One more cup of coffee, Dylan is singin'. cryin loud. Shit! Everything is weird. The position, the song, weather bein not hot enough for switchin coolers. & the most wired of all, me writing English! Please don’t think I’m making a show off. It just happened. Bob Dylan & stuff, & here; where I was a real saint. Where I was free. & that freedom leads me to writing out of boundaries. I feel like watchin 10 commands.
cum'on my goddess make the words falling on my mind & heart as the rain drops.
نظرات ()
آهای دختر! پاتو جم کن. خاله پونه بت لينک داده...
نظرات ()باور کن دلم برات تنگ شده. باور میکنی؟ خيلی وقتا شده میرم توی آرشيوت. کی شروع کردم؟ سه سال پيش بود نه؟
خيلی میخوام دوباره برگردم پيشات...
حالا فعلن نونوارت میکنم تا ببينيم چی پيش میآد.
نظرات ()دلام نيامد بزنند زير کاسهکوزهات که چه؟ غيرفعالی؟
يادم هست روزهايی را که با هم بوديم. روزهای اولی که سه سال پيش حدود بيست روز ديگر اينجا را برای آن پسرک نوشتی و شروع کردی.
خانهی مقدسم شدی و نگاهت میدارم. بگذار او بگيرد و ببندد. اين روزها شک توی دلم دارد ريشههايش را میدواند.
حالا میآيم و برايت میگويم.
نظرات ()نمیدونم چرا تب که میکنم توی خلسهی اين دنيا و اون دنيا میرم و ميام. وقتی سالمام هی به خودم میگم يادت باشه توی مريضی حسابی از حالتات استفاده کنی و بنويسی. اصلن نمیدونم اين خوبه که بخوای موقع نوشتن حالت عادی نداشتهباشی؟ مثل اون نويسندههايی که چيزی میکشن يا الکلی هستن. خيلی وقتا فکر میکنم کارور اگر الکلی نبود چه طوری مینوشت؟ انگار بايد ادبيات مديون افيون و آب شنگولی باشه!
اما حکايت تبِ دیشب من حکايت تنهايی و غم هميشهی خودم بود که با هيچ قلمی و نوشتهای مرتفع نمی شد. دلم يک صدای گرم میخواست. گرمای حقيقی واقعی...نه اونکه دائم سايهای از شک بالای سرت باشه. چيزی که از اعماق دل بربياد.
بد هم نيست برای اينجور مواقع يه بغلی کوچيکی داشتهباشم که هم نفهمام دور و برم چی میگذره. هم گاهی بنويسم توی اين حالت و فرقاش رو بفهمام!
۸۴
نظرات ()آنقدر اينجا را عوض میکنم تا بشود خواستهام. ۵تا ديگر مانده. زور بزن. میتوانی. بوی باران را میشنوی. گفته بودمات که تابستان تمام میشود. تب و تف تمام میشود. خيلی از آدمها فکر میکنند که بهار زاده میشوند. هه! اما تو که با باد پائيزی نفس میکشی و با سوز زمستان گونه سرخ میکنی. دانههای برف را به نخ میکشی و هميشه دل به زيبای زودگذر و بلور ناپايا دادی. دلات خوش است سپينود! چه شادیها و شيطنتهای زودگذری! راستی کی بود که میگفت برق بازیگوشی میخواند از پس چشمهايت؟ گوشات پر است میدانم. از بودن. از باشيدن. دل سپردن. باشد روياهاشان هم شيرين است. آمدند. همهشان و رفتند. زود بود ديگر هميشه زود است و برای تو دير میشود نمیدانم چرا. چهقدر فاصلهی قطرهی بارانی است تا به زمين برسد هيچ میدانی؟ يک دقيقه؟ يک ماه؟ يک سال؟ اما عاقبت میرسد. اينجا بنشين. همينجا و به آسمان نگاه کن. خيره.
۸۵
نظرات ()گرد زرد رنگی روی شانههايم از غبار راه است. طعم خاک بيخ گلويم و حيرت ته چشمانم. مرد پير مهربان با لپهای صورتی و لهجهی شيرين چون قطاب و عمارتهای محجوب. نه! سفرنامه نيست. تنها اين است که کاش ثبت می شد برای ابد. کاش حکاکی میشد پس پردهی چشمم...
و اينجا بود که زني، مانده پای آبله از راه دراز، می رسد و در کوهی پنهان میشود و میشود بیبی چَکچَک و آبی که قطره قطره دور از چشم ناپاکان، سنگها را میشکافد و ميان واحه و کوير بهشت میسازد و من برفراز اين کوهها فرياد زدم.
