پنجره اتوبوس خيلي كثيف و لك گرفته بود. بوي گازوئيل در هوا پر بود. خسته بود. پلكهايش روي هم مي افتاد. وقتي به كارهايي كه اونروز داشت فكر مي كرد، ديگه نمي خواست از خواب و رويا بيدار بشه.روياهايش شيرين بود. اول از همه فكر اين كه پولدار مي شد با خودش تعارف نداشت خودش را هم گول نمي زد. فكر تمام كارهايي كه نكرده بود و مي خواست بكنه، سفر، خريد، و مهمتر از همه صباي خوشحال و راضي و خوشبخت با لبخند دائمي گوشه لبهاي سرخ و شادابش…. اتوبوس ترمز شديدي كرد. از خواب و رويا مي پرد. پسر كوچولويي مانتوي سبز رنگ مادرش را مي چسبد، بازم اشك، اشك براي پاكي و معصوميت دنياي بچه ها، اشك براي وضعيتي كه ناچارند براي حفظ تعادل و بقا به پاهاي كوچك خودشان فشار بياورند. خسته هستند و نمي دونند كه چرا بايد اين وضع را تحمل كنند. با خودش فكر كرد از جايش بلند شود(براي بچه ها كه بلند نمي شوند؟) خودش هم خسته بود. دوباره خيره شد به پسرك، چشمهايش نگران بود. گردنش را مي كشيد و سرش را بالا مي گرفت تا از دنياي سياه مانتوها و چادر ها كه دوره اش كرده بودند فرار كند.
تصميمش را گرفت. بلند شد.
- بيا كوچولو بشين…
مادر كوچولو لبخندي زد و با قدرداني روي صندلي نشست و پسر كوچولو كنار او ايستاد. وضعييتش بهتر شد. ولي او اين را نمي خواست. حرصش گرفته بود.فكر كرد اگر خودش جاي مادر پسرك بود ، چكار مي كرد….. حداقل مي نشست و صبا كوچولو را روي پايش مي گذاشت. با تحقير به مادر پسرك نگاه كرد.سر تا پا بر اندازش كرد. مقنعه سرش بود. كارمند بود؟ پس پسرش را كجا برده بود؟ لابد اداره شان مهدكودك داشت.خوش به حالش…..كارش دولتي بود حتما و چند صباح ديگه هم شايد بازنشسته مي شد.
يلدا بود که من آمدم...زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
جهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است.....
روزی که من اولين صدای اعتراض زنانه خودم رو به شکل جيغ بر سر دکتر و پرستار و مامايی که منو سر و ته نگه داشته بود که دنيا رو چپه ببينم و تصور کنم دنيای قشنگیه ـ زدم!!
حالا هنوز نمی دونم شب يلدا و هندونه و انارو دوست دارم يا برف رو يا فروغ رو يا سپينود.....
نه ای دوست غروبی ابديست....چی می شه گفت میون اینهمه حرف و گفته... چی می شه گفت بین انبوه کتابها و نظرات عالمانه عده ای منورالفکر...چی می شه گفت میون کلی حرف و حدیثای زورنالیستی یک عده نون به نرخ روز خور که از زندگی شخصی تو و سادگی و حقیقی بودنت سوء استفاده کردن و..
و چی می تونم بگم وقتی که ظهیرالدوله فقط با نور شمعهای بالای سرت روشنه و خیلی ها که دوستت دارن... و من بین این خیلی نمی تونم مالک بی رقیب تو باشم......اما
اما تو خودت می دونی ، می دونم که می دونی...وقتی ایمان آوردی به فصل سرد می دونستی که یکی دیگه هم هست که به این فصل ایمان آورده یا میاره کسی که با روز اول دی ماه زاده شده با سکوت برف عجین شده و امسال هم مثل هر سال سرمای زمستون با زمزمه در آستانه فصلی سرد ... و در ابتدای درک هستی آلوده زمین... آروم آروم نوک انگشتامو اسیر خودش کنه و از میون پوستم به رگهای سردم که خون غلیظ و سیاه توش منقبض شده، برسه.... ولش کن می خوام از تو بگم...می خوام بگم- بهم نخندیا- دلم می خواست روی یه قالی سرخ رنگ با تو در حالی که با پیژامه ( از همون پیژامه های کرکی که پاکستانی فروشهای میدون تجریش دارن و روش شکل خرس و ماه و ستاره داره!!!) روبه روی هم چهار زانو نشستیم و هیچی بینمون نیست جز یه جاسیگاری کوچیک چوبی که پر شده. دلم می خواست حرفاتو می شنیدم ، حرفای راست راستکی، بدون لاپوشونی،صاف صاف ، از غمات می گفتی، از فکرای شیطنت آمیز که می دونم پس لایه های ذهنت بوده، و کشف زنانگی های پنهانت. ضعفات که می دونم خیلی داشتی و همین ارزشتو برام صدچندان می کنه. بیشتر از اونی که برام مقدس باشی دلم میخواست رفیقم بودی....وای فروغ می خوام داد بزنم...بغض گلومو فشار میده از فکر شنیدن صدای بچه گانه ات که لوس لوس و احتمالا با لبهای قلوه شده با طنازی کلماتو ادا میکنی دلم غنج میزنه....
فروغ خاکستری با همه تونالیته های سفید وسیاهش...تو که خوشبختانه یک زنی...نه مثل یه عروسک کوکی که مدام داد میزنه " آه من بسیار خوشبختم.."
من تو رو مثل یه ملکه یا مانکنی با لباس شیک.. یا باغ یه ژست روشنفکرانه احمقانه تصور نمیکنم بلکه...یه روز صبح دیرکه با چشمای پف آلو از خواب پا شدی دست کشیدی به کنارت دیدی تنهایی و یاد " تشنجهای لذت" و آبیاری " سبزه زاران تنت" شب گذشته افتادی و غم توی دلت سنگینی کرد با موهای به هم ریخته..مزه تلخ دهنت .. گیج و منگ....افسرده و تنها... میبینمت و این حس جاری روال عادی زندگی " جنازه های ساکت و متفکر ..جنازه های خوشبخت ملول"که تو ازش خیلی دوری رو میبینم
مخلص کلوم همینجوری خیلی ساده و راحت چاکرتم.........
