سپینود

اولین جا برای نوشته‌هایم

 
براي نازلي
نویسنده : سپینود - ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۳۱
 

بهار است و بهار… اتاقي كه در آن كار مي كنم ، سفيد است و سفيد….. ميز سفيد، تلفن سفيد،قندان سفيد…كامپيوتر…مهتابي… در … ديوار … سقف… تنها لكه رنگي اتاقم ، بنجامين سبز رنگي است كه آنهم بالاي شاخه هايش ابلق است يعني بيشتر سفيد… اما از پائين شاخه هاي پر بار و شاداب سبز رنگ خالص و براق سر زده اند. شاخه هاي سفيد بالايي از فرط بي رنگي دارند مي خشكند.
گاهي كه از نشستن پشت ميز و بيگاري كشيدن از عضلات گردن و پشت و چشمانم، خسته مي شوم. بلند مي شوم و چند قدمي ( غنيمت ) ميروم تا كنار پنجره “ به ازدحام كوچه هاي خوشبخت” نگاه كنم ،از كنار بنجامين رد مي شوم. حواسم را پرت مي كند. نيرويي دارد كه انگار مرا به سمت خود مي كشد. وادارم مي كند دستي به سر و گردنش بكشم. مثل گربه اي افاده اي زير نوازش دستانم كش مي آيد. خيلي تنهاست. محبت مي خواهد. نه اينكه نگاهش كني و بگويي “چقدر قشنگ” و آبش بدهي. بايد لمسش كني.به تن دوده گرفته اش تنظيفي نرم و لطيف بكشي. برگهاي خشكش را احيانا پاي خودش دفن كني. مي خواهد گاهي برايش زمزمه كني “ موسم گل ….” يا “ ناز تو بيش از اين بهر كيست….” اگر از دردهايت هم بگويي، گوش مي كندوگاهي برگي شاخه اي تكان مي دهد.
امروز از لابلاي بوي باران با يك نفس عميق و سمج بوي بهار را تو كشيدم. تا اينجا خوب بود. بعضي روزها خوب است و تو هم خوبي.. اما… امروز بد شد. منهم يكباره. بغض بود. بغض گاهي از درد و غصه است. گاهي از خشم و نفرت. فرق نمي كند هر دو به فرايندي منجر مي شود كه بايد از سر شرم ، دور بشوي از انظار…. بلند مي شوم تا پيش بنجامين بروم. ( نه فكر كني قصدم مردي است به اسم بنجامين…. نه ! ابدا! ولي … كاش اين گياه…. ). رفتم. فهميدم كه دارد به باران بيرون پنجره با حسرت نگاه مي كند.. آرام شروع كردم . نوازش را هم چاشني. انگشتانم روي بدنش سر مي خورد برگهاي براق را با ناباوري لمس مي كردم. فكر كردم شايد روغن باشد. مي توانستم در عمق برگها برق اشك گوشه چشمم را ببينم. داشتم برايش مي گفتم. گفتن كه چه .. زمزمه مي كردم. برگهايش را شديد تكان داد و حقيقتي تلخ را برايم بازگو كرد. فردا كارگر شهرداري مي آمد . او را با همان گلدان مي گذاشت سر كوچه، پهلوي مغازه ساندويچ فروشي. نگاهم كرد برگش را روي دستم لغزاند… از من خواست تا او را با خود به خانه خود ببرم….


 
comment نظرات ()
 
 
ميدان تجريش
نویسنده : سپینود - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٢٧
 

بچه تر كه بودم فكر مي كردم كه اگر شنا كردن را بدانم ديگر هيچوقت غرق نمي شوم و اين اعتقاد را تا وقتي داشتم كه در تجريش سيل آمد. آناهيتا از همكلاسيهاي من بود و رتبه اول شناي منطقه رو داشت و سيل او را برد. مي گفتند كه پيدايش هم نكردند. حرف زياد بود عده اي هم مي گفتند روي اجساد و گل ولاي را سريعا پوشاندند و اسفالت كردند. نمي دانم اينجور وقتها چرا مردم سنگدل مي شوند و شايعه بدترين و فجيعترين اتفاقها را دهان به دهان مي چرخانند… به هر حال براي من كه هم كوچك بودم و آناهيتا هم در كلاس با من دو نيمكت فاصله داشت خيلي تلخ بود.

