سپینود

اولین جا برای نوشته‌هایم

 
سال نو را چطور تبريک بگويم...
نویسنده : سپینود - ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/٢٩
 
درد است هوای پاک بهار را فرو دادن آسمان آبی ( نا ياب ) را ديدن و لذت بردن .. دست در جيب کردن و خريدن... عيدی دادن و عيدی گرفتن ... ماهی قرمز کوچک را در تنگ کردن تا از رقصش لذت بردن ... سر زدن به سبزه و حس رويش و زايندگی را در جوانه هايش ديدن... لباس نو پوشيدن و بوی خوش... زيبايها را نمايان کردن... لبخند زدن و مهربان بودن.... قانون را رعايت کردن .... سلام کردن... کارتهای نوروز را با هيجان باز کردن.... پيدا کردن آشنايان تازه با نام آشنا... تپش قلب ... لحظه تحويل سال ... زير لب يا مقلب القلوب خواندن ....................................................................................................................
..............................................................................................................................
..............................................................................................................................
هنگامی که مادران عراقی بر بالین کودکانشان می گریند.



آتش افغان؛ یوسف و ایرنا؛خوابگرد؛پروین؛علی قانع ؛پاکسیما ؛ اقای محمودی ؛ ماهی در خاک ؛ ترلان ؛ داستانگو ؛ یاشار یاغیش ؛ نیلوفر همیشه با من ؛ یاشار احد صارمی ؛ ..... ( اسمها فراموشم شده !!) ؛..................... و همه دوستان خوب و تازه و نادیده ام از اعماق قلبم برایتان آرزوی سالی خوب می کنم به لطافت بهار و بی کینه..........



دست آخر اینکه خسته شدم از این مشکلات وبلاگ و نوشته هایی که به جای صفحه اصلی به آزشیو می روند. در این سال نو خدا کند مشکل بی سوادی من هم حل شود!!!!
خلاصه یا http://www.saint.persianblog.ir یا http://saint.persianblog.ir هر کدام بود مال ماست !! فرقش هم در تفاوتش است که باز هم ما سر در نیاوردیم......


 
comment نظرات ()
 
 
نه وصل ممكن نيست…. هميشه فاصله اي هست..
نویسنده : سپینود - ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/٢٤
 

مي گويند تلخ مي نويسي… راستش دلم مي خواست با همان روش مانوس خودم داستانك شب عيدم را تعريف كنم ، اما دلم نيامد. بوي عيد و لباس نو و هديه عمو نوروز زير بالشم كه قبل از اينكه پيش خانم بهار بره به من سر مي زد، … يه غنجي توي دلم مي زنه كه نگو . حال و هواي خوبي دارم . كم پيش مي ياد اينجوري باشم . پس بذار استفاده كنم….. كودكي كودكي كودكي ….

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
يك داستان عاشقانه براي شب عيد..

رمانتيك ترين مكان براي وعده هاي عاشقانه يا به اصطلاح راندوو كجاست ؟ كافي شاپ ( يا همون قهوه خونه خودمون! ) پارك ، رستوران گردان!!، كنار شومينه ، تو كتاب فروشي ( مثل حميد و مهشيد هامون!!)وسط يه عالمه شمع، يا بالاي برج امپاير استيت(همراه با بي خوابي در سياتل*!!)؟؟؟؟؟؟؟؟
به عقيده من اما ، توي شلوغترين ايستگاه مترو !! يادمه قبل از اينكه متروي قشنگ و ماماني و تاريخي تهران را بسازند، توي يكي از ممالك فرنگ پديده اي به نام آندر گراند ( بابا همون متروي خودمونه) چشم دختر كوچولويي را گرفت ؛كه پر بود از لحظه هاي رمانتيك و عاشقانه ناب با كمي سانسور!!....

از پله ها كه مي اومد پائين اصلا به احتمال كنده شدن لباسهايش به دست باد هرزه و خشني كه حتي قدرت نداشت سرخي و داغي گونه هاشو از بين ببره ، فكر نمي كرد. قرار بود صد سال تنهايي ماركز رو دستشون بگيرن و تظاهر به خوندن كنن. اينجوري شناختن همديگه كار سختي نبود . گرچه كه از حس شنوايي هم مي تونستن كمك بگيرن مخصوصا اگر اون قبول مي كرد كه باز هم تصنيف “ با تو رفتم ، بي تو باز آمدم ، از سر كوي او ….” رو كه يكبار از پشت گوشي پر از خش خش تلفن مثل نسخه اصلي كه با گرام شنيده بود! براش اجرا كرده بود ، رو توي شلوغترين ايستگاه متروي تهران بزرگ اجرا كنه . ایستگاه شلوغ بود و مردم در تب و تاب رسیدن. دست توی کیفش کرد و کتابش را بیرون آورد. زیر چشم اطراف را نگاه کرد.


خیلی وقت بود رسیده بود. صد سال تنهایی توی دستش بود. تا حالا اینقدر آن را بی دقت نخوانده بود. گردنش درد گرفت. از بس خیره به زنها نگاه کرده بود از خودش خجالت می کشید! این مردم اینجا چی می خوان؟ وقتی اولین بار پیشنهاد قرار توی مترو را شنید در دل به انتخابش آفرین گفت. بعد از دو سه ماه حرف زدن دیگر برایش اهمیت نداشت با چه چهره ای روبرو می شود . حتی بدترین احتمالات را هم دیشب مرور کرده بود، کور ، فلج ، کوتوله ، چاق... و نتیجه گرفته بود که ای دل غافل عاشق شده !! بادی از ان سمت ایستگاه می وزید. سمت مخالف یعنی راهی که درست موازی ولی خلاف جهت بود.. خواست منبع باد که اتفاقا عطر دل انگیزی را هم با خود همراه آورده بود دنبال کند که از سر عادت این چند دقیقه چشمش به خانمی افتاد که در حال پائین اومدن از پله ها با بادی که انگار داشت وحشیانه او را عریان می کرد می جنگید..رسید اطراف را نگاه کرد ... یک دو سه ... دست توی کیف ... خودش است صد سال تنهایی!!... پس چرا اونوری؟..
_ سلام .. سلام
کتابو بالا گرفت تا جلدش معلوم بشه. باید داد میزد تا از اینور ایستگاه به آنور صدایش در ازدحام مردم و صدای قطارهایی که بینشان می رفتند و می آمدند گم نشود.
- سلام
- سلام تویی؟
جالب این بود که اونهم داد می زد!
- اونطرف چه می کنی؟
- فکر اینجاشو نکرده بودم !!! یعنی نمی دونم چرا مطمئن بودم تو هم میای ایستگاهی که رو به شمال حرکت می کنه
- من که مثل تو بورژوا نیستم !! شوخی کردم... حالت خوبه؟
- آره ممنون... حالا چه کنیم؟
- نمی دونم تو بگو.. هر چی بگی هستم..
- راستش من فقط تا همينجاشو تصور كرده بودم. يعني به بعدش فكر نكردم..
- يعني قصه من و تو همينجا تموم ميشه ؟
- نمي دونم … موضوع فقط اين بود كه توي ايستگاه مترو با كتاب صد سال تنهايي توي دستهامون قرار بذاريم.
- آخه پس سرنوشت ما دوتا چي ميشه ؟ عشقمون چي ؟
- نمي دونم .. ما با اين كار حتي نتونستيم از نزديك همديگر رو ببينيم …
- چه برسه به اينكه دستهاي همديگر رو بگيريم… مي دوني اينجا بايد چي گفت؟
- نه. چي ؟
- بايد گفت : نه ..! وصل ممكن نيست ؛ هميشه فاصله اي هست..
- يعني با اين اوصاف تو اينو قبول كردي ديگه… پس بايد همينجا همه چي تموم بشه . من ، تو و اين قصه…
- نه نه.. قرار بود اين قصه تلخ نباشه. چي مي گن .. هپي اند باشه. اصلا تو برو بالا دور بزن بيا اينور. با هم مي ريم.. آخرش كجاست ؟.. شهر ري !
- نه. تو بيا اينور . مي ريم يه پارك خوش آب و هوا.. نزديك ايستگاه مبداء..
- ببين تو گفته بودي از فمنيست بازي و اين اداها متنفري. گرچه اولين زني هستي كه اين حرفو زدي … حالا بيا و به حرف من گوش كن. من نمي تونم حتي 5 دقيقه دوريتو تحمل كنم تا بيام اونطرف!! تازه بهت رسيدم…
- مسخره نكن.. مگه نگفتيم هپي اند باشه؟ قرار عاشقانه توي شهر ري هيچوقت ختم به خير نشده.. فكر نكن. من از اوناش نيستم كه زير چادر ، روي گليم پاره ، توي بيابون ، با عشق زندگي كنم.. اينا همه شعاره..
- چه ربطي داره عزيز دلم؟!!… خيلي لجبازي…
- خودتي … تو مي خواي خودتو تحميل كني..
- من؟ اين تو بودي كه از اول حرفاتو به كرسي نشوندي. تو يه روشنفكرنماي لوس و ننر هستي.فقط مي خواي فرق كني ولي فلسفه اين فرق كردن رو نمي دوني. همه چيزت هم تظاهره… حتي عشقت… همه چيزو براي نمايش مي خواي پر از زرق و برق..!!!!
- آره . و تو هم يه ايده آليست ابله هستي كه تصور مي كني عشق رو فقط توي حلبي آباداي پائين شهر مي شه پيدا كرد. تو با كينه و نفرت به رفاه نگاه مي كني كه ناشي از كمبودهاي خودته كه از سر بي عرضگي نتونستي كاريشون كني ..!! تو يه افراطي بدبختي !!!



ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مي خواهيد ادامه بدم؟ شايد بقيه اش رو مي دونيد.. نگفتم من رو به حال خودم بگذاريد .. به من داستان عاشقانه شب عيد نوشتن نيومده...