آيا دوباره روی ليوانها خواهم رقصيد....يه کاری کنيد...به دوستتون يا فاميل يا هر کی که دوستش داريد؛ يک نامه بفرستيد...نه بابا ايميل نه با پست بفرست...چرا؟ ....خوب آخه...
می دونی چند وقته پستچی در خونه اتونو نزده.يادته اونروزا چقدر منتظرش
می موندی ...پستچی رو می گم..دستات می لرزيد وقتی پاکت نامه يا بسته رو باز می کردی و چقدر خوشحال می شدی. نامه رو نگه می داشتی .حالا حتما داريش.با کاغذ زرد شده از گذشت زمان... ولی دور نمی اندازيش. مگه نه؟
حالا برو. بدو. نمی خواد برام نظر بدی. برو بنويس....صبر کن اول empty trash کن و اين لعنتی رو هم خاموش کن...آهان...
حالا برو....
در محفل عزای آينه ها....رفته بودم نشر پنجره ، الان چند سالی میشه که اونجا میرم فضای گرم و مطبوعی داره. از در که وارد شدم یه چهره آشنا دیدم.قبل از اینکه اسم طرف یادم بیاد اسم یه کتاب و اسم یه فیلم اومد به یادم به ترتیب " عاشقانه های تهران" و" از کنار هم می گذریم" عجب جادویست این سینما...با اینکه مدتهاست باهاش قهرم ولی آدمهاش، آدمهای واقعیشو دوست دارم..همشون یه جورایی شکست خوردن( تکرار میکنم آدمهای واقعیش...) همه مسحور یه جور نوستالژی ناموفق و پوچ هستند. در عین حال چشمهای غمگین و دلهای حساسی دارن . راستی چرا؟
همه تقریبا با برگمن شروع میکنن البته اگه تاریخ زده نباشن و رزمناو پوتمکین یا تولد یک ملت رو خیلی صادقانه دوست نداشته باشن و موقع نمایش اونها توی کلاسها یا فرهنگسراها جلوی خمیازه شونو نگیرن. نئورئالیسم ایتالیا بیچارشون میکنه و کعبه آمالشون کایه دو سینما میشه...خیلی می خوان گدار رو بفهمن و برسون اعجوبه ایه.....کیشلوفسکی ضربه نهاییه و اگه پیگیر باشن فن تریر رو دنبال میکنن و با هالیوود لج هستن ، اما توی خلوتشون با ولع فیلمای آمریکایی رو میبینن و ....
این کما بیش سرنوشت اهل دل سینمای ماست که هامون براشون اسطوره است و کیارستمی و مخملباف سابق رو به تناسب سلایقشون میپرستیدند و حکایت استاد ( یادمه روزی کسی گفت چرا به بیضایی میگین استاد؟ اگر مقدسش کنین دیگه نقد پذیر نیست...) رو چه با فیلم و نمایش نوشته هاش و چه با سگ کشی هنوز نفس نفس زنان دنبال میکنن.
اما ...و اما دیگه این قوزک پا یاریه رفتن نداره ( فروغی هم از المانهای اوناست) چرخ سینمای فکور ما که تماشاگر رو وادار به تفکر و درک لذت انکشاف می کرد داره می لنگه و جوونایی که با یاد و عشق اون سینمای آرمانی سینما رو آکادمیک دنبال کردن ، به هیچ چیز نرسیدن جز یاس و سرخوردگی.
یک پیشنهاد : چرا این جوونای مستعد که تئوریک سینما رو می دونن یه جا جمع نمی کنیم تا پرورششون بدیم؟ ... شاید بشه یه کاری برای گاری لنگون سینما کرد ...شاید....شاید... بابا اصلا ولش کنین همینجوری یه چیزی گفتم...جدی نگیرید.
اول اتوبان تهران _ شمال رو بسازیم . که یاد و خاطره پیچهای جاده چالوس و فیلم فارسی همسفر از خاطره ها محو بشه ؛ شاید در برنامه چهلم اگه سینما راه خودشو خود پدرسوخته اش پیدا نکرد اونوقت یه برنامه ای عجالتا تدوین کنیم.....
حالا به کی رای بدیم که هوای هنر و هنرمند رو داشته باشه؟
از لابلای خاطرات پراکنده- اصغر آقا مواظب باش دیوارا زده نخوره...
با یک دست روسریش را گرفته بود که سر نخورد و با دست دیگر لباسهای بچگی صبا را بغل کرده بود. انگار تکه هایی از خودش بودند. می ترسید چندتا جوراب کوچک و سرهمی های نوزادی از دستش بیفتد روی زمین، زمینی که غرق خاک بود، خاکی که از بیست روز پیش تا حالا که از این خانه و زندگی دل کنده بود و تمام اوقاتش را توی مترو به مقصد میدان ارک می گذراند، مثل لایه ای از فراموشی سطح پارکتها و میزها را پوشانده بود.
- تموم شد؟
- نه هنوز...دست تنها که نمی تونم..
- حالا کجا می خوای بری؟
- ( خواست بگوید به تو چه دخلی دارد،که لبش را گزید.) برم شیرخوارگاه اینا رو بدم و بیام..
- (با پوزخند) اها..
- ماشینو می دی....؟
- برو ولی تا یه ساعت دیگه اینجا باش در ضمن بنزین هم نداره...
- باشه..پول بده تا...
- نه دیگه ...(با لبخندی موزیانه) برای کار خودت ، خودت بنزین بزن..
لبخندی تلخ می زند و سوئیچ را که به طرفش دراز شده می گیرد و می گوید : آره دیگه تو راست میگی!!
پله ها را دوتا یکی میکند و با سرعت پائین می رود. فکر میکند شاید این پله ها را که هربار با بار سنگین و خرید روزانه هن هن کنان بالا میرفت و در دل به خودش می گفت: خر بارکش!! ، دیگر نبیند. پس خدانگهدار پله ها....
کوچه ای هست که در آنجا- سکسک...دیدمت سکسک
- آقا قبول نیست..این منو لو داد
نیما رفت طرف علی و هلش داد.علی زیر چشم به مینا نگاه کرد. داشت میسوخت که یه سیلی تو گوش نیما بزنه، خیلی می خواست بدونه مینا چی فکر میکنه اگه ببینه نیما چرخ می زنه و پرت میشه روی زمین تو دلش به این تصور خندید.