۸۶
نظرات ()
When you cried I'd wipe away all of your tears
when you'd scream I'd fight away all of your fears
and I've held your hand through all of these years
but you still have all of me
(Evenescence, my immortal. the album; fallen,2003)
۸۷
نظرات ()اين فکرهای لعنتی. اين جرقههای بیموقع. مثل همان خروسی که هر شب با تاريکی هوا آواز میخواند. دوستم ندارند انگار. میخواهمشان٬ از من فرار میکنند. توی خيابان٬ توی تاکسی و اتوبوس٬ وقتی با کفگير بالای سر برنجی که قلقل میکند ايستادی و عطرش را با لذت میجوی٬ مسواک که میکنی يا در کاسهی توالت فرنگی را باز میکنی٬ روی پشتبام لباسها را که به باد میدهی٬ يکهو میريزند توی مغزت. چند وقت پيش توی مجلس ختم فاميلی٬ آمدند٬ همه باهم. آن هم چه موقع؟ وقتی بايد بايستی رو به قبله و بعد راست و بعد چپ (يا اول چپ بعد راست؟ هنوز نمیدانم). همه به بغلدستیشان نگاه میکردند تا مثل او بچرخند. توی اين گير و دار و سرگردانی بود که آمدند. يکی يکی هم که نمیآيند لامذهبها. انصافتان را شکر٬ چرا وقتی رواننويس نو خريدم و دفترچهی جديدم را از پستو بيرون کشيدم و شيشهی عينکم را پاک کردم و لميدم٬ نيامديد؟ مجبور شدم چند خط افقی و عمودی که همديگر را قطع میکنند و متوازیالاضلاع میسازند٬ بکشم و چند بار اسم سريرا را روی صفحه به شکلهای جوراجور٬ خم شده به راست٬ به چپ٬ کتابی٬ تحريری٬ فانتزی بنويسم و برايش امضايی هم اختراع کنم! دست آخر هم مجموعهی داستان کوتاهی بردارم٬ چون که لابد حوصلهی رمان و تاريخ يا نظريات ادبی را ندارم- سيگار را هم آتش کنم و يواش يواش پلکها سنگين شوند.
زندگی نکبتی است٬ زندگی يک زن نويسنده. تعارف که نداريم رفقا!
۸۸
نظرات ()
سپيده زده و صدای کلاغ میآيد. در شهر ما، کلاغ به جای حروس میخواند و اين خندهدار است. در هوای بیخودی سحر و ۲۴ ساعت بيداری تصاوير جلوی چشمانام يکیيکی میروند و میآيند. فکر میکنم که اگر نهار را الان درست کنم چه خوب است. بروم هويج ها را پوست بکنم و زندگیِ خانهام را شروع کنم. خانهام که مثل خودم دوستاش نداشتهام. خودم که مثل تو دوستاش ندارم. خودم که از واژهاي، میبُرد از خودم. از واژهای بر لبان غريبهای حتا. از بیخوابیام خستهام. دلم غنج میزند. اين روزها گويی منتظر چيزی هستم. مثل انتظار يک مسافر. مثل انتظار باريدن برف. مثل پابهپا شدن در راهروی بلند ايستگاه قطاری و شوق ديدن کسی که میدانی ديگر آنکس نيست که عادت داشت باشد و تو بايد از انتهای خطوط عميق چهرهاش بتوانی که بشناسیاش.غبار ثانيهها و دقيقهها را از روی شانههای روزی ستبرش، بتکانی تا شايد رنگ پالتويی که پوشيده ترا ببرد به خاطرات دور و شايد هم نزديک، اما غريبه. چشمهايت را ريز کنی و نگاه کنی در عمق مردمکهاش تا بتوانی بگويیاش "تو ". و آنجاست که مثل نهری روان واژگان سِيل میکنند و بر سر و صورت فرو میآيند و اين چرتِ دم سحر را با خنکاشان پاره میکنند. ديگر بايد بروم هويجها را بشويم و پوستشان را بگيرم. الان باز هوا گرم میشود. گرم مثل خستگی و رخوتِ ناگرفته يک بعد از ظهر جمعهی تابستان.
۸۹
نظرات ()
از خشت طلا ساخته بودی اش. با خندههای قهقه و بلند از ته دل. بالا اينجور و پائين اين طور. و بوی خوب و گرم غذا بود که از مطبخ اش به پا می شد و تو فکر میکردی تا ابد جاودانگی ات را در اين قصر تجربه می کنی. شانزده شالگي٬ شانزده سالگی زيبا. رهایت کرد عاقبت.