* اسم يک فيلم!
 
comment نظرات ()
 
 
ياد داشتهای پراکنده و ياد آوريهای شيرين
نویسنده : سپینود - ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/۱٥
 

زمانی بعضی اعتقاداتی داشتند ، مثل اینکه اگر برای کسی دارویی خریدی ؛ پول دارو را پس نگیر . یا در مورد نان هم ... چه ربطی دارد؟ می گویم.
به بلاگ یکی از دوستان سر زدم و از خواندن مطلبی قلبم فشرده شد. این چه رسمی است که کم کم انحصارطلبی به حوزه فرهنگ هم کشیده شده. راحت می گویم حس شخصی من وقتی فیلم یا کتابی زیبا می خوانم این است که : ای کاش تمام دوستان و کسانی که لذت می برند از این خوراک فرهنگی؛ آنرا می خواندند یا می دیدند. ( شاید معرفی فیلمهای متفاوت را هم به این دلیل شخصی انتخاب کردم ) این نوعی هم لذت شدن است. وقتی کتابی را خواندی که دیگری نخوانده است چطور می توانی درباره آن بحث کنی و لذت ببری و ناگهان به ساعت نگاه کنی و بفهمی که گذشت زمان را حس نکردی.؟ امانت دادن یک فیلم یا کتاب و هم لذت شدن و شریک شدن با اهلش از زیباترین اتفاقاتی است که تا نچشیده باشی نمی فهمی. ای کاش این اعتقاد هم مثل قضیه نان و دارو که گفتم بوجود می آمد که :

هیچوقت از امانت دادن کتاب یا فیلم دریغ نکن آنهم به اهلش .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کامبیز کاهه امیر عزتی سعید مستغاثی و چند تن دیگر از منتقدین سینمایی دستگیر
شده اند ؟؟!!

سال 1375 بود و نیمسال دوم رشته کارگردانی سینما ؛ وقتی هنوز نا امیدی و دلسوختن از آرزوهای داشته و برباد رفته نبود. خبری نبود الا ایده آلیستی و بلندپروازی ها و فکر تغییر دادن دنیا با یک لنز و چند متر نگاتیوو دوربین روی دست.... بحثهای داغ بود. بازن و کایه دو سینما. کیشلوفسکی و برگمن و این آخریها هال هارتلی و جیم جارموش .... اولین جلسه تاریخ سینمای 2 بود . راستش من شیطان کلاس بودم و همیشه ( از سر سادگی بیش از حدم !!!) احساس رهبری جمع و شلوغ کاری داشتم که بگذریم ... پسر ریزه میزه و لاغر و جوانی وارد کلاس شد و من که جلوی کلاس بحث داغی را بر سر تشکیل یک کانون فیلم برای اینکه همه بچه ها بتوانند از نعمت دیدن فیلمهای خوب تاریخ سینما بهره مند شوند ، راه انداخته بودم با بی اعتنایی به پسرک نگاه کردم که آمد و آمد و آمد و با لبخندی از من اجازه گرفت و کنارم ایستاد و خیلی ساده گفت که استاد تاریخ سینمای ماست !!!!

بماند که هنگام معرفی خودش عرق شرم من که قبلا روی پیشانیم نشسته بود سیلابی شد و یاد آوری نوشته هایش در مجله فیلم و سوادش سرم را بیش از پیش خم می کرد.

البته عقاید سینماییش در زمان تند روی های من چندان مورد علاقه ام نبود. به نظرم گرایشش بیش از حد به هالیوود بود و وقتی از کارخانه رویا سازی و فیلمهای موزیکال و رویایی دهه های 30 و 40 امریکا حرف می زد برقی نا محسوس ته چشمانش بود یا از کمدیهای برادران مارکس...

آن سال کامبیز کاهه ( تاریخ سینما ) ، مجید اسلامی ( تحلیل فیلم ) حمید امجد ( فیلم – تئاتر ) محمد شهبا ( مستند سازی ) و.... یادم هست آن ترم بچه ها به شوخی می گفتند
ده تا برتر( تاپ تن top 10 ) جمع شدند و آ ن سال زیبا ترین سالهای عمرم بود که....
افسوس چه کوتاه بود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یک جرقه هایی توی مغزم نوید یک داستان کوچولو برای شب عید می دهد . نمی خواهم تبلیغ کنم ولی از دوستان بلاگی ام دعوت می کنم که شب عید به دیدنم بیایند که البته من کمتر اول به دیدنشان خواهم رفت . حتما حتما...

 
comment نظرات ()
 
 
پيشنهاداتی برای ديدن فيلمهای خوب
نویسنده : سپینود - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/۱٠
 
اسفند ماه و روزهاي پس از جشنواره فجر همواره براي من ياد آور خاطرات خوش سينمايي است . ياد آور سينما شهر فرنگ و شهر قصه كه بعد از تب و تاب جشنواره هميشه فيلمهاي نابي را مثل يك تردست كه در آستين خود هميشه غير منتظره ها و خارق العاده ها را مي پروراند ، اكران مي كردند ، است . با همان خاطره قديمي و دل خوش از اينكه براي آغاز معرفي سينماي متفاوت در اين مقال با دست پر مي آيم ، با سينماهايي كه سابقه نمايش آثار متفاوت را داشتند تماس مي گيرم اما نتيجه اي نيست غير از نام سه فيلم كه به ترتيب اولويت سليقه خودم
۱-روزگار ما كارگردان: رخشان بني اعتماد
سينماي نمايش دهنده: فلسطين۳ - سروش
۲- بماني كارگردان: داريوش مهرجويي بازي ها : حبيب رضايي
سينماي نمايش دهنده : عصر جديد۱ -
۳- ارتفاع پست كارگردان : ابراهيم حاتمي كيا بازيها: ليلا حاتمي ، حميد فرخ نژاد ، گوهر خير انديش
سينماي نمايش دهنده: عصرجديد ۳

در ميان اين سه فيلم ، ديدن و خوب ديدن و حتي چندباره ديدن روزگار ما توصيه مي شود نه به خاطر تقارن آن با انتخابات كه تنها نكته ضعف را در اين تقارن ميبينم و اي كاش فيلم فارق از جنجالها و تبليغات كانديداتوري اكران ميشد … بلكه به چند دليل يكي بازخواني دوراني است كه مدت نه چندان طولاني از آن مي گذرد و هيجانات و التهاباتي كه قشر جوان البته خيلي جوان ما را در برگرفته كه تبهاي تندي است كه زود عرق مي كند و نشانگر اين است كه چگونه مي توان با به كارگيري اين احساسات و كاناليزه كردن صحيح آن به اهدافي بزرگ رسيد . دليل ديگر اينكه اين اتفاق يعني اكران يك فيلم مستند از نادرترين پديده هاي ـ تكرارميكنم! از نادرترين پديده هاي- –
تاريخ سينماي ايران و حتي جهان است و هنرمندان سينما مي دانند كه فيلم مستند در ميان آثار ناب و هنرمندانه سينما چه جايگاهي دارد و اكران عمومي فيلمهاي مستند به رشد فرهنگي و اجتماعي و رشد خود سينماي مستند مي انجامد كه اتفاقي است بسيار نيك. از طرفي روي سخنم با تماشاگر عادي سينماست: خودمانيم تا كي دختري عاشق پسري و رقيبي اين ميان ؟ تا كي ستاره هاي خوشگل تازه به پرده سينما رسيده !!؟ و تا كي طرح موضوعات تكراري كه اصلا جايي براي فكر كردن و كشف خود تماشاگر باقي نمي گذارند؟….. وتا كي چشمهايمان را بر آرزو بياتها ببنديم به بهانه اينكه خودمان در زندگي غمبه اندازه كافي داريم يا اينكه اينها همه ژستهاي فمنيستي است ؟
فيلم بانوي سينماي ايران را ببينيد. اگر پشيمان شديد همينجا براي من پيغام بگذاريد، و حتي دشنام هم با كمال ميل خريدارم!!

مهرجويي و بماني زياد نياز به معرفي ندارند. مهرجويي هميشه تماشاگر خاص خود را دارد كه به هر طريقي مدافع آثارش مي باشند. (و به حق) اما اين اثر از اين جهت قابل توجه است كه فرم
تازه اي از لحاظ روايت و محتوا دارد شايد اين هم به نوعي بياني مستند گونه از يك پديده اجتماعي به نام خودسوزي باشد….

و سرانجام براي كساني كه اكران سال ارتفاع پست حاتمي كيا را از دست دادند و سريال خاك سرخ را هم از شبكه اول سيما ديدند و سبك حاتمي كيا را پسنديدند مي توانند با مقايسه اين دو اثر هم به تفاوتهاي ماهيت رسانه اي سينما و تلويزيون پي ببرند و هم … اصلا با نگاه انتقادي به ديدن اين فيلم برويد. داشت فراموشم ميشد بازيهاي فيلم بينظيرند، فرهان يادتان هست ( عروس آتش ) منظورم حميد فرخ نژاد است ( كه اميدواريم او را با اكران فيلم خوبش هم ببينيم ) و ليلا حاتمي كه خيلي متفاوت است با آنچه از ليلا در اولين ديدار شناختيد و گوهر خيرانديش كه نيازي به توضيح ندارد بازي او در فيلم بانو را به ياد آوريد.


و همين.

 
comment نظرات ()
 
 
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
نویسنده : سپینود - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/۱٠
 
پنجره اتوبوس خيلي كثيف و لك گرفته بود. بوي گازوئيل در هوا پر بود. خسته بود. پلكهايش روي هم مي افتاد. وقتي به كارهايي كه اونروز داشت فكر مي كرد‍‍، ديگه نمي خواست از خواب و رويا بيدار بشه.روياهايش شيرين بود. اول از همه فكر اين كه پولدار مي شد با خودش تعارف نداشت خودش را هم گول نمي زد. فكر تمام كارهايي كه نكرده بود و مي خواست بكنه، سفر، خريد، و مهمتر از همه صباي خوشحال و راضي و خوشبخت با لبخند دائمي گوشه لبهاي سرخ و شادابش…. اتوبوس ترمز شديدي كرد. از خواب و رويا مي پرد. پسر كوچولويي مانتوي سبز رنگ مادرش را مي چسبد، بازم اشك، اشك براي پاكي و معصوميت دنياي بچه ها، اشك براي وضعيتي كه ناچارند براي حفظ تعادل و بقا به پاهاي كوچك خودشان فشار بياورند. خسته هستند و نمي دونند كه چرا بايد اين وضع را تحمل كنند. با خودش فكر كرد از جايش بلند شود(براي بچه ها كه بلند نمي شوند؟) خودش هم خسته بود. دوباره خيره شد به پسرك، چشمهايش نگران بود. گردنش را مي كشيد و سرش را بالا مي گرفت تا از دنياي سياه مانتوها و چادر ها كه دوره اش كرده بودند فرار كند.
تصميمش را گرفت. بلند شد.
- بيا كوچولو بشين…
مادر كوچولو لبخندي زد و با قدرداني روي صندلي نشست و پسر كوچولو كنار او ايستاد. وضعييتش بهتر شد. ولي او اين را نمي خواست. حرصش گرفته بود.فكر كرد اگر خودش جاي مادر پسرك بود ، چكار مي كرد….. حداقل مي نشست و صبا كوچولو را روي پايش مي گذاشت. با تحقير به مادر پسرك نگاه كرد.سر تا پا بر اندازش كرد. مقنعه سرش بود. كارمند بود؟ پس پسرش را كجا برده بود؟ لابد اداره شان مهدكودك داشت.خوش به حالش…..كارش دولتي بود حتما و چند صباح ديگه هم شايد بازنشسته مي شد.