- ببینین داره می خنده...پررو..شیطونه میگه بکوبمش به دیوار
بچه ها پریدن جلو تا اونا رو جدا کنن. هرکی چیزی می گفت
- بابا ول کن...
- یه روز اومدیم بازی کنیما اه ه ه ه
مینا آروم آروم به طرف استخر رفت. درخت بید مجنون پیر سرشو خم کرده بود و گاهی برگها شو با باد به آب میداد. انگار تو این دنیا نبود تا چه برسه به اینکه به نیما و قلدربازیاش فکر کنه. علی نفس راحتی کشید.
- خوب بابا هوا تاریک شد..یکی چشم بذاره
با صدای شمردن رضا، علی چشم چشم کرد و دنبال مینا راه افتاد. کجا داشت می رفت؟ انگار تو خواب بود. روی سنگفرش سکندری خورد. علی دوید تا بگیردش. اما مینا تیزتر از او بلند شد و باز راه افتاد. صدای رضا محو شده بود . هیجده...نوزده ...بیست. خیلی از ویلا دور شده بودند. دیگه بازی برای علی مهم نبود. این بار باید می فهمید مینا به چی فکر میکنه و این بار دیگه باید نقشه اشو عملی می کرد.تا حالا هر بار قرار بود بیایند ویلای خاله جان بزرگه از یک هفته قبل توی سرش نقشه می کشید و ایندفعه قایم باشک رو، علیرغم مخالفت نیما که با هر چی که اون می گفت مخالف بود، به اصرار به بچه ها قبولانده بود.
مینا مینا کجا داری میری...قایم شو الان همه میان... توی کوچه های خلوت شهرک ، تک و توک ماشینی رد میشد ولی مینا بی توجه انگار روی ابرا راه می رفت. اگر می دونست علی چی توی سرش بود؟... راستی اگه می دونست چی می گفت؟ مثل فیلما یکی می زد تو گوشش.. یا سرخ می شد و سرشو پایین می انداخت؟...
خیلی از ویلا دور شده بودند علی کمی می ترسید. یعنی مینا دلش تاپ تاپ نمی کرد...عجب سر نترسی داره این دختر.. نه دیگه نمی شد قدمهاشو تندتر کرد ، بازم تندتر داشت می رسید قلبش توی دهنش بود. نفسش بند اومده بود. یک دو سه و مینا رو از پشت بغل کرد .خودشم نفهمید چطور لباش چسبید به لبای سرد مینا... و دوید و دوید دیگه پشت سرشو نگاه نکرد. صدای ترمز شدیدی اومد . علی یه دفعه ایستاد. انگار گردنش خشک شده بود. نمی تونست برگرده . نمی تونست باور کنه................
خاک سرخ و حاتمی کیا در تجربه ای تازه از مدیومنمی دانم چطور شد که یاد داستان تپلی گی دو موپاسان – که فیلم دلیجان جان فورد هم مایه های آن را دارد- افتادم. شاید چون یکی از جذابترین موقعیتهای روانکاوانه انسانها در لحظات یچیده و حساس توام با خطر است. مثل همین خاک سرخ. به تصویر کشیدن جنگ تن به تن که اصیلترین نماها و باورپذیرترین و ملموسترین حالت که تاثیر زیادی بر بیننده جنگ ندیده دارد. حاتمی کیا اصولا قدرت باوراندن و برانگیختن همدلی اقشار مختلف جامعه را دارد .حالا برای نسل جدید و پر کردن فاصله بین آنها و جنگ و به خصوص آدمهای جنگ، مدیوم و محتوای خوبی را هم انتخاب کرده. این را قابل توجه آن قشر فرهیخته عزیز سینما دوستی گفتم که انتقاداتی بر حاتمی کیا وارد می دانند. آنهایی که به زعمشان خاکستر سبز گل سر سبد آثار حاتمی کیاست و حق هم با ایشان است.
اما تلویزیون مقوله ایست متفاوت . علاوه بر اندازه قاب و تکنیکهای خاص فیلمبرداری و مونتاز بتاکم و زمان کشداراکثر سریالهای تلویزیونی ، محتوای اکثر انها پوچ و توخالیست و حتی تماشاگر عام _ که فراموش نکنیم مخاطب غالب تلویزیون است_ بعد از گذشت مدتی بنا به عادت انها را پیگیری می کند.
روزگاری گفته می شد که سی دقیقه ابتدای فیلم کیمیا( ساخته درویش) از تاثیرگذارترین پلان-سکانسهای سینمای ایران است( که با کمی اغماض و نادیده گرفتن بقیه فیلم می توان پذیرفت) خاک سرخ دارای این ویزگیست که لحظات پر جاذبه ای از آن فضا را دربردارد و مشاهده پلانهایی از این دست در تلویزیون تجربه خوبیست. البته به کار گیری مقادیر زیادی حرکات آهسته( slow motion ) حقیقی( رئال) بودن وقایع را در مقایسه با کیمیا از خاک سرخ میگیرد. شاید به عمد و به قصد خیال انگیز نمایاندن و القای فضای روحانی تا حدی پذیرفتنی باشد، اما تاپیرگذاری وقایع نگاری بی شک عمیقتر و پایدارتر است و در سینمای مدرن کوبنده تر.
