر ميرسيد اين پنجشنبه
برقرار بشه به حالت تعليق دراومده!( البته تا اطلاع ثانوي)
2- جلسهي ديروز غروب سهشنبه در كافهبلاگ برگزار شد. ( گوشتونو بيارين جلو… آهان! مي دونين من 2 هفته نرفته بودم
فكر كردم ديگه جايي ندارم! اما جلسه اونقدر شاداب و مثل هميشه پربار بود كه نتونستم اين اعتراف رو بكنم! ميگم بهتون.
راستش اونقدر دوستاي خوب اونجا پيدا كردم و هيچوقت فكر نميكردم دلم اينقدر براشون تنگ بشه به حالتي رسيده بودم كه
فكر كردم كه ادبيات و داستان رو بيشتر دوست دارم يا غروب سهشنبهها و اعضاشو؟؟)
3- داستان سريرا رو يه كم اديت كرده بودم و توي جاداستاني گذاشتم با عنوان اين داستانِ سريرا نيست. كه مي تونيد
اينجا بخونينش و نظر بديد. از بچههاي جلسه ديروز هم ممنونم چون خيلي كمكم كردند.
4- ديروز يه خبرنگار ايتاليايي اومده بود كافه بلاگ و دربارهي جريان وبلاگنويسي كه ايران انگار پايتخت وبلاگنويسا نام گرفته،
سئوال ميكرد. من بهش گفتم كه I love Francesco Totti !!
كار بدي كردم؟!!
از شوخي گذشته يه كم از كافه نادري و سابقه كافه نشينيِ ادبي در ايران براش گفتم كه ما يه جمع ادبي بوديم. جالبه كه
اون خانم از من دربارهي وبلاگي كه هفت تا زن(اون گفت و من اصلاح كردم كه شش زن تنها و يك مهمان غالبا مرد) سئوال كرد.
و من هم با اجازه بقيه اعضاءla femme fini تا جايي كه شد به سئوالاتش جواب دادم. اون خيلي ميخواست با بقيهی
اعضاء حرف بزنه كه چون فردا ميره، وعدهي يك قرار و مصاحبه رو در ماه اگوست از من گرفت. بانوان la femme fini آماده باشيد
كه داريم جهاني ميشيم!
5- غرض از گفتن تمام اينها اين بود كه داشتم نوشتههاي قبلي و اتفاقاتي رو كه اين مدت كم (شايد دو هفتهي اخير) برام افتاده
رو مرور ميكردم. زندگي بالا و پائين زياد داره.فقط خدا نوشتن رو از من نگيره. كه توي بالا پائين شدنهاي زندگي تنها دوست
راست راستكي و واقعيمه.
پ.ن. راستی بليطای اتوبوس اسفندماه رو ديدين؟ روش نوشته اسفند ۸۲ و فروردين ۸۳. بعد نوشته محرم ماه خون
و نوشته ۲۹ اسفند روز ملی شدن صنعت نفت و باز نوشته ۲۹ فروردين روز ارتش گرامی باد. همين. خب همين ديگه.
شماها فکر میکنين توی فاصلهی ۲۹ اسفند تا ۲۹ فروردين اتفاق اونقدر مهمی افتاده که ذکر بشه؟!!! چی سال نو ؟ عيد نوروز؟
نه بابا شوخی میکنين...
نظرات ()پردهخوانی يک فاجعه
روز - خارجي – زير يك پل شلوغ (كه اين روزها گريان است!)
- رضا… رض جون! بيا حال كن چي بستم سيستم رو ماشين…
صداي بوم بوم و تيس تيس. روز اول محرم. حالا يه نوحه نداشتيد مثلا عمه بابايم كجاست؟
- دمت قيژ ميتي جون
شهر كثيف است. مردم كثيف هستند بوي گند ميآيد. فلاكت از در و ديوار ميريزد. مثل پوسترهاي
انتخاباتي كه انگار با آب دهان چسبيده بودند به ديوارها(زن اين طور فكر ميكند البته) يعني آرش
براي اين كشور، جانش را با تيرش از كمانش چله كشيد؟! رستم، براي اين ديار ميجنگيد؟
بوعلي مال همين دور و برها بود؟ راه دور نرود. بيست و چند روز ديگر سالگرد ملي شدن نفت است.