يلدا بود که من آمدم...
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
جهار بار نواخت

امروز روز اول دی ماه است.....

روزی که من اولين صدای اعتراض زنانه خودم رو به شکل جيغ بر سر دکتر و پرستار و مامايی که منو سر و ته نگه داشته بود که دنيا رو چپه ببينم و تصور کنم دنيای قشنگیه ـ زدم!!
حالا هنوز نمی دونم شب يلدا و هندونه و انارو دوست دارم يا برف رو يا فروغ رو يا سپينود.....

نه ای دوست غروبی ابديست....
چی می شه گفت میون اینهمه حرف و گفته... چی می شه گفت بین انبوه کتابها و نظرات عالمانه عده ای منورالفکر...چی می شه گفت میون کلی حرف و حدیثای زورنالیستی یک عده نون به نرخ روز خور که از زندگی شخصی تو و سادگی و حقیقی بودنت سوء استفاده کردن و..
و چی می تونم بگم وقتی که ظهیرالدوله فقط با نور شمعهای بالای سرت روشنه و خیلی ها که دوستت دارن... و من بین این خیلی نمی تونم مالک بی رقیب تو باشم......اما
اما تو خودت می دونی ، می دونم که می دونی...وقتی ایمان آوردی به فصل سرد می دونستی که یکی دیگه هم هست که به این فصل ایمان آورده یا میاره کسی که با روز اول دی ماه زاده شده با سکوت برف عجین شده و امسال هم مثل هر سال سرمای زمستون با زمزمه در آستانه فصلی سرد ... و در ابتدای درک هستی آلوده زمین... آروم آروم نوک انگشتامو اسیر خودش کنه و از میون پوستم به رگهای سردم که خون غلیظ و سیاه توش منقبض شده، برسه.... ولش کن می خوام از تو بگم...می خوام بگم- بهم نخندیا- دلم می خواست روی یه قالی سرخ رنگ با تو در حالی که با پیژامه ( از همون پیژامه های کرکی که پاکستانی فروشهای میدون تجریش دارن و روش شکل خرس و ماه و ستاره داره!!!) روبه روی هم چهار زانو نشستیم و هیچی بینمون نیست جز یه جاسیگاری کوچیک چوبی که پر شده. دلم می خواست حرفاتو می شنیدم ، حرفای راست راستکی، بدون لاپوشونی،صاف صاف ، از غمات می گفتی، از فکرای شیطنت آمیز که می دونم پس لایه های ذهنت بوده، و کشف زنانگی های پنهانت. ضعفات که می دونم خیلی داشتی و همین ارزشتو برام صدچندان می کنه. بیشتر از اونی که برام مقدس باشی دلم میخواست رفیقم بودی....وای فروغ می خوام داد بزنم...بغض گلومو فشار میده از فکر شنیدن صدای بچه گانه ات که لوس لوس و احتمالا با لبهای قلوه شده با طنازی کلماتو ادا میکنی دلم غنج میزنه....
فروغ خاکستری با همه تونالیته های سفید وسیاهش...تو که خوشبختانه یک زنی...نه مثل یه عروسک کوکی که مدام داد میزنه " آه من بسیار خوشبختم.."
من تو رو مثل یه ملکه یا مانکنی با لباس شیک.. یا باغ یه ژست روشنفکرانه احمقانه تصور نمیکنم بلکه...یه روز صبح دیرکه با چشمای پف آلو از خواب پا شدی دست کشیدی به کنارت دیدی تنهایی و یاد " تشنجهای لذت" و آبیاری " سبزه زاران تنت" شب گذشته افتادی و غم توی دلت سنگینی کرد با موهای به هم ریخته..مزه تلخ دهنت .. گیج و منگ....افسرده و تنها... میبینمت و این حس جاری روال عادی زندگی " جنازه های ساکت و متفکر ..جنازه های خوشبخت ملول"که تو ازش خیلی دوری رو میبینم
مخلص کلوم همینجوری خیلی ساده و راحت چاکرتم.........

آيا دوباره روی ليوانها خواهم رقصيد....
يه کاری کنيد...به دوستتون يا فاميل يا هر کی که دوستش داريد؛ يک نامه بفرستيد...نه بابا ايميل نه با پست بفرست...چرا؟ ....خوب آخه...
می دونی چند وقته پستچی در خونه اتونو نزده.يادته اونروزا چقدر منتظرش
می موندی ...پستچی رو می گم..دستات می لرزيد وقتی پاکت نامه يا بسته رو باز می کردی و چقدر خوشحال می شدی. نامه رو نگه می داشتی .حالا حتما داريش.با کاغذ زرد شده از گذشت زمان... ولی دور نمی اندازيش. مگه نه؟
حالا برو. بدو. نمی خواد برام نظر بدی. برو بنويس....صبر کن اول empty trash کن و اين لعنتی رو هم خاموش کن...آهان...
حالا برو....

در محفل عزای آينه ها....
رفته بودم نشر پنجره ، الان چند سالی میشه که اونجا میرم فضای گرم و مطبوعی داره. از در که وارد شدم یه چهره آشنا دیدم.قبل از اینکه اسم طرف یادم بیاد اسم یه کتاب و اسم یه فیلم اومد به یادم به ترتیب " عاشقانه های تهران" و" از کنار هم می گذریم" عجب جادویست این سینما...با اینکه مدتهاست باهاش قهرم ولی آدمهاش، آدمهای واقعیشو دوست دارم..همشون یه جورایی شکست خوردن( تکرار میکنم آدمهای واقعیش...) همه مسحور یه جور نوستالژی ناموفق و پوچ هستند. در عین حال چشمهای غمگین و دلهای حساسی دارن . راستی چرا؟
همه تقریبا با برگمن شروع میکنن البته اگه تاریخ زده نباشن و رزمناو پوتمکین یا تولد یک ملت رو خیلی صادقانه دوست نداشته باشن و موقع نمایش اونها توی کلاسها یا فرهنگسراها جلوی خمیازه شونو نگیرن. نئورئالیسم ایتالیا بیچارشون میکنه و کعبه آمالشون کایه دو سینما میشه...خیلی می خوان گدار رو بفهمن و برسون اعجوبه ایه.....کیشلوفسکی ضربه نهاییه و اگه پیگیر باشن فن تریر رو دنبال میکنن و با هالیوود لج هستن ، اما توی خلوتشون با ولع فیلمای آمریکایی رو میبینن و ....
این کما بیش سرنوشت اهل دل سینمای ماست که هامون براشون اسطوره است و کیارستمی و مخملباف سابق رو به تناسب سلایقشون میپرستیدند و حکایت استاد ( یادمه روزی کسی گفت چرا به بیضایی میگین استاد؟ اگر مقدسش کنین دیگه نقد پذیر نیست...) رو چه با فیلم و نمایش نوشته هاش و چه با سگ کشی هنوز نفس نفس زنان دنبال میکنن.
اما ...و اما دیگه این قوزک پا یاریه رفتن نداره ( فروغی هم از المانهای اوناست) چرخ سینمای فکور ما که تماشاگر رو وادار به تفکر و درک لذت انکشاف می کرد داره می لنگه و جوونایی که با یاد و عشق اون سینمای آرمانی سینما رو آکادمیک دنبال کردن ، به هیچ چیز نرسیدن جز یاس و سرخوردگی.
یک پیشنهاد : چرا این جوونای مستعد که تئوریک سینما رو می دونن یه جا جمع نمی کنیم تا پرورششون بدیم؟ ... شاید بشه یه کاری برای گاری لنگون سینما کرد ...شاید....شاید... بابا اصلا ولش کنین همینجوری یه چیزی گفتم...جدی نگیرید.
اول اتوبان تهران _ شمال رو بسازیم . که یاد و خاطره پیچهای جاده چالوس و فیلم فارسی همسفر از خاطره ها محو بشه ؛ شاید در برنامه چهلم اگه سینما راه خودشو خود پدرسوخته اش پیدا نکرد اونوقت یه برنامه ای عجالتا تدوین کنیم.....
حالا به کی رای بدیم که هوای هنر و هنرمند رو داشته باشه؟

از لابلای خاطرات پراکنده
- اصغر آقا مواظب باش دیوارا زده نخوره...
با یک دست روسریش را گرفته بود که سر نخورد و با دست دیگر لباسهای بچگی صبا را بغل کرده بود. انگار تکه هایی از خودش بودند. می ترسید چندتا جوراب کوچک و سرهمی های نوزادی از دستش بیفتد روی زمین، زمینی که غرق خاک بود، خاکی که از بیست روز پیش تا حالا که از این خانه و زندگی دل کنده بود و تمام اوقاتش را توی مترو به مقصد میدان ارک می گذراند، مثل لایه ای از فراموشی سطح پارکتها و میزها را پوشانده بود.
- تموم شد؟
- نه هنوز...دست تنها که نمی تونم..
- حالا کجا می خوای بری؟
- ( خواست بگوید به تو چه دخلی دارد،که لبش را گزید.) برم شیرخوارگاه اینا رو بدم و بیام..
- (با پوزخند) اها..
- ماشینو می دی....؟
- برو ولی تا یه ساعت دیگه اینجا باش در ضمن بنزین هم نداره...
- باشه..پول بده تا...
- نه دیگه ...(با لبخندی موزیانه) برای کار خودت ، خودت بنزین بزن..
لبخندی تلخ می زند و سوئیچ را که به طرفش دراز شده می گیرد و می گوید : آره دیگه تو راست میگی!!
پله ها را دوتا یکی میکند و با سرعت پائین می رود. فکر میکند شاید این پله ها را که هربار با بار سنگین و خرید روزانه هن هن کنان بالا میرفت و در دل به خودش می گفت: خر بارکش!! ، دیگر نبیند. پس خدانگهدار پله ها....