خاک سرخ در ظرف جستجو که بهترین شیوه برای تطویل یک درام است، غلتاندن داستان به شکلی نامحسوس از فضای شهری و ارتباطات خاص آن به دل جنگ و قرار دادن انسانها در موقعیتهای پیچیده را مبنا قرار می دهد و این از عناصر جذاب خاک سرخ است. اما حاتمی کیا در دام لیلا می اقتد و با اتصال تمام شخصییتهای روایت به لیلا دست خود را برای ادامه روایت تلویزیونی می بندد و این از نشانه های دوری او از این به نوعی زانر است. پرداخت شخصیتها و داستانهای فرعی که لازمه این قبیل سریالهاست ضعیف است و همه چیز در نهایت به لیلا باز میگردد که سر دیگر این رشته لیالیست در حالیکه لعیای داستان با قوتی که در بازیگری مانند جعفری یافت میشود باید بیش از اینها روایت میشد. و لیلا که سعی در ارائه نوعی بازی به اصطلاح زیر پوستی دارد هنگام ادای دیالوگ نا آشنا می نمایاند. برای پرستویی نگرانم چرا که پس از خدمت نه چندان موثر جیرانی در به کارگیری او در آب و آتش به گونه ای به انفعال روی آورده . راستی کجاست آن حاج کاظم اسیر در اکواریوم آن آزانس مسافرتی که برای صبر یا علی می خواست؟ یا آن نگاه سوزاننده در روبان قرمز که پس از بر ملا شدن راز عشقش به محبوبه دل را خاکستر می کرد؟ ... شاید یک توده ای سابق جذابیت پرداخت بیشتری را از دید روایتگر این اثر نداشته باشد( که البته باید او را در تغییر دیدگاهش نسبت به گرایشات مختلف تحسین کرد ) اما او دیگر پذیرفته که چشم پوشی و نادیده گرفتن حتی درصد کمی از جامعه ، پسندیده نیست. نمونه آن انتقاداتی که به آزانس شیشه ای ، به حق وارد بود که از هنرمند و بازاری وتا دانشجوی بینوا را زیر باد تمسخر و افترا گرفته بود. آدمهای حاتمی کیا با روندی نامحسوس و ملایم از سفید ، آنگونه که چشم را میزند، به خاکستری روشن و از سیاه شبق به روشنی گرایش پیدا کرده اند و این دیدگاهیست که هنوز در مدعیانی مانند مخملباف یافت نمی شود ( البته برای افغانها : نه ).
اینکه خاک سرخ در اندازه های یک اثر برجسته و به یاد ماندنی ظاهر میشود یا نه ، و سازنده آن تا چه حد موفق بوده ، با در نظر گرفتن نسبی بودن موفقیت در تلویزیون و ابعاد گسترده و سلایق متفاوت این مدیوم، بحث بیفایده ایست . اما با کنار گذاشتن مطلق نگری درمی یابیم که خود ننمایاندن یک اثر حتی در سینما اتفاق تازه ای نیست و شاید خود حاتمی کیا این تلخی را در سینما و موج مرده نیز تجربه کرده باشد. اما خاک سرخ با توجه به طیف مخاطب موفقیت نسبی داشته که اگر در قالب سینما قرار می گرفت همانا سرنوشت موج مرده را انتظار می کشید.
باید پذیرفت حاتمی کیا در قاب کوچک دغدغه های دیگری دارد، شاید به تناسب همین اندازه کادر، کوچک ولی قابل اعتنا.
کيست که راز فصلها را بداند...سلام به همگی ...اولش برام خيلی شخصی بود. وبلاگ نويسی رو ميگم. درآوردن نوشته هام از توی پستو و ته ذهنم برای من کار ساده ای نبود که هيچ سخت هم بود. اولش هم نوشته هام مال خودم و دو سه تا از رفقا بود. وصل که می شدم به شبکه اول نامه ها رو چک می کردم و بعد با دوستان آن لاين گپ ميزدم. حالا همه گله دارن چرا نيستی؟ نميای؟...
حالا دوستان جديد دارم و سفره دلم هم باز بازه.... و وقتی سراغم نمیان دلم میگیره.حالا می توانم بگويم ًََُُُُُُُ من هم هستم يا من هم بودم وگرنه چطور می توانم بگويم که من هستم يا خواهم بود...ًُُ
تولد فروغ هم مبارک بر اهلش.....
خسته ام.... خستهبه خودم استراحت دادم. فقط سری به نوشته های دوستان ميزنم .( راست گفتند که تخته گاز بروی... يا تب تند زود ....)
به هر حال سر زدن به دوستان اين خاصيت را دارد که ميشود تبليغ کرد. و تعريف از مثلا
يوسف عليخانی يوسف عليخانی که گپ زدن خودمانی خودش با ياشار را صادقانه کپی کرده.
يا خوابگرد خوابگرد که از آماتوريسم فرهنگی گله دارد.و بحق
به هر حال خواندن ذهنيات ديگران برای من يکی که خالی از لطف نيست . مخصوصا در مرخصی روحی................
بعدالتحرير اينکه من خيلی داستانهای کوتاه علی قانع را میپسندم. اسم وبلاگش را به جای قانع باید میگذاشت غافلگیر کننده....href="http://www.ghane2002.persianblog.ir">قانع
نفس عمیق توی دنیای داستان و فیلم
هیچی برام مثل یه نفس عمیق توی دنیای داستان و فیلم نیست که این هفته از هر دو بهره مند شدم ولی نه سیراب بلکه راضی. "همنوایی شبانه ارکستر چوبها" و "بمانی" که این مورد آخر به اندازه اولی نچسبید _ شاید چون هنوز با سینما قهرم!_
نمی دونم واقعا چرا اینقدر از همه چیز توقع دارم ، از فیلم ، کتاب ، تاتر ، مجله ،. حالا هم از وبلاگ.... جالبه که این وسط از آدمها اصلا هیچ انتظاری ندارم.
وبلاگ برام یک محیط کاملا شخصی بود. مثل یه دریاچه ، مثل دامنه یک کوه ، مثل مخفیگاه های زمان کودکی ، گوشه یک باغ یا حیاط یا حتی زیر یک میز .( جایی که دون خوان میگه باید پیداش کنی. شاید همینه؟ ما در بچگی خیلی نا آگاهانه کارهای درستی رو که باید انجام بدیم به شکل غریزی و به بهترین شکلش انجام میدیم) همه چیز خوب بود تا وفتی که وبلاگ نویسی برام به شکل یک وظیفه نبود. راحت بگم برای من یک کار دلیه. همینجا میگم میخوام هر کاری دلم خواست بکنم.این دیگه صد در صد شخصیه. دلم می خواد از دار دنیا یک چیز مال من باشه با یک آدرس http://www.saint.persianblog.ir لذت میبرم وقتی اینو تایپ میکنم.