چند سال بعد يك روز صبح كه به مدرسه مي رفتم از تاكسي كه پياده شدم ديدم تجريش، تجريش هر روز نيست. سرها همه بالا بود . مردم جايي را در آسمان نشان مي دادند. و پاهايي آن بالا براي نفس كشيدن تكان مي خوردند. مردم بهت زده بودند. ديگر از آن قدمهاي سريع هر روز صبح ،كه با هدف بود خبري نبود . انگار همه فهميده بودند كه زندگي آنطور كه فكر مي كردند ارزشي ندارد. وقتي در مدت كوتاهي پس از تقلا ميان زمين و هوا ديگر نفس نكشي ،ديدن ماشينهاي آخرين مدل از آن بالا حسرتي ندارد. وقتي از آنجا دور شدم ديدم كه بقيه هم پاهايشان مثل من مي لرزد .

همان سالها بود. صبحها كه سوار تاكسيهاي 5 توماني و گاهي 2 توماني ( سالهاي 68 و 69 بود و
مي بينيد كه خيلي دور هم نيست ! ) برنامه سلام “صبح به خير”ي بود كه با دو مجري گرم و پرهياهو سعي مي كرد به مردم انرژي تزريق كند. شعاري داشت كه هر روز 10 دقيقه ورزش كنيد و روزي را هم به عنوان ورزش همگاني ( تكرار مي كنم همگاني) در سطح شهر و ميادين، تعيين كرد. من و دوستانم كه بسكتباليست هم بوديم و ادعاي ورزشكاري و سلامت داشتيم و زندگيمان هم فقط در درس ( كه نه ، كنكور چون درس و كنكور با هم از زير زمين تا آسمان فرق مي كنند ) و ورزش و از شما چه پنهان فوتبال و قرمز و آبي و مارادونا و رود گوليت و …. خلاصه مي شد.
(در مقابل طيفي كه فقط به دنبال قر و فر و اسامي مدارس پسرانه هم منطقه بودند ،كه اصلا هم بد نبود و كلاه سر ما رفت !…. بگذريم ) تصميم گرفتيم روز ورزش همگاني با لباسهاي ورزشي
( البته زير مانتوي عزيز مدرسه ) پياده تمام مسير را تا مدرسه طي كنيم و كم كم به هم ملحق شويم. روز قبل مسير اين راهپيمايي را با توجه به مسير خانه هايمان تنظيم كرديم. و از هر روز زودتر راه افتاديم . اين ميان نيلوفر كه كمي درصد شيطنتش از بقيه بالاتر بود ، سوتي آورده بود كه با قدمهايمان هماهنگ مي كرد و به صدا در مي آورد. در كمال معصوميت و خوشحال از اينكه به رواج فرهنگ ورزش كمكي كرديم ، به ميدان تجريش رسيديم. عده اي كه به تاسي از ما قدمهاشان را تند كرده بودند در يك حركت نمادين دور ميدان تجريش شروع به دويدن كردند. راديوي ميدان سلام صبح به خير را پخش مي كرد و از سطح شهر خبر مي داد. سوت نيلوفر كماكان با صداي ممتدش يك ..،دو….، سه، چهار. يكباره زهرا ، دست من را كشيد كه بدو بريم .. . توي شور و حال نفهميدم چه شد. پايين خيابان سعد آباد ديدم بيتا و مريم را هم زهرا از جمع كشيد بيرون . صداي سوت نيلوفر هنوز مي آمد خطر را حس كردم و با زهرا به دنبال نيلوفر دويديم و حتي به قيمت پاره شدن روپوشش از معركه بدرش برديم. سرش داد زديم كه : خفه اش كن اون صداي سوتو…
چيزي به هم نگفتيم و سربالايي سعدآباد را با سكوت و سريع طي كرديم پايمان را كه به مدرسه گذاشتيم زنگ خورد. و فردا حكم اخراج چندتا از بچه ها دستشان بود….