کوچه ای هست که در آنجا
- سکسک...دیدمت سکسک
- آقا قبول نیست..این منو لو داد
نیما رفت طرف علی و هلش داد.علی زیر چشم به مینا نگاه کرد. داشت میسوخت که یه سیلی تو گوش نیما بزنه، خیلی می خواست بدونه مینا چی فکر میکنه اگه ببینه نیما چرخ می زنه و پرت میشه روی زمین تو دلش به این تصور خندید.
- ببینین داره می خنده...پررو..شیطونه میگه بکوبمش به دیوار
بچه ها پریدن جلو تا اونا رو جدا کنن. هرکی چیزی می گفت
- بابا ول کن...
- یه روز اومدیم بازی کنیما اه ه ه ه
مینا آروم آروم به طرف استخر رفت. درخت بید مجنون پیر سرشو خم کرده بود و گاهی برگها شو با باد به آب میداد. انگار تو این دنیا نبود تا چه برسه به اینکه به نیما و قلدربازیاش فکر کنه. علی نفس راحتی کشید.
- خوب بابا هوا تاریک شد..یکی چشم بذاره
با صدای شمردن رضا، علی چشم چشم کرد و دنبال مینا راه افتاد. کجا داشت می رفت؟ انگار تو خواب بود. روی سنگفرش سکندری خورد. علی دوید تا بگیردش. اما مینا تیزتر از او بلند شد و باز راه افتاد. صدای رضا محو شده بود . هیجده...نوزده ...بیست. خیلی از ویلا دور شده بودند. دیگه بازی برای علی مهم نبود. این بار باید می فهمید مینا به چی فکر میکنه و این بار دیگه باید نقشه اشو عملی می کرد.تا حالا هر بار قرار بود بیایند ویلای خاله جان بزرگه از یک هفته قبل توی سرش نقشه می کشید و ایندفعه قایم باشک رو، علیرغم مخالفت نیما که با هر چی که اون می گفت مخالف بود، به اصرار به بچه ها قبولانده بود.
مینا مینا کجا داری میری...قایم شو الان همه میان... توی کوچه های خلوت شهرک ، تک و توک ماشینی رد میشد ولی مینا بی توجه انگار روی ابرا راه می رفت. اگر می دونست علی چی توی سرش بود؟... راستی اگه می دونست چی می گفت؟ مثل فیلما یکی می زد تو گوشش.. یا سرخ می شد و سرشو پایین می انداخت؟...
خیلی از ویلا دور شده بودند علی کمی می ترسید. یعنی مینا دلش تاپ تاپ نمی کرد...عجب سر نترسی داره این دختر.. نه دیگه نمی شد قدمهاشو تندتر کرد ، بازم تندتر داشت می رسید قلبش توی دهنش بود. نفسش بند اومده بود. یک دو سه و مینا رو از پشت بغل کرد .خودشم نفهمید چطور لباش چسبید به لبای سرد مینا... و دوید و دوید دیگه پشت سرشو نگاه نکرد. صدای ترمز شدیدی اومد . علی یه دفعه ایستاد. انگار گردنش خشک شده بود. نمی تونست برگرده . نمی تونست باور کنه................

خاک سرخ و حاتمی کیا در تجربه ای تازه از مدیوم
نمی دانم چطور شد که یاد داستان تپلی گی دو موپاسان – که فیلم دلیجان جان فورد هم مایه های آن را دارد- افتادم. شاید چون یکی از جذابترین موقعیتهای روانکاوانه انسانها در لحظات یچیده و حساس توام با خطر است. مثل همین خاک سرخ. به تصویر کشیدن جنگ تن به تن که اصیلترین نماها و باورپذیرترین و ملموسترین حالت که تاثیر زیادی بر بیننده جنگ ندیده دارد. حاتمی کیا اصولا قدرت باوراندن و برانگیختن همدلی اقشار مختلف جامعه را دارد .حالا برای نسل جدید و پر کردن فاصله بین آنها و جنگ و به خصوص آدمهای جنگ، مدیوم و محتوای خوبی را هم انتخاب کرده. این را قابل توجه آن قشر فرهیخته عزیز سینما دوستی گفتم که انتقاداتی بر حاتمی کیا وارد می دانند. آنهایی که به زعمشان خاکستر سبز گل سر سبد آثار حاتمی کیاست و حق هم با ایشان است.
اما تلویزیون مقوله ایست متفاوت . علاوه بر اندازه قاب و تکنیکهای خاص فیلمبرداری و مونتاز بتاکم و زمان کشداراکثر سریالهای تلویزیونی ، محتوای اکثر انها پوچ و توخالیست و حتی تماشاگر عام _ که فراموش نکنیم مخاطب غالب تلویزیون است_ بعد از گذشت مدتی بنا به عادت انها را پیگیری می کند.

روزگاری گفته می شد که سی دقیقه ابتدای فیلم کیمیا( ساخته درویش) از تاثیرگذارترین پلان-سکانسهای سینمای ایران است( که با کمی اغماض و نادیده گرفتن بقیه فیلم می توان پذیرفت) خاک سرخ دارای این ویزگیست که لحظات پر جاذبه ای از آن فضا را دربردارد و مشاهده پلانهایی از این دست در تلویزیون تجربه خوبیست. البته به کار گیری مقادیر زیادی حرکات آهسته( slow motion ) حقیقی( رئال) بودن وقایع را در مقایسه با کیمیا از خاک سرخ میگیرد. شاید به عمد و به قصد خیال انگیز نمایاندن و القای فضای روحانی تا حدی پذیرفتنی باشد، اما تاپیرگذاری وقایع نگاری بی شک عمیقتر و پایدارتر است و در سینمای مدرن کوبنده تر.
خاک سرخ در ظرف جستجو که بهترین شیوه برای تطویل یک درام است، غلتاندن داستان به شکلی نامحسوس از فضای شهری و ارتباطات خاص آن به دل جنگ و قرار دادن انسانها در موقعیتهای پیچیده را مبنا قرار می دهد و این از عناصر جذاب خاک سرخ است. اما حاتمی کیا در دام لیلا می اقتد و با اتصال تمام شخصییتهای روایت به لیلا دست خود را برای ادامه روایت تلویزیونی می بندد و این از نشانه های دوری او از این به نوعی زانر است. پرداخت شخصیتها و داستانهای فرعی که لازمه این قبیل سریالهاست ضعیف است و همه چیز در نهایت به لیلا باز میگردد که سر دیگر این رشته لیالیست در حالیکه لعیای داستان با قوتی که در بازیگری مانند جعفری یافت میشود باید بیش از اینها روایت میشد. و لیلا که سعی در ارائه نوعی بازی به اصطلاح زیر پوستی دارد هنگام ادای دیالوگ نا آشنا می نمایاند. برای پرستویی نگرانم چرا که پس از خدمت نه چندان موثر جیرانی در به کارگیری او در آب و آتش به گونه ای به انفعال روی آورده . راستی کجاست آن حاج کاظم اسیر در اکواریوم آن آزانس مسافرتی که برای صبر یا علی می خواست؟ یا آن نگاه سوزاننده در روبان قرمز که پس از بر ملا شدن راز عشقش به محبوبه دل را خاکستر می کرد؟ ... شاید یک توده ای سابق جذابیت پرداخت بیشتری را از دید روایتگر این اثر نداشته باشد( که البته باید او را در تغییر دیدگاهش نسبت به گرایشات مختلف تحسین کرد ) اما او دیگر پذیرفته که چشم پوشی و نادیده گرفتن حتی درصد کمی از جامعه ، پسندیده نیست. نمونه آن انتقاداتی که به آزانس شیشه ای ، به حق وارد بود که از هنرمند و بازاری وتا دانشجوی بینوا را زیر باد تمسخر و افترا گرفته بود. آدمهای حاتمی کیا با روندی نامحسوس و ملایم از سفید ، آنگونه که چشم را میزند، به خاکستری روشن و از سیاه شبق به روشنی گرایش پیدا کرده اند و این دیدگاهیست که هنوز در مدعیانی مانند مخملباف یافت نمی شود ( البته برای افغانها : نه ).
اینکه خاک سرخ در اندازه های یک اثر برجسته و به یاد ماندنی ظاهر میشود یا نه ، و سازنده آن تا چه حد موفق بوده ، با در نظر گرفتن نسبی بودن موفقیت در تلویزیون و ابعاد گسترده و سلایق متفاوت این مدیوم، بحث بیفایده ایست . اما با کنار گذاشتن مطلق نگری درمی یابیم که خود ننمایاندن یک اثر حتی در سینما اتفاق تازه ای نیست و شاید خود حاتمی کیا این تلخی را در سینما و موج مرده نیز تجربه کرده باشد. اما خاک سرخ با توجه به طیف مخاطب موفقیت نسبی داشته که اگر در قالب سینما قرار می گرفت همانا سرنوشت موج مرده را انتظار می کشید.
باید پذیرفت حاتمی کیا در قاب کوچک دغدغه های دیگری دارد، شاید به تناسب همین اندازه کادر، کوچک ولی قابل اعتنا.

کيست که راز فصلها را بداند...
سلام به همگی ...اولش برام خيلی شخصی بود. وبلاگ نويسی رو ميگم. درآوردن نوشته هام از توی پستو و ته ذهنم برای من کار ساده ای نبود که هيچ سخت هم بود. اولش هم نوشته هام مال خودم و دو سه تا از رفقا بود. وصل که می شدم به شبکه اول نامه ها رو چک می کردم و بعد با دوستان آن لاين گپ ميزدم. حالا همه گله دارن چرا نيستی؟ نميای؟...

حالا دوستان جديد دارم و سفره دلم هم باز بازه.... و وقتی سراغم نمیان دلم میگیره.حالا می توانم بگويم ًََُُُُُُُ من هم هستم يا من هم بودم وگرنه چطور می توانم بگويم که من هستم يا خواهم بود...ًُُ

تولد فروغ هم مبارک بر اهلش.....

خسته ام.... خسته
به خودم استراحت دادم. فقط سری به نوشته های دوستان ميزنم .( راست گفتند که تخته گاز بروی... يا تب تند زود ....)
به هر حال سر زدن به دوستان اين خاصيت را دارد که ميشود تبليغ کرد. و تعريف از مثلا يوسف عليخانی يوسف عليخانی که گپ زدن خودمانی خودش با ياشار را صادقانه کپی کرده.