می خوام خیلی حرفا بزنم و و مطمئن باشم که با خودم حداقل صادقم. عریان عریان. می خوام داد بزنم که من فمنیست نیستم و از این اداها خوشم نمیاد. میخوام بگم از رمان" لکه های ته فنجان قهوه" اصلا خوشم نیومد. دلم میخواد بگم که از اینکه سنم بالا رفته و قواعد بازیهای جدید رو نمیدونم دلگیرم. مثل وقتی توی خیابون از دیدن دختری که تقریبا مانتو نپوشیده تعجب میکنم و از اون بیشتر از اینکه بقیه مردم تعجب نمی کنند و باز بیشتر به این خاطر که آیا این من نبودم که از پوشیدن مانتو ناراضی بودم...... این نسل که میگن نسل سوم هستن حرص منو در میارن، حس خارج جریان بودن بهم دست میده و از اینکه اعتراف کنم که نسلی هستند که خیلی میفهمن و عمیق، از خودم بدم میاد.
یادمه میگفتن که یکی از اساتید بازیگری که بر مبنای روش متد اکتینگ method act کار میکرد در بعضی جلساتش کار آموزها را مجبور میکرد تا خصوصی ترین مسائل و خاطرات زندگی شان را تعریف کنند یا حتی بازی کنند. ....حالا من چه کردم؟
آنا کجاست؟
سخته که راجع به فیلمی که ندیدی بنویسی! و آنهم فیلمی که زیباترین و تاثیرگذارترین فیلم زندگیت باشد!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فیلمنامه ماجرا ساخته آنتونیونی و با ترجمه بیزن طاهری
آنا زنیست عجیب ، ساکت و متفکرو البته با پدری متمول. نامزدی دارد، آرشیتکت ، خونسرد و لاقید که ساندرو باشد. و دوستی ساده و خوشبین و سطحی که کلودیاست. و اشخاص رنگارنگ و جوراجور که با هم به یک سفر تفریحی با یک کشتی خصوصی به خلیجی میروند. آنا یکباره و بی هیچ دلیلی گم میشود. یعنی ناپدید می شود. نمی دانم شاید فرار میکند.(حقیقتا برای بازگویی ساده این داستان هم نمیتوان برای اینکار آنا تعریف مناسبی ارائه داد..).
طبیعی است که همسفران ، خصوصا کلودیا و ساندرو، بسیج شده و به دنبال آنا بگردند. ولی آنچه که در این میان طبیعی نیست دلیل ناپدید شدن آنا و پس از آن رابطه ایست که در پی تلاش برای پیدا کردن آنا ، میان کلودیا و ساندرو ایجاد میشود. و به زعم من شگفت انگیزتز این است که آنا از نیمه داستان( یا فیلم که زمانبندی آن را نمیدانم) فراموش میشود! گویی آنا هیچگاه نبوده . شاید این را خود او هم میدانسته، شاید این یک فریاد اعتراضی به انتونیونی بوده.چرا آنا باید بازیچه شرح عشق کلودیا و ساندرو شود؟
منتقدان بسیاری تمام این اتفاقات را تعبیر کرده اند. کلودیا در این جستجو پخته میشود...کلودیا به آنا نزدیک میشود... عمیقتر میشود....ساندرو خود را بازمی یابد.... دوباره به معماری و هنر روی می آورد.... به پوچی و نوعی پشیمانی میرسد...و حتی تا اینجا پیش رفته اند که با حلول آنا در کلودیا دیگر نیازی به بیان سرگذشت آنا نیست. اما هیچگاه هیچ کس به امکان بودن یا نبودن آنا و اینکه او کجاست؟ فکر نکرد.به راستی آنا کجاست؟
حتی خود آنتونیونی هم نمیداند آنا کجاست. آنا کاری را کرد که شاید در اعماق ذهن هرکدام از ما میل شدیدی به جسارت انجامش وجود دارد. شاید این تنها سئوال سینمایی قرن باشد که آنا کجاست؟ از خود نمی پرسیم که سرنوشت کلودیا وساندرو چه شد. چون واضح و روشن است . چه آلترناتیوهایی برای این پرسش که خود زندگیست به همان وضوح ، وجود دارد ؟ شاید دو یا سه حالت.
اما انا شاید هنوز زنده است....
سرد يا گرم...
سرمای کاشی رو حس کرد. سفید و سرد. با همه جای پشتش تماس داشت،الا گودی کمر و کف پا. برش گردوندند. هر دو نفرشون ، به آسونی. وزنی نداشت. حالا حتما کمتر هم شده بود. نوبت شکمش بود که تخت روی کاشی سرد مور مور میشد. بازم کف پاش با کاشی تماس نداشت. خنکی کاشیهای خیس رو فقط باید توی کف پاش حس میکرد تا راحت بخوابه.زیر لحاف هم که بود، توی سوز و سرما، کف پاش باید بیرون از لحاف میبود.
کاش مینو اینجا بود. باید توی این وضع می دیدش تا راحتتر قبول کنه. اما ....نه... اون میترسید. و حتما حالش بدتر میشد. باید امشب بره به خوابش. باید مجبورش کنه به زندگی عادی برگرده. ولی کی گفته که اون نمی خواد به زندگی روزمره اش برگرده. امروز روز اول بی هم بودنه و با چشمش دید که حمید موقع تسلیت گفتن خیلی بیشتر از روال معمولی دستای مینو رو توی دستاش نگه داشته بود. مثل اینکه این اونه که باید به وضعیت جدید عادت کنه. حرصش گرفته بود. یک لحظه فکر کرد برگرده و بزنه توی گوش حمید... یا اینکه شب مینو رو اذیت کنه. از این فکر خنده اش گرفت . مثل فیلما!!
کارشون تموم شده بود. اصلا متوجه نشده بود. یکهو بوی خاک نمناک زد توی دماغش. از این پائین چندتا کله رو می دید که ظاهرا گریه می کنن ولی دارن سرک می کشن تا کنجکاویشونو ارضا کنن. شاید به نوبت خودشون فکر می کنن. ...نه این مینوست... نه مینو نباید ببینی... چیکار میکنی دختر؟.... نیا پائین. انگار صدای ضجه ها نمی گذاشت صداش به مینو برسه.
و آخرین گرمای این دنیا ، گرمای بدن آشنای مینو بود که به یادگار با خودش برد.......
با نوک انگشتای یخ زده
یادش بخیر. دستها یخ میزد. برف می آمد. ویژه نامه فیلم با نوک انگشتای یخ زده لوله شده بود و فشرده میشد. برنامه های جشنواره که با ماژیکهای زرد و نارنجی و سبز فسفری ، علامت زده شده بودند. از همه مهمتر بحثهای جذاب پیرامون سینما که برفهای اطراف سینماها را اب میکرد. و سینما آزادی ( شهر فرنگ ) مرحوم و عزیز...