تمام آن سالها بود كه وقتي اين سه چهار مدرسه تعطيل مي شد ديگر جاي سوزن انداختن نبود چه برسد به اينكه ماشيني از خيابان سعدآباد رد شود. ما هم كه سه چهار نفر بوديم و براي اينكه دور از قافيه حرفها و تعريفها و جوكها نمانيم ، به شكل خطي راه مي رفتيم. آخر وقت مدرسه همگي گچي و كوفته و گرسنه بوديم ولي هنوز در عجبم كه اين نيروي خنده و شوخي و بشاشيت را از كجا مي آورديم . آن روز نيلوفر و زهرا كلاسشان زودتر تعطيل شده بود و زده بودند بيرون و طبق معمول قرارمان توي صف ماشينهاي خطي چيذر بود . ما هم كه با بيتا و مريم و بنفشه و مهتاب بعد از كلاس جبر با كله هاي باد كرده از تابع و انتگرال ، پنج دقيقه بعد خلاص شديم و مثل رود جاري شديم در خيابان سعدآباد واقعا نفهميديم چي شد كه يكي از بچه هاي اونيكي كلاس آمد و با وحشت گفت پايين سعدآباد نيلوفر و زهرا را گرفته اند و توي يك ميني بوس كردند و زهرا گفته كه به مادرش زنگ بزنيد و خبر بدهيد. برق ما را كرفت نه اينكه گرفت و گير حجاب و شيطنت آن روزها برايمان عجيب بود بلكه … آخر … زهرا كه يكبار حتي با چادر عربي واليبال بازي كرد كه به ما ثابت كند كه ما دست و پا چلفتي تر از او هستيم… .نيلوفر هم كه شيطان بود ولي نجيب. مقنعه اش هميشه كج بود ولي نه براي زيبايي. البته روپوشش هم هميشه خاكي بود چون تقريبا آخروقتها حياط مدرسه را جارو كرده بود. ولي هيچكدام دليل ….
سالها گذشت و من عادت كردم كه ببينم و نپرسم حتي از خودم.


 
comment نظرات ()
 
 
مي بينی فروغ همه چيز ياد تو رو در دلم زنده می کنه....
نویسنده : سپینود - ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٢٢
 
خواستم درباره کاوه گلستان سکوت کنم به دو دلیل شاید هم سه دلیل که یکی ازآنها خیلی شخصی است. اول آنکه از اینکه پس از مرگ یک هنرمند یا ادیب یا شاعر یا... یک شخصیت فرهنگی موجی اغراق آمیز جامعه و رسانه ها را فرامیگیرد. و این زندگی تازه پس از مرگ هنرمندان را دوست ندارم. دوم اینکه من به کلیت جنگ اعتراض دارم. چرا؟ چون شاهد آن از دست دادن این نیرو و استعداد بالفعل و همردیف آن صدها کودک و زن و مرد و پیر است که هنوز اجسادشان بر خاک در محدوده جغرافیایی به نام عراق رها شده است. مهم نیست کجا... زمین ، انسان ،... بگذریم. سومین دلیل که تا حدودی شخصی است. با شنیدن نام گلستان به یاد فروغم می افتم و اینکه یکبار به کله ام زده بود نزد کاوه گلستان بروم و برای فیلم کوتاه فروغم با او مصاحبه کنم . همان وقت هم می خواستم مصاحبه را در فیلم استفاده نکنم و فقط برای دل خودم و تنهایی هایم حفظش کنم ... که به هزار و یک دلیل گفته وناگفته نشد و نشد که بشود... باز هم بگذریم .