قصرات باغ هم داشت گويا. عصرهای خنک پاييزی شايد میرفتی و بازو در بازوی مردت قدم می زدی سنگ فرشهای به هم چسبده و رنگارنگ اش را و بوی گل مستات می کرد. آها پاييز بود و داوودیهای رنگ به رنگ و گلهای کوکبی که درشت بود و پراز گلبرگ. موهای خاکستری را شانه می کردی و شانه های خسته را نوازش. عشق را در طبقی می گذاشتی و شب هنگام مثل يک شبح زيبا آرام جلو میآمدی و روزنامه و ورقها را پاره میکردی و به هوا پرت می کردی و عشق ات را چه بی منت میدادی.
حالا چه شد که با يک مشت٬ قصر زرينات را ويران کردی؟ چه شد که مژه های سياه و بلند کودکانهی شاعری کوچک را از ياد بردی و خود را (که آمدهای به اين دنيا برای اينکه پاکی و صفا پر کنی) فدا کردی؟
در فکر بودن باش. بودن برای همه. تو مصداق يکی هستی که برای همه نفس می کشد. تقديرت اين چنين شکلی دارد. بايد باشی که اگر نباشی عشق نيست. صفا نيست و من نيستم.
۹۰
نظرات ()دیشب ماه ازم میپرسيد که برگهای درختا رو ديدم که دارن خشک میشن و میريزن؟ حال کردم. خيابون پهلوی يادم افتاد.(نمیدونم چرا ونک به بالا برای من خيابون پهلويه؟ شايد چون بالاشهره.) آره ديگه پاييز و مدرسه و همون خيابون. فرش نارنجی برگهای پاييزی. خشخش صدای پام.
با ايی ناز و با ايی غمزه...اله سبزه چه کارِت کِرد...چشمان٬ خماری تو عقل و هوش از سرا میبرد(چقدر با اين نوا میخوام تکون بخورم. کاش توی گرمای يه جايی مثل جايی که تو توش هستی بودم. مست. خراب. سبک...سبک)
ويرجينيا داره از پشت جلدِ اتاقی از آن خود نگام میکنه. هميشه دوست داشتم بدونم زنهای نويسنده چطوری بودن. میدونم که ويرجينيا اهل عور و عشوه نبود. خيلی سخت و سنگين بود. پرخاشگر٬ يه کمی٬ فکر میکنم بدون مصلحت انديشی هميشه حرفاش رو میزده. خشونتاش٬ صراحتاش٬ محکم بودناش و قلماش رو دوست دارم. اما خلاصه که يه کم نااميد شدم. ويرجينيا میرفته توی يه کتابخونه توی يه دانشگاه تو لندن(احتمالن ديگه آخر کتاب و معلومات!) و با چرخ دستی کتاب میآورده و میخونده. گريه ام میگيره. تنبلی مردم ايران . به تبع اونها من هم.
۹۰
نظرات ()نمیدونم چرا دارم اين کارو میکنم؟
شايد بچه شدم. شايد هم خسته.اينجا برام مقدس بوده و هست. مثل يه شروع!(شروع برعکس).قدم زدم اونقدر که برگشتم به خونهی اول.
اول مهر نزديکه. من تنهاتر و باحوصلهتر میشم. اينجا هميشه خودم بودم. اينجا بود که اون قطرهی بارون رو میگرفتم و بالا میرفتم. امشب شوری در سر دارم! اين سيبها رو دوست دارم. کليشهاست؟ خب باشه. يه جور هوای زمستونی و سرد داره که من دل بستهاش هستم. عين سيبهای سرخ و سفت و خوش عطر و طعمی که پاييز میآد. دستهامو به هم میمالم و مثل اونا که عاشق شدن جيغ می زنم پاييز داره میآد! قصههای تازه. حرفای دلم که خيلی دلتنگشونم. از جدی بودن و ادبی بودن خسته ام. میخوام يه کم شوخی کنم. حس شيطنت بچهگی دارم. مثل امروز که حباب درست میکردم و فوت شون می کردم هوا. مثل تقلب کردن سر امتحان جغرافی. اينجا جاشه...
فقط اين جا...
آخ جون.
نظرات ()هنوز٬ هميشه٬ هميشه٬ بازهم٬ بازهم٬ پيوسته٬ آدمها...