اینا از قسمتهای پر سوز و گداز و نوستالژیک موضوع ! اما درباره اینکه چی شد سینما اینطوری شد..یعنی اینطوری که هست با وضع موجود، باید گفت که اصلا معلوم نیست . شاید همون سیاستی که آزادیها را بیشتر کرد - نه در همه حوزه ها- بگذارید سیاسی اش نکنیم نه اینکه از سیاست و سیاسی شدن بترسم ، که به موقع اش حرفهایم را خواهم زد ، بلکه برای اینکه همین سیاسی کاریها اهل علم و هنر را از وظیفه اصلیشان دور کرد و سینما هم اهل فن و حس خودش را که همانا مولفین بودند از دست داد.
افراط بلای خانمانسوز جماعت این دیار است. بعضی تصور می کنند رفرم فرهنگی را ، مثلا در حوزه فیلم ، با معانی دشوار و به الطبع از طبقات فرهیخته( و به زبان بعد از دوم خرداد) نخبگان ، آغاز کرد. اما این بدیهی است که قشر متوسط ( به لحاظ فرهنگی) این نیاز و قابلیت پذیرش را بیشتر دارد . برای اینکه بغرنج حرف نزنم و به دام همان نخبه گرایی افراطی دچار نشوم مثال میزنم که البته در مثل جای مناقشه نیست و از همین تریبون اعلام می کنم که اگر بخواهم صادق باشم تمام کارگردانهای عزیز و فیلمها را دوست می دارم!! چون جنسشان از نگاتیو است و من کلا نگاتیو را دوست دارم...
پرت شدیم . میگفتم که لابد روسری آبی را به یاد دارید؟ نه؟ خوب کمی جلوتر زیر پوست شهر... یا لیلا ی مهرجویی....شوکران افخمی چطور ؟ ( البته این یکی نمی دانم چرا هربار با فیلمهای موفقش موجی را در سینمای ایران راه می اندازد ، مثل عروس...)... راه دور نرویم سگ کشی بیضایی....اصلا هامون.... منظور فیلمهایست که تماشاگر عام و خاص را راضی کند ( این به گواه میزان فروش این قبیل فیلمها و رویکرد منتقدان است) این قبیل محصولات فرهنگی قابلیت ایجاد یک رفرم یک اصلاح و ساختن یک زیربنای فرهنگی را دارند.
بی دلیل نیست که می گویند :
چون سر وکارت با کودک فتاد پس زبان کودکی باید گشاد
نمی توان با عامه مردم با زبان انار و سیب و عرفان سخن گفت . اصلا پس از گذشت زمان این زبان خاص برای فرهیختگان هم تکراری و پرگو میشود.
می بینید که حالا داریم از این طرف بام پائین می افتیم. تقلید از جیغ امریکایی که با این امکانات خنده دار سینمای ایران رز زرد پلاسیده ایست که نه تنها حرفی برای گفتن ندارد بلکه حتی تصور وقوعش در ایران محال است و این اولین شرط همذات پنداری با فیلم را نقض می کند. این مثالی از یک فیلم قابل تحمل بود . تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل...
حالا می فرمائید جشنواره رفتن چه لطفی دارد؟ .... غیر از اینکه بخواهی همشهری کین را روی پرده عریض ببینی. همین.
يک فيلمنامه برای دزدی!!!!
بوي بنزين
سكانس اول
شب ـ خارجي ـ خيابان
(نماي بسته) دستهاي زني كه ماشيني را هل مي دهد. صداي زن كه ريتمي نامفهوم را مي خواند.
(نماي متوسط) زن متوقف مي شود. سرش را بلند مي كند. توجهش به سمتي جلب مي شود.
(نماي دور) جايگاه بنزين نمايان مي شود. زن دوان دوان به طرف آن ميرود.
شب ـ خارجي ـ پمپ بنزين
مرد جواني ، لاغر و با محاسن و چهره اي معصوم ، با لباس كار آبي رنگ ، پر از لكه هاي بنزين و روغن ، بين دو دستگاه پمپ روي سكو نشسته و كتاب مي خواند.
زن به مرد نزديك مي شود.مرد متوجه نشده بنابراين زن سرفه اي مي كند، وقتي مرد سرش را بلند مي كند زن جا مي خورد.
زن- ببخشيد دير وقته …
مرد- طوري شده خانوم؟
- بنزين ، البته فكر ميكنم …. بنزين تموم كرده
- حالا كجاست؟
- چي؟
- ماشينتون ديگه؟
- (عصبي مي خندد) خيابون بالايي.. تا اونجا هل دادم
- (بلند مي شود) بقيه رو هم من هل مي دم. بفرماييد.
زن مبهوت ايستاده. مرد چند قدم مي رود. مي ايستد ، بر مي گردد و با نكاهي پرسش آميز به زن نگاه مي كند.
زن- ببخشيد ، بريم
شب – خارجي – پمپ بنزين
ماشين با حركت آهسته كنار يك پمپ مي رسد و متوقف مي شود. زن و مرد جوان ، هر دواز پشت ماشين ظاهر مي شوند و نفسي عميق حاكي از خستگي مي كشند. هر دو با هم به طرف شلنك بنزين دست دراز مي كنند، بالطبع هر دو با هم دستشان را پس مي كشند.
زن- بفرماييد..
مرد- نه خودتون بزنيد (با لحني كه انگار منتظر است كه نا تواني زن را در زدن بنزين ببيند)
- باشه ، من هميشه خودم بنزين مي زنم( در حال بنزين زدن ) ، خودم پنچري مي گيرم و خودم هل مي دم ( سرش را بلند مي كند و خيره به مرد نگاه مي كند ، مرد سرش را پائين مي اندازد)
جوان آرام آرام به سمت ديگر مي رود، نگاه زن در حين بنزين زدن او را دنبال مي كند و مرد را مي بيند كه ( نما از نقطه نظر زن است ) آرام روي سكو مي نشيند، كتابش را برمي دارد و روي جلد آن دستي مي كشد و به خواندن ادامه مي دهد.آوايي نامفهوم از دور مي آيد كه به تدريج واضح مي شود. صداي نوحه خواني و سينه زني و سخناني تحريك آميز و تشويق براي انجام كاري كه نامفهوم است، به همراه صداي نامفهوم جمعيت. تصوير از ديد زن گذشته را نشان مي دهد.