يا خوابگرد خوابگرد که از آماتوريسم فرهنگی گله دارد.و بحق

به هر حال خواندن ذهنيات ديگران برای من يکی که خالی از لطف نيست . مخصوصا در مرخصی روحی................
بعدالتحرير اينکه من خيلی داستانهای کوتاه علی قانع را میپسندم. اسم وبلاگش را به جای قانع باید میگذاشت غافلگیر کننده....href="http://www.ghane2002.persianblog.ir">قانع

نفس عمیق توی دنیای داستان و فیلم
هیچی برام مثل یه نفس عمیق توی دنیای داستان و فیلم نیست که این هفته از هر دو بهره مند شدم ولی نه سیراب بلکه راضی. "همنوایی شبانه ارکستر چوبها" و "بمانی" که این مورد آخر به اندازه اولی نچسبید _ شاید چون هنوز با سینما قهرم!_
نمی دونم واقعا چرا اینقدر از همه چیز توقع دارم ، از فیلم ، کتاب ، تاتر ، مجله ،. حالا هم از وبلاگ.... جالبه که این وسط از آدمها اصلا هیچ انتظاری ندارم.
وبلاگ برام یک محیط کاملا شخصی بود. مثل یه دریاچه ، مثل دامنه یک کوه ، مثل مخفیگاه های زمان کودکی ، گوشه یک باغ یا حیاط یا حتی زیر یک میز .( جایی که دون خوان میگه باید پیداش کنی. شاید همینه؟ ما در بچگی خیلی نا آگاهانه کارهای درستی رو که باید انجام بدیم به شکل غریزی و به بهترین شکلش انجام میدیم) همه چیز خوب بود تا وفتی که وبلاگ نویسی برام به شکل یک وظیفه نبود. راحت بگم برای من یک کار دلیه. همینجا میگم میخوام هر کاری دلم خواست بکنم.این دیگه صد در صد شخصیه. دلم می خواد از دار دنیا یک چیز مال من باشه با یک آدرس http://www.saint.persianblog.ir لذت میبرم وقتی اینو تایپ میکنم.
می خوام خیلی حرفا بزنم و و مطمئن باشم که با خودم حداقل صادقم. عریان عریان. می خوام داد بزنم که من فمنیست نیستم و از این اداها خوشم نمیاد. میخوام بگم از رمان" لکه های ته فنجان قهوه" اصلا خوشم نیومد. دلم میخواد بگم که از اینکه سنم بالا رفته و قواعد بازیهای جدید رو نمیدونم دلگیرم. مثل وقتی توی خیابون از دیدن دختری که تقریبا مانتو نپوشیده تعجب میکنم و از اون بیشتر از اینکه بقیه مردم تعجب نمی کنند و باز بیشتر به این خاطر که آیا این من نبودم که از پوشیدن مانتو ناراضی بودم...... این نسل که میگن نسل سوم هستن حرص منو در میارن، حس خارج جریان بودن بهم دست میده و از اینکه اعتراف کنم که نسلی هستند که خیلی میفهمن و عمیق، از خودم بدم میاد.

یادمه میگفتن که یکی از اساتید بازیگری که بر مبنای روش متد اکتینگ method act کار میکرد در بعضی جلساتش کار آموزها را مجبور میکرد تا خصوصی ترین مسائل و خاطرات زندگی شان را تعریف کنند یا حتی بازی کنند. ....حالا من چه کردم؟

آنا کجاست؟
سخته که راجع به فیلمی که ندیدی بنویسی! و آنهم فیلمی که زیباترین و تاثیرگذارترین فیلم زندگیت باشد!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فیلمنامه ماجرا ساخته آنتونیونی و با ترجمه بیزن طاهری
آنا زنیست عجیب ، ساکت و متفکرو البته با پدری متمول. نامزدی دارد، آرشیتکت ، خونسرد و لاقید که ساندرو باشد. و دوستی ساده و خوشبین و سطحی که کلودیاست. و اشخاص رنگارنگ و جوراجور که با هم به یک سفر تفریحی با یک کشتی خصوصی به خلیجی میروند. آنا یکباره و بی هیچ دلیلی گم میشود. یعنی ناپدید می شود. نمی دانم شاید فرار میکند.(حقیقتا برای بازگویی ساده این داستان هم نمیتوان برای اینکار آنا تعریف مناسبی ارائه داد..).
طبیعی است که همسفران ، خصوصا کلودیا و ساندرو، بسیج شده و به دنبال آنا بگردند. ولی آنچه که در این میان طبیعی نیست دلیل ناپدید شدن آنا و پس از آن رابطه ایست که در پی تلاش برای پیدا کردن آنا ، میان کلودیا و ساندرو ایجاد میشود. و به زعم من شگفت انگیزتز این است که آنا از نیمه داستان( یا فیلم که زمانبندی آن را نمیدانم) فراموش میشود! گویی آنا هیچگاه نبوده . شاید این را خود او هم میدانسته، شاید این یک فریاد اعتراضی به انتونیونی بوده.چرا آنا باید بازیچه شرح عشق کلودیا و ساندرو شود؟
منتقدان بسیاری تمام این اتفاقات را تعبیر کرده اند. کلودیا در این جستجو پخته میشود...کلودیا به آنا نزدیک میشود... عمیقتر میشود....ساندرو خود را بازمی یابد.... دوباره به معماری و هنر روی می آورد.... به پوچی و نوعی پشیمانی میرسد...و حتی تا اینجا پیش رفته اند که با حلول آنا در کلودیا دیگر نیازی به بیان سرگذشت آنا نیست. اما هیچگاه هیچ کس به امکان بودن یا نبودن آنا و اینکه او کجاست؟ فکر نکرد.به راستی آنا کجاست؟
حتی خود آنتونیونی هم نمیداند آنا کجاست. آنا کاری را کرد که شاید در اعماق ذهن هرکدام از ما میل شدیدی به جسارت انجامش وجود دارد. شاید این تنها سئوال سینمایی قرن باشد که آنا کجاست؟ از خود نمی پرسیم که سرنوشت کلودیا وساندرو چه شد. چون واضح و روشن است . چه آلترناتیوهایی برای این پرسش که خود زندگیست به همان وضوح ، وجود دارد ؟ شاید دو یا سه حالت.

اما انا شاید هنوز زنده است....


سرد يا گرم...
سرمای کاشی رو حس کرد. سفید و سرد. با همه جای پشتش تماس داشت،الا گودی کمر و کف پا. برش گردوندند. هر دو نفرشون ، به آسونی. وزنی نداشت. حالا حتما کمتر هم شده بود. نوبت شکمش بود که تخت روی کاشی سرد مور مور میشد. بازم کف پاش با کاشی تماس نداشت. خنکی کاشیهای خیس رو فقط باید توی کف پاش حس میکرد تا راحت بخوابه.زیر لحاف هم که بود، توی سوز و سرما، کف پاش باید بیرون از لحاف میبود.
کاش مینو اینجا بود. باید توی این وضع می دیدش تا راحتتر قبول کنه. اما ....نه... اون میترسید. و حتما حالش بدتر میشد. باید امشب بره به خوابش. باید مجبورش کنه به زندگی عادی برگرده. ولی کی گفته که اون نمی خواد به زندگی روزمره اش برگرده. امروز روز اول بی هم بودنه و با چشمش دید که حمید موقع تسلیت گفتن خیلی بیشتر از روال معمولی دستای مینو رو توی دستاش نگه داشته بود. مثل اینکه این اونه که باید به وضعیت جدید عادت کنه. حرصش گرفته بود. یک لحظه فکر کرد برگرده و بزنه توی گوش حمید... یا اینکه شب مینو رو اذیت کنه. از این فکر خنده اش گرفت . مثل فیلما!!
کارشون تموم شده بود. اصلا متوجه نشده بود. یکهو بوی خاک نمناک زد توی دماغش. از این پائین چندتا کله رو می دید که ظاهرا گریه می کنن ولی دارن سرک می کشن تا کنجکاویشونو ارضا کنن. شاید به نوبت خودشون فکر می کنن. ...نه این مینوست... نه مینو نباید ببینی... چیکار میکنی دختر؟.... نیا پائین. انگار صدای ضجه ها نمی گذاشت صداش به مینو برسه.
و آخرین گرمای این دنیا ، گرمای بدن آشنای مینو بود که به یادگار با خودش برد.......

با نوک انگشتای یخ زده
یادش بخیر. دستها یخ میزد. برف می آمد. ویژه نامه فیلم با نوک انگشتای یخ زده لوله شده بود و فشرده میشد. برنامه های جشنواره که با ماژیکهای زرد و نارنجی و سبز فسفری ، علامت زده شده بودند. از همه مهمتر بحثهای جذاب پیرامون سینما که برفهای اطراف سینماها را اب میکرد. و سینما آزادی ( شهر فرنگ ) مرحوم و عزیز...
اینا از قسمتهای پر سوز و گداز و نوستالژیک موضوع ! اما درباره اینکه چی شد سینما اینطوری شد..یعنی اینطوری که هست با وضع موجود، باید گفت که اصلا معلوم نیست . شاید همون سیاستی که آزادیها را بیشتر کرد - نه در همه حوزه ها- بگذارید سیاسی اش نکنیم نه اینکه از سیاست و سیاسی شدن بترسم ، که به موقع اش حرفهایم را خواهم زد ، بلکه برای اینکه همین سیاسی کاریها اهل علم و هنر را از وظیفه اصلیشان دور کرد و سینما هم اهل فن و حس خودش را که همانا مولفین بودند از دست داد.
افراط بلای خانمانسوز جماعت این دیار است. بعضی تصور می کنند رفرم فرهنگی را ، مثلا در حوزه فیلم ، با معانی دشوار و به الطبع از طبقات فرهیخته( و به زبان بعد از دوم خرداد) نخبگان ، آغاز کرد. اما این بدیهی است که قشر متوسط ( به لحاظ فرهنگی) این نیاز و قابلیت پذیرش را بیشتر دارد . برای اینکه بغرنج حرف نزنم و به دام همان نخبه گرایی افراطی دچار نشوم مثال میزنم که البته در مثل جای مناقشه نیست و از همین تریبون اعلام می کنم که اگر بخواهم صادق باشم تمام کارگردانهای عزیز و فیلمها را دوست می دارم!! چون جنسشان از نگاتیو است و من کلا نگاتیو را دوست دارم...
پرت شدیم . میگفتم که لابد روسری آبی را به یاد دارید؟ نه؟ خوب کمی جلوتر زیر پوست شهر... یا لیلا ی مهرجویی....شوکران افخمی چطور ؟ ( البته این یکی نمی دانم چرا هربار با فیلمهای موفقش موجی را در سینمای ایران راه می اندازد ، مثل عروس...)... راه دور نرویم سگ کشی بیضایی....اصلا هامون.... منظور فیلمهایست که تماشاگر عام و خاص را راضی کند ( این به گواه میزان فروش این قبیل فیلمها و رویکرد منتقدان است) این قبیل محصولات فرهنگی قابلیت ایجاد یک رفرم یک اصلاح و ساختن یک زیربنای فرهنگی را دارند.
بی دلیل نیست که می گویند :
چون سر وکارت با کودک فتاد پس زبان کودکی باید گشاد

نمی توان با عامه مردم با زبان انار و سیب و عرفان سخن گفت . اصلا پس از گذشت زمان این زبان خاص برای فرهیختگان هم تکراری و پرگو میشود.
می بینید که حالا داریم از این طرف بام پائین می افتیم. تقلید از جیغ امریکایی که با این امکانات خنده دار سینمای ایران رز زرد پلاسیده ایست که نه تنها حرفی برای گفتن ندارد بلکه حتی تصور وقوعش در ایران محال است و این اولین شرط همذات پنداری با فیلم را نقض می کند. این مثالی از یک فیلم قابل تحمل بود . تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل...
حالا می فرمائید جشنواره رفتن چه لطفی دارد؟ .... غیر از اینکه بخواهی همشهری کین را روی پرده عریض ببینی. همین.