حالا یکی از نزدیکترین کسانم ( برادرم ، او هم تا نزدیک موصل رفته بود و حالا بدون ذره ای تعارف می گوید کاش من به جای گلستان رفته بودم چون دانشجوی عکاسی در مقابل استادش قیاس ذره و کوه است که کوه باید بماند اما ذره کو تا کوه شود....) از من خواست که خبر نمایشگاهی برای گلستان را در روز دوشنبه 25 فروردین ساعت 12 تا 2 بعد از ظهر در مکان سالن ژوژمان هنرهای تجسمی دانشکده هنرهای معاصر دانشگاه تهران ؛ در بلاگم بدهم. که انجام شد. با این توضیح که برنامه های اینگونه امکان تغییرات احتمالی دارند به خصوص که قرار است تعدادی از کارهای به نمایش در نیامده او ، مصاحبه های انجام نشده و به گونه ای سمعی بصری باشد... تبلیغ نمیکنم چون نیازی به تبلیغ نیست ؛ فقط می گویم که تا روز آخر احتمال تغییرات را اینجا و تا جایی که بتوانم در بلاگهای خودتان می دهم. در ضمن بازدید برای عموم آزاد است. و اسم نمایشگاه هم؛« گفتگو با کاوه گلستان » است. و برپا کنندگانش همه شاگردان گلستانند و همه کارهای نمایشگاه را خودشان انجام داده اند. امروز طراحی پوسترش تمام شد ولی آماده برای اسکن نشد تا اینجا منعکس شود. ساعت ۵/۱۲ تا ۲ بعذ از ظهر دوشنبه ۲۵ فروردین می بینمتان.........

روحش شاد.

 
comment نظرات ()
 
 
يك هيچ به زيان زنان
نویسنده : سپینود - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۱٧
 