شب – خارجي – ميداني در ناكجا- زمان گذشته
تمامي اين صحنه ها از ديد دختر نوجواني است مه از گوشه پنجره ماشين پدرش ميدان را نگاه مي كند. دختر همان زن جوان است.
ميدان شلوغي است. ميان ميدان پسر بچه هاي مدرسه اي به صف ايستاده اند. دبيرستاني اند و انگار دست جمعي به سفري تفريحي يا علمي مي روند و چه بي خيالند. راديو و ضبط صوتي كه روي وانت خاكي رنگ جنگي كار گذاشته شده است ، اما حكايت ديگري دارد. سرود هاي حماسي و تهييج كننده ، صداي مردي كه از فتوحات مي گويد، و پلاكاردهايي كه از اعزام“ نوجوانان غيور“ سخن مي گويد. هيچكدام حواس پسران جوان را به خود جلب نمي كند. دوربين( همان دختر نوجوان ) روي يكي از پسرها كه چهره اي زيبا و معصوم دارد و در حال شيطنت و آرتيست بازي است متوقف مي شود. پسر گويي حس مي كند زير نگاه است و به اطراف نگاه مي كند و او نيز به طرف دوربين ( دختر ) خيره مي شود. سرش را پائين مي اندازد. نمي تواند مقاومت كند و باز به دختر نگاه مي كند. مسخ شده است.پسر گويي تازه متوجه شده كه كجاست به اطراف نگاه مي كند، اما همانطور دخترك را مي پايد. لبخند شيطنت از لبانش محو مي شود. صدا ها رنگ مي بازند. آدمهاي اطراف ناپديد مي شوند و انگار در يك صحنه نمايش پسرك لابلاي پرچمهاي رنگي عزاداري و صداي گنگ نوحه ( جاده و اسب مهياست بيا تا برويم…) كه كم كم واضح مي شود. نگاه پسر هنوز به دختر است اما گويي زمان متوقف شده. در تاريكي و رنگارنگي پرچمها و اعلم ها و صداي نوحه بيشتر مجلس تعزيه خواني را تداعي مي كند تا زندگي روزمره .
صداي پسر – تموم شد؟… بنزين زديد؟
شب – خارجي – پمپ بنزين – زمان حال
زن جوان با يادآوري خاطرات ، خيره و دست به سينه تكيه به ماشين داده.
زن : بله؟ چيزي گفتي؟
مرد : پرسيدم تموم شد؟.. بنزين زديد؟….. داره سر ريز مي كنه
- ( دستپاچه شلنگ را بيرون مي آورد) واي ببخشيد . چقدر زود تموم شد.. مثل يه رويا بود…
- ( مرد با تعجب كه هنوز اين زن را در نيافته ) خوب بعله.. آخه بنزينش كم نبود كه..
- ( زن در حال پرداخت وجه) به هر حال ممنون از كمك
- (سر به زير در حاليكه دستهايش را پاك مي كند) حالا روشن كنيد ببينيم . باكش كه خالي نبود
زن ماشين را دور مي زند و سوار مي شود.. استارت كه مي زند صداي موزيك هر دو را از جا مي پراند. زن شرمزده و مرد لبخند زنان به هم نگاه مي گنند. دوباره استارت مي زند و سه باره اما روشن نمي شود.
مرد – ديگه نزن ، روشن نميشه.
زن – خدايا… حالا توي اين سرما…
- در كاپوت رو بزن بالا ، يه نگا بندازم……
زن در كاپوت را مي زند و مرد سرش را داخل آن مي كند دوباره استارت مي زند. كنجگاوانه به مرد نگاه مي كند كه يك ريز صحبت مي كند و خيلي جدي مشغول تعمير ماشين است. ( تصاوير فقط زن را مي نماياند و صدا از مرد است )
- شايد خفه كرده…. استارت بزن…. ژيگلور كه كثيف بشه، با اين بنزينا…… بيچارگيه……زمسنون هم كه باشه ديگه قوز بالاي قوزه…. ماشينهاي انژكتوري خوبيشون همينه ديگه…. آهان……. سر اين سيم رو بايد لخت كنم…..( سرش را بالاخره بالا مي كند) شما توي ماشين جعبه ابزار ندارين؟…. يه دم باريك اگه باشه…
ـ (زن كه تاكنون به ماشين تكيه داده بود، بي تفاوت به سرنوشت ماشين) فكر كنم باشه بايد بگردم..
- ( زن مشغول گشتن در صندوق عقب ماشين) تو…. تاحالا جبهه بودي؟
- چي؟
- هيچي… آهان پيداش كردم.
مرد با ترديد زن را نگاه مي كند. زن جعبه ابزار را به مرد مي دهد و او دوباره مشغول به كار مي شود. مدتي به سكوت مي گذرد. زن به وضوح آشفته است. بي مقدمه پاكت سيگار را از جيبش بيرون مي آورد و يك نخ گوشه لبش مي گذارد.
مرد – فكر كنم ايرادش رو فهميدم ( سرش را بلند مي كند ) سيگار ؟!
زن – ( فاتحانه ) چيه؟…. به نظر تو زنا نبايد سيگار بكشن؟؟
- ( با تندي ) نه خانم جون ، اين بنزينه كه مرد و زن نمي شناسه ( كمي نرمتر ) حالا ضد يخ ريختي؟
- ( سيگارش را مچاله مي كند ) نه حوصله نداشتم ، يعني نمي دونستم بايد بريزم…
- باشه باشه ..من الان مي ريزم…. زير صفره…. كار كه از محكم كاري عيب نمي كنه
زن مقلوب شده و با حالت تسليم روي سكو مي نشيند ، انگار در اين دنيا نيست. مرد آنجا نيست، براي آوردن ضد يخ رفته است.
زن – ( نفس عميقي مي كشد )( با خود ) چقدر بوي بنزين رو دوست دارم ، يه حسيه كه آدمو
مست مي كنه ، با يه نفس مي خواي بازم نفس بكشي ، مثل يه ميل ،يه خواهش، شهوت…
مرد با قوطي ضد يخ مي آيد.