يک فيلمنامه برای دزدی!!!!
بوي بنزين

سكانس اول

شب ـ خارجي ـ خيابان

(نماي بسته) دستهاي زني كه ماشيني را هل مي دهد. صداي زن كه ريتمي نامفهوم را مي خواند.
(نماي متوسط) زن متوقف مي شود. سرش را بلند مي كند. توجهش به سمتي جلب مي شود.
(نماي دور) جايگاه بنزين نمايان مي شود. زن دوان دوان به طرف آن ميرود.

شب ـ خارجي ـ پمپ بنزين

مرد جواني ، لاغر و با محاسن و چهره اي معصوم ، با لباس كار آبي رنگ ، پر از لكه هاي بنزين و روغن ، بين دو دستگاه پمپ روي سكو نشسته و كتاب مي خواند.
زن به مرد نزديك مي شود.مرد متوجه نشده بنابراين زن سرفه اي مي كند، وقتي مرد سرش را بلند مي كند زن جا مي خورد.
زن- ببخشيد دير وقته …
مرد- طوري شده خانوم؟
- بنزين ، البته فكر ميكنم …. بنزين تموم كرده
- حالا كجاست؟
- چي؟
- ماشينتون ديگه؟
- (عصبي مي خندد) خيابون بالايي.. تا اونجا هل دادم
- (بلند مي شود) بقيه رو هم من هل مي دم. بفرماييد.
زن مبهوت ايستاده. مرد چند قدم مي رود. مي ايستد ، بر مي گردد و با نكاهي پرسش آميز به زن نگاه مي كند.
زن- ببخشيد ، بريم


شب – خارجي – پمپ بنزين

ماشين با حركت آهسته كنار يك پمپ مي رسد و متوقف مي شود. زن و مرد جوان ، هر دواز پشت ماشين ظاهر مي شوند و نفسي عميق حاكي از خستگي مي كشند. هر دو با هم به طرف شلنك بنزين دست دراز مي كنند، بالطبع هر دو با هم دستشان را پس مي كشند.
زن- بفرماييد..
مرد- نه خودتون بزنيد (با لحني كه انگار منتظر است كه نا تواني زن را در زدن بنزين ببيند)
- باشه ، من هميشه خودم بنزين مي زنم( در حال بنزين زدن ) ، خودم پنچري مي گيرم و خودم هل مي دم ( سرش را بلند مي كند و خيره به مرد نگاه مي كند ، مرد سرش را پائين مي اندازد)
جوان آرام آرام به سمت ديگر مي رود، نگاه زن در حين بنزين زدن او را دنبال مي كند و مرد را مي بيند كه ( نما از نقطه نظر زن است ) آرام روي سكو مي نشيند، كتابش را برمي دارد و روي جلد آن دستي مي كشد و به خواندن ادامه مي دهد.آوايي نامفهوم از دور مي آيد كه به تدريج واضح مي شود. صداي نوحه خواني و سينه زني و سخناني تحريك آميز و تشويق براي انجام كاري كه نامفهوم است، به همراه صداي نامفهوم جمعيت. تصوير از ديد زن گذشته را نشان مي دهد.

شب – خارجي – ميداني در ناكجا- زمان گذشته

تمامي اين صحنه ها از ديد دختر نوجواني است مه از گوشه پنجره ماشين پدرش ميدان را نگاه مي كند. دختر همان زن جوان است.
ميدان شلوغي است. ميان ميدان پسر بچه هاي مدرسه اي به صف ايستاده اند. دبيرستاني اند و انگار دست جمعي به سفري تفريحي يا علمي مي روند و چه بي خيالند. راديو و ضبط صوتي كه روي وانت خاكي رنگ جنگي كار گذاشته شده است ، اما حكايت ديگري دارد. سرود هاي حماسي و تهييج كننده ، صداي مردي كه از فتوحات مي گويد، و پلاكاردهايي كه از اعزام“ نوجوانان غيور“ سخن مي گويد. هيچكدام حواس پسران جوان را به خود جلب نمي كند. دوربين( همان دختر نوجوان ) روي يكي از پسرها كه چهره اي زيبا و معصوم دارد و در حال شيطنت و آرتيست بازي است متوقف مي شود. پسر گويي حس مي كند زير نگاه است و به اطراف نگاه مي كند و او نيز به طرف دوربين ( دختر ) خيره مي شود. سرش را پائين مي اندازد. نمي تواند مقاومت كند و باز به دختر نگاه مي كند. مسخ شده است.پسر گويي تازه متوجه شده كه كجاست به اطراف نگاه مي كند، اما همانطور دخترك را مي پايد. لبخند شيطنت از لبانش محو مي شود. صدا ها رنگ مي بازند. آدمهاي اطراف ناپديد مي شوند و انگار در يك صحنه نمايش پسرك لابلاي پرچمهاي رنگي عزاداري و صداي گنگ نوحه ( جاده و اسب مهياست بيا تا برويم…) كه كم كم واضح مي شود. نگاه پسر هنوز به دختر است اما گويي زمان متوقف شده. در تاريكي و رنگارنگي پرچمها و اعلم ها و صداي نوحه بيشتر مجلس تعزيه خواني را تداعي مي كند تا زندگي روزمره .
صداي پسر – تموم شد؟… بنزين زديد؟

شب – خارجي – پمپ بنزين – زمان حال

زن جوان با يادآوري خاطرات ، خيره و دست به سينه تكيه به ماشين داده.
زن : بله؟ چيزي گفتي؟
مرد : پرسيدم تموم شد؟.. بنزين زديد؟….. داره سر ريز مي كنه
- ( دستپاچه شلنگ را بيرون مي آورد) واي ببخشيد . چقدر زود تموم شد.. مثل يه رويا بود…
- ( مرد با تعجب كه هنوز اين زن را در نيافته ) خوب بعله.. آخه بنزينش كم نبود كه..
- ( زن در حال پرداخت وجه) به هر حال ممنون از كمك
- (سر به زير در حاليكه دستهايش را پاك مي كند) حالا روشن كنيد ببينيم . باكش كه خالي نبود

زن ماشين را دور مي زند و سوار مي شود.. استارت كه مي زند صداي موزيك هر دو را از جا مي پراند. زن شرمزده و مرد لبخند زنان به هم نگاه مي گنند. دوباره استارت مي زند و سه باره اما روشن نمي شود.
مرد – ديگه نزن ، روشن نميشه.
زن – خدايا… حالا توي اين سرما…
- در كاپوت رو بزن بالا ، يه نگا بندازم……
زن در كاپوت را مي زند و مرد سرش را داخل آن مي كند دوباره استارت مي زند. كنجگاوانه به مرد نگاه مي كند كه يك ريز صحبت مي كند و خيلي جدي مشغول تعمير ماشين است. ( تصاوير فقط زن را مي نماياند و صدا از مرد است )
- شايد خفه كرده…. استارت بزن…. ژيگلور كه كثيف بشه، با اين بنزينا…… بيچارگيه……زمسنون هم كه باشه ديگه قوز بالاي قوزه…. ماشينهاي انژكتوري خوبيشون همينه ديگه…. آهان……. سر اين سيم رو بايد لخت كنم…..( سرش را بالاخره بالا مي كند) شما توي ماشين جعبه ابزار ندارين؟…. يه دم باريك اگه باشه…
ـ (زن كه تاكنون به ماشين تكيه داده بود، بي تفاوت به سرنوشت ماشين) فكر كنم باشه بايد بگردم..
- ( زن مشغول گشتن در صندوق عقب ماشين) تو…. تاحالا جبهه بودي؟
- چي؟
- هيچي… آهان پيداش كردم.
مرد با ترديد زن را نگاه مي كند. زن جعبه ابزار را به مرد مي دهد و او دوباره مشغول به كار مي شود. مدتي به سكوت مي گذرد. زن به وضوح آشفته است. بي مقدمه پاكت سيگار را از جيبش بيرون مي آورد و يك نخ گوشه لبش مي گذارد.
مرد – فكر كنم ايرادش رو فهميدم ( سرش را بلند مي كند ) سيگار ؟!
زن – ( فاتحانه ) چيه؟…. به نظر تو زنا نبايد سيگار بكشن؟؟
- ( با تندي ) نه خانم جون ، اين بنزينه كه مرد و زن نمي شناسه ( كمي نرمتر ) حالا ضد يخ ريختي؟
- ( سيگارش را مچاله مي كند ) نه حوصله نداشتم ، يعني نمي دونستم بايد بريزم…
- باشه باشه ..من الان مي ريزم…. زير صفره…. كار كه از محكم كاري عيب نمي كنه
زن مقلوب شده و با حالت تسليم روي سكو مي نشيند ، انگار در اين دنيا نيست. مرد آنجا نيست، براي آوردن ضد يخ رفته است.
زن – ( نفس عميقي مي كشد )( با خود ) چقدر بوي بنزين رو دوست دارم ، يه حسيه كه آدمو
مست مي كنه ، با يه نفس مي خواي بازم نفس بكشي ، مثل يه ميل ،يه خواهش، شهوت…
مرد با قوطي ضد يخ مي آيد.
- الان ديگه همه چيز حل ميشه ( بشاش ) ماشين هم با يه استارت روشن مي شه.
- شايد تو خودت بودي، شايد هم اين تو نبودي ، سالها پيش توي اون ميدون ، يه جايي بين خواب و خيال ( به خودش مي آيد و به مرد كه با آشفتگي خيره او را نگاه مي كند ) يه نفري رو مي شناختم ، يا خيال مي كردم مي شناسم….. داشت مي رفت جبهه….. نمي دونم رفت يا نه؟ شبيه شما مي زد؟….. خوب انگار تموم شد؟ برم يه استارت بزنم.
زن سوار ماشين مي شود.
مرد – ( مبهوت ) نه تموم نشد.. انگار نمي خواد هيچ وقت تموم بشه..
زن استارت مي زند. ماشين روشن مي شود. آرام ، آرام از محوطه جايگاه دور مي شود. نگاه مرد غمگين او را دنبال مي كند.
مرد – ( در حاليكه دستهايش را پاك مي كند، نفس عميقي مي كشد) اين بو هنوزم ديوونه ام مي كنه.