نظرات ()
شايد زوده بهتون بگم بياين اينجا... مثل پيششمارهی يک مجله میمونه. اما هيچی عوض نشده. هيچی. من هيچوقت توی بلاگ اسکای و بلاگ اسپات خونه نگرفتم . شايد برای اينکه يه کم ناوارد بودم ولی هميشه پرشين بلاگ رو دوست داشتم و دارم. حالا فقط اسباب کشی کردم. يه کم شخصیتر ولی همونه. برای سال جديد يه خونهی جديد يه انگيزهی جديد به آدم میده مثل همون رواننويس که به عشقش آدم داستان مینويسه. نمیدونم اسمش هرچی هست يه خوبی هم داره که از خجالت دوستان دراومدم. خصوصا دوستانی که لينک منو تا امروز بدون چشمداشت حفظ کردن. من هيچ تبليغی نمیکنم فقط هرکی دوست داشت لينک منو به اين آدرس تغيير بده. http://3pnood.com ديگه هيچی ديگه.
نظرات ()جلسهی کولیها پنجشنبه(فردا) ساعت ۵/۲ بعد از ظهر نشر ماکان.
ضمنا اين اخرين جلسه در سال ۸۲ میباشد.
آدرس:
ميدان انقلاب ( به طرف امام حسين)/ بعد از فردوسی/ جنب سينما فردوسی/
خ رامسر/ پلاک ۶۱/ نشر ماکان
يا آدرس ديگه: خيابان انقلاب - بعد از فردوسی - رو به روی لاله زار نو - جنب سينما فردوسی - خيابان رامسر - جنب ساندويچی - پلاک ۶۱ - نشر ماکان ۸۳۰۶۷۳۸
نظرات ()من از همسايگان آپارتماني كه در آن زندگي ميكنم شايد توقع اين را داشته باشم كه با وجود آنكه صاحب خانهام هستم، به زندگي من و رفت و آمدهايم به نام يك زن تنها، كنجكاو باشند اما خنده دار اين است كه فكر نميكردم همسايگان وبلاگي كه عموما فهيم و روشنفكر و تحليلگر و با معلومات و … هستند هم در كار من سرك بكشند رفتن خانه دوستانم را و عقايدم را و … را زير ذره بين بگذارند. يكبار گفتهام اصولا من بحثهاي غير مستدل و غير علمي را كه با هدف هاي خنده داري مثل بالا رفتن بازديد كننده يا مطرح كردن خود و يا خصومت هاي شخصي مطرح ميشوند را ناديده ميانگارم. به خودم مي گويم نديد بگير. نبين. ناديده بگير بي ارزشند. اما امروز ( دو روز قبل از روز جهاني زن) به اين فكر ميكنم كه چرا؟ كور شدم بسكه ناديده گرفتم. اين را ناديده بگيرم، با اين يكي چه كنم؟ آن را نبينم، اين را هم ميتوانم نبينم؟ يا… يا …
روز اول گفتم من داستان مينويسم. دوست دارم داستان بنويسم. گفتم كه از تظاهرات فمنيستي متنفرم. گفتم كه بعضي از طرفداران احقاق حقوق زن دفاع معكوس ميكنند. گفتم كه از درگيري پرهيز ميكنم. گفتم سياسي نمينويسم. نه براي اينكه با نام حقيقي مينويسم بلكه چون آنقدر احساساتي برخورد ميكنم كه شايد نتوانم تاوان ضربات بعدي را بدهم. و گفتم كه سپينود ديگر صبا را از خاتمي بيشتر دوست دارد. گفتم كه لينك از هيچ كس نميخواهم بازديد كننده هم. روزي كه با يك حركت شمارشگرم را از بين بردم و با خيال آسوده نوشتم را يادم هست. باج ندادم و باج نگرفتم. گفتم به من چه كه در جايي ميان اين وبلاگستان دعواست. سياسيون قديمي دارند بر سر هم ميكوبند. كوچكترها هم رقابت در جلب توجه و پيدا كردن رفقا دارند. گفتم گوشهاي دارم و دوستش هم دارم آلوده اش نميكنم. شايد به اقتضاي سنم كمي قديمي تر هم فكر كنم ولي به همين مينازم كه اصالت را از خودم نگرفته ام. از نوستالژي با تقدس ياد مي كنم و بگذار بگويند فسيل است.