- الان ديگه همه چيز حل ميشه ( بشاش ) ماشين هم با يه استارت روشن مي شه.
- شايد تو خودت بودي، شايد هم اين تو نبودي ، سالها پيش توي اون ميدون ، يه جايي بين خواب و خيال ( به خودش مي آيد و به مرد كه با آشفتگي خيره او را نگاه مي كند ) يه نفري رو مي شناختم ، يا خيال مي كردم مي شناسم….. داشت مي رفت جبهه….. نمي دونم رفت يا نه؟ شبيه شما مي زد؟….. خوب انگار تموم شد؟ برم يه استارت بزنم.
زن سوار ماشين مي شود.
مرد – ( مبهوت ) نه تموم نشد.. انگار نمي خواد هيچ وقت تموم بشه..
زن استارت مي زند. ماشين روشن مي شود. آرام ، آرام از محوطه جايگاه دور مي شود. نگاه مرد غمگين او را دنبال مي كند.
مرد – ( در حاليكه دستهايش را پاك مي كند، نفس عميقي مي كشد) اين بو هنوزم ديوونه ام مي كنه.
تصوير از ديدگاه مرد ماشين را دنبال مي كند (با موزيك ملايمي كه گويي از ماشين بلند مي شودو به خاطرات گذشته مرد و خاطره آن ميدان و با صداي نوحه ياد شده تركيبي از يك آواي جديد است )، ولي اين بار از ديدگاه پسر نوجوان كه به دختر نوجواني با روسري آبي و نگاه مغموم از گوشه پنجره ماشين به او خيره شده ، بدون هيچ حركتي ، پس از گذشت زمان نسبتا زياد ، لبهاي دخترك به لبخندي شيرين باز مي شود كه تصوير آخر است.
پايان ، آذر 80
نگاه دوباره ، بهمن 81
ســــــپــيــنــود
دايره ذغالی
بیرون دایره ایستاده بود. آرامشی غریب داشت. نگاهش هیچ نمی دید الا داخل دایره گچی قفقازی و دستهای کوچکی که برای اولین بار آنها را در تصویری گنگ و مبهم از داخل رحم دیده بود و دل بسته بود. یک دل نه که هزار هزار دل. همین دیشب بود که با صدای ظزیفش ، با حرکت همان دستهای کوچک ، با هیجان پاک و کودکانه اش ، داشت قصه نمکی را تعریف می کرد ؛
هفت در و بستی نمکی ، یه درو نبستی نمکی
و حالا این خودش بود که نه یک در بل هزار در را نبسته بود. و اکنون خارج از دایره ایستاده بود ، مستاصل. بیرون از این دایره هوا سنگین بود. تنها را نجات همان چاره قدیمی بستن چشمها و دوباره گشودن آنهاست تا شاید بلکه خوابیده بوده باشی.
برق شمشیر بالای سر بی گناهی درخشید و چشمانش را زد. حالا این او بود که باید فریاد می زد : نه این گوشه جگر من نیست..... این مکنده شیره جانم نیست......
اما نشد. نتوانست.
يک صبح زود
نور ضعيفي از درز پرده روي تختش افتاده بود كه فهميد صبح شده. گوش كرد صدايي نمي آمد، صداي قل قل كتري يا صداي تلويزيون يا صداي آهنگهای شادی که مامان بعضي وقتها ميگذاشت و با هم می رقصیدند. اما مي دانست كه مهد كودك را بايد برود . مريض هم كه نبود. پس بلند شد به اندام كوچكش كش و قوسي نرم داد. هنوز قدش به دستشويي نمي رسيد بايد دور آن مي چرخيد ، شير آب سرد را باز مي كرد و برعكس كه مي چرخيد دستش به شير آب گرم مي رسيد. هميشه با خودش فكر مي كرد اگر پنج سالش بشود خيلي بزرگ شده. اما باز هم انگار … پس عمه جان چي كه خيلي خيلي بزرگ بود. حالا كه رفته پيش خدا.
-مامان!… مامان
“حتما مامان بازم تا ديروقت بيدار بوده. كتاب خونده. سيگار كشيده. با كامپيوتر بازي كرده! حالا هم بيدار نميشه.” خودش بايد مي رفت و به زور مامان را بيدار مي كرد. اون بايد مي رفت سر كار و خودش مي رفت مهدكودك امروز عمو كوروش مي اومد و براي بچه ها آواز مي خوند.
-مامان… اه مامان پاشو ديگه ديرمون ميشه ها..
لحاف رو از سر مامان كشيد. هنوز خواب بود. تكانش داد. اما با ترس ، ياد روزي افتاد كه وقتي مامانو بيدار كرده بود عصباني شده بود و باهاش قهر كرده بود. يواش درگوش مامان زمزمه كرد:
-ماماني… مامان خوشگل… من دندونامو مسواك كردم… بيا لباسامو بده … دير ميشه ها..
نخير ، بيدار نمي شد. كم كم اشك توي چشمانش حلقه زد. “ اگه امروز نره شقايق حتما با كيميا بازي مي كنه. عمو كوروش چي ؟ بچه ها ، نقاشي ؟” ياد روزي افتاد كه مامان را در خواب بوسیده بود، مامان خوشحال شده بود و گفته بود كه اين قشنگترين از خواب بيدار شدن عمرش بوده.
خم شد و لبهاي گرمش را به پوست سرد و انگار يخ بسته مامان چسباند. ولي انگار نه انگار. ديگه اشكها به هق هق و محكم تكان دادن مامان تبديل شده بود.گرسنه اش هم شده بود.
-مامان شير مي خوام … مامان بد پاشو…
خودش هم كه كوچك بود و نمي توانست به مهدكودك برود و تازه در را مامان هميشه قفل مي كرد و بازم دستش نمي رسيد . “ اه چقدر كوچيك بودن بده… پس كي بزرگ مي شد. ” ديگه واقعا كرسنه و نگران بود. كمي به اطراف خانه نگاه كرد . نمي توانست كاري كند. آرام آرام به طرف جاي مامان رفت . لحاف را كنار كشيد و خود را به بدن سرد و يخ كرده مامان چسباند و سرش را روي بازوي او گذاشت .
به ياد شبهاي پيش مامان خوابيدن ، چشمهايش را بست.