تصوير از ديدگاه مرد ماشين را دنبال مي كند (با موزيك ملايمي كه گويي از ماشين بلند مي شودو به خاطرات گذشته مرد و خاطره آن ميدان و با صداي نوحه ياد شده تركيبي از يك آواي جديد است )، ولي اين بار از ديدگاه پسر نوجوان كه به دختر نوجواني با روسري آبي و نگاه مغموم از گوشه پنجره ماشين به او خيره شده ، بدون هيچ حركتي ، پس از گذشت زمان نسبتا زياد ، لبهاي دخترك به لبخندي شيرين باز مي شود كه تصوير آخر است.

پايان ، آذر 80
نگاه دوباره ، بهمن 81
ســــــپــيــنــود


دايره ذغالی
بیرون دایره ایستاده بود. آرامشی غریب داشت. نگاهش هیچ نمی دید الا داخل دایره گچی قفقازی و دستهای کوچکی که برای اولین بار آنها را در تصویری گنگ و مبهم از داخل رحم دیده بود و دل بسته بود. یک دل نه که هزار هزار دل. همین دیشب بود که با صدای ظزیفش ، با حرکت همان دستهای کوچک ، با هیجان پاک و کودکانه اش ، داشت قصه نمکی را تعریف می کرد ؛
هفت در و بستی نمکی ، یه درو نبستی نمکی
و حالا این خودش بود که نه یک در بل هزار در را نبسته بود. و اکنون خارج از دایره ایستاده بود ، مستاصل. بیرون از این دایره هوا سنگین بود. تنها را نجات همان چاره قدیمی بستن چشمها و دوباره گشودن آنهاست تا شاید بلکه خوابیده بوده باشی.

برق شمشیر بالای سر بی گناهی درخشید و چشمانش را زد. حالا این او بود که باید فریاد می زد : نه این گوشه جگر من نیست..... این مکنده شیره جانم نیست......
اما نشد. نتوانست.

يک صبح زود
نور ضعيفي از درز پرده روي تختش افتاده بود كه فهميد صبح شده. گوش كرد صدايي نمي آمد، صداي قل قل كتري يا صداي تلويزيون يا صداي آهنگهای شادی که مامان بعضي وقتها ميگذاشت و با هم می رقصیدند. اما مي دانست كه مهد كودك را بايد برود . مريض هم كه نبود. پس بلند شد به اندام كوچكش كش و قوسي نرم داد. هنوز قدش به دستشويي نمي رسيد بايد دور آن مي چرخيد ، شير آب سرد را باز مي كرد و برعكس كه مي چرخيد دستش به شير آب گرم مي رسيد. هميشه با خودش فكر مي كرد اگر پنج سالش بشود خيلي بزرگ شده. اما باز هم انگار … پس عمه جان چي كه خيلي خيلي بزرگ بود. حالا كه رفته پيش خدا.

-مامان!… مامان

“حتما مامان بازم تا ديروقت بيدار بوده. كتاب خونده. سيگار كشيده. با كامپيوتر بازي كرده! حالا هم بيدار نميشه.” خودش بايد مي رفت و به زور مامان را بيدار مي كرد. اون بايد مي رفت سر كار و خودش مي رفت مهدكودك امروز عمو كوروش مي اومد و براي بچه ها آواز مي خوند.

-مامان… اه مامان پاشو ديگه ديرمون ميشه ها..

لحاف رو از سر مامان كشيد. هنوز خواب بود. تكانش داد. اما با ترس ، ياد روزي افتاد كه وقتي مامانو بيدار كرده بود عصباني شده بود و باهاش قهر كرده بود. يواش درگوش مامان زمزمه كرد:

-ماماني… مامان خوشگل… من دندونامو مسواك كردم… بيا لباسامو بده … دير ميشه ها..

نخير ، بيدار نمي شد. كم كم اشك توي چشمانش حلقه زد. “ اگه امروز نره شقايق حتما با كيميا بازي مي كنه. عمو كوروش چي ؟ بچه ها ، نقاشي ؟” ياد روزي افتاد كه مامان را در خواب بوسیده بود، مامان خوشحال شده بود و گفته بود كه اين قشنگترين از خواب بيدار شدن عمرش بوده.
خم شد و لبهاي گرمش را به پوست سرد و انگار يخ بسته مامان چسباند. ولي انگار نه انگار. ديگه اشكها به هق هق و محكم تكان دادن مامان تبديل شده بود.گرسنه اش هم شده بود.

-مامان شير مي خوام … مامان بد پاشو…

خودش هم كه كوچك بود و نمي توانست به مهدكودك برود و تازه در را مامان هميشه قفل مي كرد و بازم دستش نمي رسيد . “ اه چقدر كوچيك بودن بده… پس كي بزرگ مي شد. ” ديگه واقعا كرسنه و نگران بود. كمي به اطراف خانه نگاه كرد . نمي توانست كاري كند. آرام آرام به طرف جاي مامان رفت . لحاف را كنار كشيد و خود را به بدن سرد و يخ كرده مامان چسباند و سرش را روي بازوي او گذاشت .

به ياد شبهاي پيش مامان خوابيدن ، چشمهايش را بست.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : سپینود - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/۱٠
 
یه لیوان قهوه تلخ با یه پاکت پر سیگار،کافیه برای ادامه بیداری...
انسان چقدر عجیبه . این حرفا بهش نمی چسبه ولی قصه رو دوس داره. خوب منم قصه می گم ولی به شیوه خودم؛
گرمای لحاف دلچسب بودخودشو جمع کرده بودپاها توی شکم و دستها زیر لحاف این حالتو دوست داشت.حکم بازگشت به دوران جنینی ، گرمای رحم مادر که اونموقع خیلی مهربونتر بود.هوا ملس بود ولش می کردند می خواست تموم روز رو زیر لحاف بمونه.لش شده بود رخوت تموم وجودشو گرفته بود بی وزنی بی فکری....چشما که آروم بسته می شد رویا شروع میشد....لبخند بی اراده....هری پائین ریختن دل.....به نفس نفس افتادن.....ریتم نا منظم دم و بازدم....یخ زدن انگشتای پا.....گر گرفتن صورت....
خنده اش گرفته بود. چقدر انسان عجیبه.
حالا دیگه همه اهل خونه بیدار بودن پدر مادر و برادر.نمی خواست بیدار بشه و در جمع اونا باشه. یادش بود که تنهاست اما ماه بالای سر تنهاییش بود. اونم چه ماهی... یه نیرو، یه عشق، یه پاکی، یه سادگی به همون سادگی که ماه هر شب میومد و حالا دیگه بعضیها دیگه حتی یه نگاه هم بهش نمی کنن ....ماه اونهم هر شب می اومد.
صدا میاد، صدای دلچسب برخورد سم اسبها با اسفالت خیابون آجودانیه که برای تمرین و هواخوری اومده بودن.....چقدر می خواست برای صبا اسب بخره .... خود صبا ماتیز صورتی می خواد! ولی مادرش می دونه که اسب بهتره. اسب دوستشه، مثل این صفحه مانیتور که دوست مامانش شده.و همه شماتتش می کنن که چرا خودتو اسیر این دستگاه کردی. وقتی می گه که آدمها رو دوست داره کسی نمی فهمه کسی نمی دونه که دلش شده عین یه جعبه جواهر که توش لبریز از حرف و درد و گریه و خنده است. گرم معرفت و دوستی..تنهایی خیلی ها رو پر کرده بود،ولی ...ولی خودش تنها بود...
علی می گفت تو اشتباه می کنی زندگی یعنی بدبختی تو محکوم به ذجر کشیدنی تو باید پشتت زیر زندگی خم بشه و...... از این شر و ورها که با اونها آ شنایی نه ساله داشت و از اونها خسته بود...گاهی فکر می کرد تو اگه راست می گی خودت چرا خم نشدی؟ چرا با من نساختی؟ من سخت نبودم ، بودم؟...ولی ته دلش اصلا نمی خواست اون دوران برگرده.و این نیرو و حسی که الان داره تبدیل به روزمرگیهای اون دوران بشه....

۲۴ ساعت بيداری
وای ساعت دوازده است. ساعت دو نیم باید برم و این شهرزاد قصه گو فقط یک ساعت وقت داره، که قصه اش رو بگه. نازک من گوش می کنی؟ چشمهاتو باز کن، بذارتوی این زمان محدود کنار گوشت زمزمه کنم. از عشق، از والگی، از شیدائی......ماه من گوش می کنی ؟ قصه شروع شد؛

تلفن زنگ زد. از جا پرید.
- مامانی سلام....
صبا بود...
- سلام... عزیز دل مادر، سلام غنچه من، سلام ماه من....
ماه من؟!! این مال صبا نبود، بود؟
چه باید می کرد ؟ سرنوشتش این بود.ولی شیرین ، شیرین مثل قند مثل عسل، ولی عسلی که گاهی زهرداره، جام شوکرانی که ذره ذره می کشه و تو این مرگ تدریجی رو با چشمهای خودت میبینی و داری ازش لذت هم میبری.
خدایا چی می شد، اگر همه چیز خواب می بود؟ لذت اون لحظه که چشمهاتو باز کنی نور بی رمق اما دلچسب یک صبح زمستون در هفده سالگی رو در یابی.......چه اشتیاق کشنده ای برای زندگی، چه دوران پاک و معصومی ، و چه امیدی " چه امیدی چه امید چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید..."
پا شو، پا شو بسه دیگه. باید بری سر کار. باید زندگی کنی. این حرفا واسه فاطی تنبون نمی شه. د پاشو دیگه با.....خسته نشدی از رویا بافی ؟ برات تجربه نشد؟ کی آدم میشی؟ کی میخوای بیای توی جریان عادی زندگی ؟ دیگه بسه سی سالته.....
آره سی سالش بود...دختر کوچولوی پر شر و شور هفده ساله که معنی زندگی رو توی جوب آب باصفای نزدیک خونه، توی راه برگشتن ار مدرسه ، اسفند ماه که نسیم خنک دلچسبش بوی عزیز عید رو می آورد، می دید ؛ حالا سی ساله بود و باید می رفت سر کار.
یاد روز اول کار افتاد....
- اسم شما ببخشید؟ مفهوم نیست....
دروغ می گفت!! الان سی سال آزگار بود که این جمله رو تکرار می کرد
- سپینود..س پ ی ن و د....بله....یعنی فرزند عزیز در زبان پهلوی ساسانی...در ضمن توی شاهنامه اسم شاهزاده هندی زن بهرام گور بوده....
به نفس نفس افتاده بود. سی سال آزگار مادره وظیفه توضیح این اراجیف رو گردنش انداخته بود.
- به به چه اسم جالبی ..چه سلیقه ای به شما تبریک می گم....
اینم حرفای تکراری. حالا چی؟ استخدامم؟...با لبخندی مصنوعی....منتظر جواب

دلکم باید برم....می شه بقیه قصه شهرزاد رو فردا بشنوی؟...من نمی تونم با چشمهای پر از اشک قصه بگم...می تونم؟

امشب خاليم
سلام نازکم، سلام دلکم، شهرزادت دوباره اومده، با قهوه و سیگارش، گیر افتاده. داره فکر می کنه، امشب چی؟ آخه شهرزاد حالا با شهرزاد قدیم خیلی فرق داره، سر کار می ره،قسط داره قرض داره، گرفتاری داره،اسباب کشی داره ، خرید داره، باید غذا درست کنه،.....گاهی از قصه حالش بهم می خوره....
ولی نه صبر کن.... نرو نمی خواد دست خالی از اینجا بری :

هر آدمی توی زندگیش شعرهای زیادی خونده...سپینود یادته؟ بذار دو تا از شعرهای محبوب زندگیش رو برات بگم. ...