مصدق براي كه خدمت ميكرد؟
زن ديگر ياد گرفته بود كه زياد فكر نكند. فشار زندگي خصوصياش آنقدر بود كه به اطراف نگاه نكند.
لابد بقيه مردم هم همين را ميگفتند. همه بايد سرشان را بيندازند پائين و كنار جوي آب تلق تلق
يك قوطي را بشنوند كه اينطرف و آنطرف ميرود. كاش ميشد توي خيابان سوت ميزد.
همان روز – داخلي – تاكسي ( نه كه سمندِ زرد قناري، بلكه پيكان جوانان داغون مسافركشی
با رانندهي نه چندان جوان)
- از صبح تا شب روي اين قراضه كار ميكنم كه مردم برن اين گند رو بزنن…
و زن گيج كه چه ربطي داشت.
- اين ملت همينا براشون خوبه. آدم نمي شن باز ميرن راي ميدن.
- نه آقا اينطورا هم كه فكر ميكني نيست. دارن روغن داغشو زياد ميكنن. ميخوان آبروشون نره.
- من اونروز از صب تا شب تو خيابونا پرسه زدم. خبري نبود. يه جا هيات نظارتيا داشتن
ماشينشونو كنار جوب ميشستن!
- خلايق هرچه لايق…
زن فكر كسالت و يكنواختي زندگي از اين به بعد است. به فكر فرار.
به فكر آن سيدي كه دوستش داشت يك روزي٬ ولي برايش هميشه آرزوي گوشهي همان
كتابخانه ملياش را داشت. كه بود اولين كسي كه توي گوشش خواند از مرگ حرف نزنيد؟
( البته بعد از فيلم مسافرانِ بهرام بيضايي كه هميشه اولينها را ميگويد) يا معناي دقيق آزادی
را به نام آزادي مخالف فهماند؟ كه بود كه عطش خواندن را آورد؟ جامعه٬ توس٬ صبحامروز٬ زن٬
خرداد٬ عصرآزادگان٬ مشاركت٬ بهار … گيرم همه بازي بود. بازي قشنگي بود. روزهاي پرشور و حال.
پر از فهم و شعور و اطلاعات. رسيد. بايد پياده شود.
روز- داخلي- محل كار( جايي كه فقط تويش روزنامه ميخوانند! )
آبدارچي همينطور سيخ ايستاده تا زن دستور بدهد كدام روزنامه ؟(دستور!)
(زن توي دلش)
- همشهري كه فاتحهاش خيلي وقته خونده است. ايران هم كه مجبوره ساكت باشه. ديدن خفت
بعضيا خيلي بدتره. جامجم هم كه نه. چون سرود ايايران رو نميتونه برام پخش كنه! همبستگي و
پيوستگي و گسستگي و اينا هم كه آبشخور ندارن( خودتان ترجمه كنيد). خدايا يعني چي؟
نفس هم نكشم؟
راديو پيام داشت آمار انتخابات را ميداد. چرا ديگر يار دبستاني را پخش نميكند؟ شايد زن خيلی
دمكراتيك فكر ميكند، اما آخر چه كسي ميتواند به اجبار زندگي او را از اين رو به آن رو كند و
بهانههاي كوچك خوشحالي اش را بگيرد؟ اين اصلا جوانمردانه و عادلانه نيست.
آبدارچي همانطور مثل مجسمه ايستاده. راستي توي افغانستان انتخابات نشده؟ شده؟
آهان طالبان آنجا نيست ديگر. پس الان كجاست؟؟
- يه جهان فوتبال بگير با يه باني فيلم. كيهان بچهها هم اگر بود بد نيست.
و فكر كرد آيا همه اينها مي تواند جاي خالي آن روزنامه را بگيرد؟ و خيلي چيزهاي ديگري كه
الان جايشان خالي است.
كاش روزي نيايد كه افسوس همين يه قطعه جاي مجازي را براي نوشتن بخورد. كه ميداند شايد
تا چند روز ديگر…
نظرات ()