واكنش پنجم ، داستان تكراري ظلم مردان به زنان است و با بي اعتنايي به نمونه هاي زيبا و ارزشمند اين گونه ( سينماي فمنيستي) مثل تلما و لوئيز، به فيلمي پر حادثه،سرگرم كننده با مضمون تكراري حضانت فرزند تبديل شده است.اساسا سرگرم كنندگي بد نيست اما قرار گرفتن تيتر ويژه سينماي مدافع زن در اين زيرمجموعه در امتداد خواسته سازنده فيلم نيست.
پانزده دقيقه ابتداي فيلم گفتني ها را به سرعت مي گويد و دست سازنده را اصطلاحا رو مي كند. ( گرچه نام سازنده پيش از اين از عهده اين مهم بر مي آيد ). كارگرداناني هستند كه گونه خاصي از فيلم را بيشتر در مجموعه آثارشان مي بينيم ؛ كلينت ايستوود و سينماي وسترن ؛ جرج لوكاس و فيلمهاي تخيلي و… اما هيچگاه نتيجه اصلي و بستر داستان با نام سازنده لو نمي رود. در سالهاي اخير با ديدن دوزن ، نيمه پنهان ، و در نهايت واكنش پنجم ، ديگر مي دانيم فيلم خانم ميلاني چيست و درباره كيست حتي نام معصوم ترين و مظلومترين آفريده پروردگار كه همانا زن است و ميان جمع زنان؛ فرشته….را ميدانيم.
از اين سه فيلم ( كه بهتر است در همين حد تريولوژي باقي بماند) دوزن به عنوان نخستين اثر اين مجموعه تا پيش از ظهور بقيه ارزش بيشتري داشت.با مضمون جديد ، بازي هاي متفاوت و نمايش فضاي نخستين روزهاي انقلاب و سالهاي پس از آن علاوه بر بيان ظلم و اجحاف قانون و مردان به زن از منظر اجتماعي و روانشناسي (نمايش نا هنجاريهاي فردي و اجتماعي كه البته آنهم با يكسونگري فقط شامل مردان بود) اثري قابل توجه بود. نيمه پنهان تكرار همان روايت بود كه با سياسي تر شدن جامعه رنگ و بوي سياسي تر گرفت و با چند اظهار نظر تند و افراطي از سوي سازنده ( كه بيشتر بر پايه احساس بود ) درگير هياهوي معمول توقيف و بازداشت اينبار نه فقط اثر بلكه سازنده اثر ، شد. ولي مايه عشق و كاريزماي استادي جا افتاده و دختركي پر از شور سياسي و روشنفكري و در نهايت ذوب شدن تدريجي اين رويا ، از برجستگيهاي نيمه پنهان بود .
اما واكنش پنجم ، چه مي توان گفت جز بازي چند به چند بازيگر فيلمهاي حادثه اي آن سالها و متفاوت اين سالها با همان فرشته مظلوم و معصوم اين سالها، كه كنتراست شديد سياه و سفيد آنها چشم را ميزند.و زهر اين مطلق نگري با اداي جملات دوستانه و ديالوگهاي گاه توام با دلسوزي حاج صفدر نيز گرفته نمي شود. و اين حقيقتي است كه در فيلم ارزش بصري بيش از گفتار و ابراز عقيده است. ظاهر صفدر ، لجبازي و يكدندگي او و توهين هاي آشكار و گاه اغراق آميزش به زنان و هزاران دليل ديگر همه موانعي هستند بر سر ذره اي همذات پنداري مخاطب كه حتي لحظه غاي در دل به اين حاجي حق نمي دهد و واضح است كه اين نيت سازنده و فيلم نامه نويس و مشاورت فيلم نامه ؛ خانم رواني پور نيز نبوده.
عمق فاجعه زماني روشن است كه همه چيز با حقيقت زندگي منطبق باشد.اما همه چيز در فيلم غيرواقعيست. فرهنگيان ، روابط خانوادگي ، تعقيب و گريزها ، حتي مردان بد فيلم هم بسيار غيرقابل باورند. اولين آنها حسسين (با بازي محمدرضا شريفي نيا) در ابتدا چنان مي نمايد كه وقتي ترانه ( مريلا زارعي ) با پژوي تازه اهدايي او فرشته را در جاده هاي پرت و دورافتاده ، شب دور از منزل و فرزندان سر مي كند نمي دانيم كدام را باور كنيم. شوهر در رستوران را يا ….و يا بيعرضگي بيش از اندازه مجيد ( شهاب حسيني ) كه در نهايت گره كار به دست او ( با يك جمله ) گشوده ميشود!!! اينجاست كه فيلم خود فيلم را نقض مي كند و تكان انگشت تهديد آميز حاج صفدر هم ديگر فايده ندارد . فرشته ديگر نجات يافته يا تسليم شده در اين لحظه ديگر فرقي نمي كند و بيننده 600 تومان به صفر باخته است و هيچكس روي حرف خود نيست. اجتماع زنان گروه نجات فرشته در حد يك شوخي بچگانه تنزل مي كندو بازهم مردان برندگان واقعيند. چرا كه هيچكس به طور اخص در موردشان فيلم نمي سازد و آنها را مانند گونه هاي كمياب زير حباب و روي پرده بزرگ نمايش نمي دهد. حساسيتها پيرامونشان كمتر است و آزاديشان فراوان. فرشته و. فرشته ها بسيارند. لابد اگر قانونا ولي و قيم فرزند مادر محسوب مي شد ، مردان هم درپي تشكيل انجمني براي حمايت از حقوق پايمال شده شان بودند… و اينجاست كه زنان بگويند ما را به خير تو اميدي نيست ؛ شر مرسان.
از لحظه شروع فيلم نميدانم چرا به ياد فيلمنامه مقصد ( بهرام بيضايي ، 1387 ، انتشارات مطالعات زنان ) افتادم. مظروف يكي است اما ظرف… .


 
comment نظرات ()
 
 
نجات دهنده در گور خفته است
نویسنده : سپینود - ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٩
 