آمدن،
افتان و خیزان،
دربدر دنبال تاکستان خوشبختی دویدن،
چیدن یک خوشه از آن یا نچیدن

این تمام زندگانیست........


و دومین شعر از حمید مصدق:

تو به من خندیدی
و ندانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
وتو رفتی
وتو رفتی وهنوز
سالهاست
خش خش گام تو تکرارکنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا باغچه کوچک خانه ما سیب نداشت؟


....... شهرزادت دیگه برای امشب خالیه.........خالی.....خالی

شهرزاد پیر و خسته،غبار گرفته
شهرزاد پیر و خسته،غبار گرفته. خونه تکونی می خواد. بیا دلکم، بیا نازکم، ای تو هم گریه. به خیلی دورها نگاه می کنه، به کوهها و به دریایی که می دونه پشتشه. یه روزایی بود که پر می گرفت، روی یه تیکه ابر می نشست ،از کوه می گذشت، پشت دریا آدمها رو می دید و برای هر شب یه قصه از یه آدم داشت . راستی می دونی اثر انگشت هیچ دوتا ادمی مثل هم نیست؟........... قصه هاشونم همینطور...این برای شهرزادت یه روزایی ....

خوب این بار می خوای چی بشنوی؟ می خوای اشکت بیاد؟ چرا؟ ؟ .....خوب زلال می شی باز نگی من تلخم...من افسرده ام...
می دونی یکی از دلایل پاکی بچه ها چیه؟ اینکه زود گریه می کنن.آدم بزرگا از بس جلوی گریشونو گرفتن، قلبشون یخ بسته و سنگی شده.....
حالا بیا سر بذار آروم روی پاهای خسته شهرزاد ...ولی قول بده اگر اشکای شورت خواستن از قفس چشمات فرار کنن، جلوشونو نگیر. می خوام برات از پسر کوچولویی بگم که عصر شده از مدرسه برگشته خونه مادرش نیست و دلش گرفته پشت پنجره غم پائیز قلب کوچولوشو فشار می ده. خودش نمیدونه چشه، فقط دل نازکش گرفته اگه تنها نبود، غرورش اجازه نمی داد مروارید غلتون روی هره پنجره بریزه....... دلش مامانشو می خواد. اینو فقط به تنهائیهاش می تونه بگه....خدایا کی شب میاد... چقدر بده که مامان همراه شب میاد....و پائیز این خوبیشه که شبا زود سر می رسن، مامانا هم همینطور............

افسوس دير رسيدن
از توی حلقه های دود سيگار به دور دست نگاه می کنم. چه ساده می شه زمان و تاريخ و آدمها رو توی يه قالب بسته.توی يه کادر فرو برد اونها رو نگاه کرد... از بقيه روال عادی زندگی جدا کرد.....
هميشه افسوس دير رسيدن رو داشتم....اما الان فکر می کنم خيلی زود به اين دنيا اومدم

مزه خون توی دهنمه....انگار عقلم رو هم با يه تيکه استخون از مغز سرم جدا کردن...
اين حس از کجا می ياد؟..اين که منو از رودخونه زندگی دور کرده. مثل يه نهر باريکی که با لجبازی می خواد به موازات رودخونه .ولی نه با اون به دريا برسه..... می دونه که تا بخواد به دريا برسه................خشکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ميشه

قصه های بيمارستان
بیمارستان جم، بخش 3، اتاق 305
اینجا یاور همیشه مومنم روی تخت خوابیده. دیدن درد توی عمق چشماش ، اشکمو در میاره. قدرتشو همیشه تحسین می کردم و ازش نیرو می گرفتم و الان با وجود درد خودش بود و خودش. من بی مصرفم.....قدیمیها می گن سلامتی....ما جوونا می خندیم و از سر باز می کنیم....
اینجا با درد غنوده ای
چشمانت به عمق رهایی
چشمانت به عمق عشق
به عمق پاکی
پر تپش می نگرد.......دل می تپد........

تنها راه بود برای فرار
زنگ تلفن توی بحبوحه دعوا تنها راه بود برای فرار
- الوسلام
- -چطوری؟
- آخ راست می گی؟ عمل می کنی؟ چه خوب... نه یعنی
دیگه ندیده بود کسی از عمل جراحی دوستش انم یاورش، خوشحال بشه...
-نه هیچکس فقط من.. فقط من میام پیشت....نه نه تعارف نیست میدونی که.... آره

حکایتش شده بود مثل دزدایی که روز می دزدند تا شب جا و غذا داشته باشند...حالا بیمارستان با تمام بدبختیها ناراحتیها، مریضی و مرگ و غصه..جای خوبی بود برای برگشت زدن...برای فرار...حاضر شد.لاغر شده بود و شلوار جین به تنش زار می زد. کوله رو بار زد. چرا زودتر با کوله اخت نشده بود...لابد فکر می کرد ازش گذشته با تلقینات علی. حالا این کوله سمبل سفر، جوونی از دست رفته و دل بزرکش بود....کوهو می ذارم رو دوشم بود...
کوه که رو دوشش جا گرفت راه افتاد با روسری آبی. تو خیابون آواز می خوند زیر لب. توی تاکسی یک بار دوره کرد: فروغ رو برداشتم، دفتر قلم نوار آخ زخمی تر از همیشه از درد دل سپردن....سیگار، که فکر نمی کرد بشه کشید. مگه یه گوشه با پرستارهای اهل حال و تزریق نیکوتین...
باز حال و هوای بیداری شب تا صبح به به ...دلش غنج زد. چی می شد آدما روزا می خوابیدن و شبا بیدار میموندن. مثل کرم شب تاب...یاد اون نمایش عروسکی دوره بچگی افتاد. یاد شعرش که می گفت: من کرم شب تابم روزا رو می خوابم شبها من می تابم....تا اونجا که میگفت : شب نیمی از دنیاست ، دنیای شب زیباست شب قصه ها غصه ها شب رازها دارد آوازها پروازها دارد....
حق مطلب رو ادا کرده بود یه آهنگ بچه گانه.. شب و سکوت و سوسوی ستاره ها...تمام جمله ها و توصیفها درباره شب اومد جلوی نظرش که خیابون جم رو ندید
- آخ آخ آقا نگه دار منکه گفتم سر جم
راننده براق که: خوب خانوم حواست کجاست؟
-(با خنده) باشه آقا چاکرتیم حالا بزن بغل... چقد شد؟
راننده با تعجب که: 150 آبجی....

چه حسی بود در وجودش...نه لمپنیسم نبود...یه جور عشق به سادگی و صداقت پائین شهر و فقر، فقری که منشا پاکی و پالاینده بود...

شهرزاد در آستانه فصلی سرد

مرهم گذاشتن روي زخمهاي روح بيمارم خيلي طول مي كشه و در اين فاصله نقاهت، هر چه رشته بودم پنبه مي شه يعني تا آخر عمر محكومم به اينكه زخم بخورم و مرهم بذارم؟

بره روشني مي خواهم ،
علف خستگي ام را بچرد

يه بره نازك. مثل يه نفس هميشه با من ، اصلا توي من ، توي خود خودم. پشتم. به خاطر خودم، دلم ، ذهنم، روحـــــــــــــم…… براي اسمم براي هــــــسـتنم..
بره اي كه از گله اش جدا شده باشه و مثل من بخواد خود خوديشو پيدا كنه. يه بره سفيد مثل برف كه با هم توي برفها بغلتيم. تميز و پاك كه هر وقت خواستم از سر عشق نوازشش كنم، بتونم و مطمئن باشم كه آلوده به لجن و تعفن نيست و بدونم كه هيچ تعبير و تفسيري براي بوسيدن پوست سفيدش نداره. و وقتي دستم نزديك صورتش رفت، انگشتهامو گاز نمي گيره و از ريزش خون من روي زمين لذت نمي بره، چه برسه به اينكه خون منو با شهوت بليسه و بلند بلند بخنده….

آه كه دل خيلي چيزا مي خواد….. هميشه دلم خواستني داشت كه با بودن و بايستن خيلي فرق داشت. ولي پيش خودمون باشه (!) هميشه اميدوار بودم كه بالاخره به دست ميارم حتي توي رويا! اين هم نوعي مرهم گذاشتنه. توي اين خواستنها و هميشه خواستنها ولي نبودنها و نبايدها، ياد گرفتم كه زخمهاي خواهشم رو با صبر دوا كنم و با رويا و خيال ببندم. هميشه فكر كنم كه يكي هست و با فكرش…

“تموم لحظه ها رو به انتظار شمردم …..دنبال اون كسي كه از اونروزا گم كردم ”

اونيكه هست. منتظر من. پكي عميق به سيگارم مي زنم و دودشو با قدرت به هوا مي فرستم، شايد در يك لحظه، در يك ذره، يك نشوني از اين هواي بازدمم به اون كه هست برسه و با يك نفس احساس كنه كه اين هوا آشناست و اين بو و اين ذره توي هواي سرد و برفي خيلي بهش چسبيد ……………..


 
comment نظرات ()