خیلی وقته که با هم گپ نزدیم. نه فکر نکنی تو رو فراموش کردم. نه دیدی که مثل هر سال پنج شنبه های آخر اومدم پیشت برات چراغ هم آوردم اما می دونستی که خبر جنگ حواسم رو پرت کرده بود . گیج بودم از اینهمه وقاحت از این همه بیرحمی. تو بودی چی می گفتی ؟ گرچه توی سرم همش پژواک صدات بود که می خوندی : در ابتدای درک هستی آلوده زمین.... و ناتوانی این دستهای سیمانی...
فکر کردم الحق که ناتوانم. و شگفتا که هستی زمین آلوده است. تو اینا رو از کجا میفهمی. ...آه ... اگه اینجا بودی . دلم می خواست ترانه ای کاش اینجا بودی (wish you were here ) رو من برای تو خونده بودم. خیلی کارها بود که من میخواستم انجام بدم ولی نمی دونم چرا زودتر از من کسی بود... مثلا می خواستم فیلمی بسازم به اسم همشهری کین که توی اون یه سورتمه کهنه که عشق بچه گیهای پسر کوچولویی بوده، که بعدها خیلی گنده میشده ، کلی آدم رو سرکار میذاره. یا شعری بگم که مثلا اهل تهرانم!!! و همه اونو زمزمه کنن و هر کی بعد از اون بخواد شعر بگه فقط کلمات اونو عوض کنه!!!. یا یه داستان به اسم بوف کور که تا آخر عمر ورد زبون روشنفکرا باشه و معیار داستان مدرن و غیر از اون دیگه هیچی نباشه. شاید هم یه آلبوم موزیک به اسم دیوار که سالها و نسلها ذهن جوونهای از 1۱۷ تا ۳۰ سال رو مشغول کنه. ....

به نظر تو من می تونستم؟


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از اکران نوروزی بگم که شما رو به خدا اینهمه هیاهو درباره خانه روی آب اساسا درست بود؟

والا اگه برای دیدن یک فیلم توی ایام نوروز صورتی از فریدون جیرانی رو ببینید؛ کمتر ضرر می کنید.
گزارش کاملا و لیست فیلمهای اکران نوروز در راهه...
یا حق



 
comment نظرات ()
 
 
وقایع نگاری یک تعطیلات بیهوده و پوچ و تلخ که گاهی مثل عسل شیرین بود!!!
نویسنده : سپینود - ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٤
 
اولین و مهمترین واقعه برای من که هنوز باورم نمی شود در این دنیای متمدن و پیشرفته که گاهی تا حضیض روابط درنده وار ماقبل تاریخ پس میرود ، هنوز وجود داشته باشد....

جنگ و آثار روحی آن: البته برای کسانی که رگ دارند و نه در مملکتی که در جاییکه حتی در بورکینافاسوی علیا تظاهرات ضد جنگ راه افتاد ، اینجا اب از آب تکان نخورد. انگار مردم منتظر یکی از کلنالهای ماهواره ای فلان و بهمان بودند تا شمع به دست بروند میدان محسنی یا روبروی پارک ملت.... یا بعضی از فکر انتقام جنگ ( ببخشید دفاع مقدس ) حتی ته دلشان هم از کشته شدن کودکان بی دفاع عراقی خنک شد... یا اینکه فکر می کردند راهپیمایی فقط در تایید یک سخنرانی یا تکذیب یک جریان است.... خلاصه بوی ماهی شب عید آنچنان دماغمان را پر کرد که حتی نفهمیدیم که وبلاگ نویس عزیزی حالا یا بنا به اجبار کاری که داشت( که من فکر می کنم خارج از روند کارش هم اینکار را می کرد)یا از بابت اینکه نمی تواند اصولا آرام بنشیند(!) با شرافت هر چه تمامترو با زیبایی( که کام نوروزی هم زیاد تلخ نشود) جریان جنگ را نوشت.

خدا به من و بی سوادیم کمک کند که درست لینک بدهم!!!!

و قابيل هم بود



وبقيه وقايع فردا... (خواهش می کنم؛ نذر می کنم برای کفترهای امامزاده صالح ؛ جان جدت پارسیان بلاگ!! برو توی صفحه اصلی!!!!!!) <------------ خطاب به نوشته ام

 
comment نظرات ()