قلم زرنگ و محتاطم مي گويد بي خيال ننويس كار خودت را بكن. نديده بگير و خودت را درگير نكن. اما قلم شرافت و صداقتم كه كله اش بوي قرمه سبزي مي دهد مي گويد تا كي مي خواهي خودت را به بهانه هاي مختلف به كوچهي علي چپ بزني… آخ علي علي گفتم علي… قلم شجاعم مي گويد اينقدر دم مي زني از علي فكر نكردي خودش بود چه مي كرد. انحصار و ارتجاع! آهاي با شما هستم؛ كرسي هاي مجلس را برديد ميني بوسهايتان را باز دوره انداختيد در خيابان ها كه بگوييد بكش جلو و شما با هم چه نسبتي دارين؟!! روزنامه ها را دوباره توقيف كرديد و كانون نويسندگان را انگولك كرديد و مي دانم كه بزودي در اين جا را هم تخته مي كنيد ولي صبر كنيد كمي تامل در اينجا هم چون شماياني هستند. اينجا يك عده مي نويسند و يك عده گير مي دهند مثل شما اينجا يك عده فكر مي كنند و يك عده مسخره شان مي كنند مثل شما اينجا يك عده را چون شماياني نمي گذارند سرشان به كار خودشان باشد و يك عده هم دارند سكوت مي كنند. يك عده دارند آب به آسياب مرتجعان مي ريزند.
بغضم مي گيرد. نه براي خودم براي دختركم صبا كه مي خواهد زني شود در آينده. دلم نمي خواهد براي اينكه او را از گزندها و آسيب هايي كه اين جامعه به زن وارد مي كند محفوظ و مصون بدارم وادارمش كه كنج خانه بشيند و نداند و برايش سرگرمي هاي سخيف تهيه ببينم.
هشتم مارس است. بقول برادرم كه هر وقت روز مادر يادش مي رود تبريك به مادرم بگويد بهانه مي آورد كه كل يوم روز مادر! من هم ميگويم هر روز روز زن است و اگر قرار باشد به مناسبت هشتم مارس چنين حملهي برنامه ريزي شده و گستردهاي را بر ضد زنان تدارك ببينيم مي خواهم هيچ روزي روز زن نباشد و اگر بخواهيم چنين فمنيست هايي باشيم كه در دو قدمي گوشمان بي دليل شخصيت يك زن متاسفانه، متاسفانه و صد وااسفا، توسط همجنسش(گيريم كوچكتر با پسوند اَك) له شود و ما نبينيم و يا نخواهيم ببينيم، مي خواهم فمنيسم در دنيا روز مرگش باشد. و من گفتهام باز و بار ديگر مي گويم كه شما را به خدا، به مقدساتتان ما را به حال خودمان واگذاريد. برويد سرگرمي ديگري براي خود تدارك ببينيد آهان همان آمارگيري از زنان و لباسهاي زيرشان در استخرهاي تهران و حومه و كرج خوب است. شما را به خدا هر كسي كار خودش بار خودش و ايضا آتش را هم خودش در انبارش اگر افتاد تحمل مي كند.
چقدر گفته باشم خلاص خوب است؟!!!
خ ل ا ص.
* خيلی میخواستم تا عيد ننويسم! زير قولم زدم. شما هيچوقت زير قولتون نزدين؟
نظرات ()
بوی بهار رو ديشب مکيدم توی ريهام با تمام وجود. اين يه اطلاعيه است از طرف وجدان سپنود به سپينود:
بايد خودمو بتکونم. بايد از اين دستگاه لعنتی فاصله بگيرم. بايد يه سفر بيست روزه برم به جورابای تور توری سفيد.
و سارافن سرمهای و بلوز يقه ببه گیپوردارش. کفشای ورنی براق. موهای بافته شده از دو طرف و دختری که معلوم نبود
سرنوشتش چی میشه...
يه کارای نکرده دارم با اجازه الان انجام میدم. به سنت پارسال داستان شب عيد میذارم اينجا که بعد از دورهی فطرت(!) اينکارو
انجام میدم. میشه همون شب عيد. تبريک عيد هم از حالا به همه( توی اين روزای عزاداری يه کم بیمعنيه ولی من بوی
بهارو گرفتم ديگه...)
نشر ماکان هم که لابد فهميديد اين پنجشنبه تعطيله پس پیگيری کولیها با خودتون و دوستايی که با منيرو در تماسن.
اگه شد به منم خبر بدين.
يه لينک هم به عنوان آخرين لينک سال ۸۲ میخواستم به يه مادر و پسر بلاگر بدم. ويژگی مادر صداقتشه که اين روزا
کم که نه نايابه. و ويژگی پسرک علاوه بر پسر اون مادر بودن٬ شيرينی و حلاوت شعرکهای کوچولوشه و اين که استعدادش رو
مادرش کشف کرده و داره پرورش میده. تازه همش میگه شهرستانيه! کدوم پايتختنشينی اينقدر...
دنيای مجازی گاهی آدمو از دنيای حقيقی غافل میکنه. گاهی بايد بشه کوهها رو نگاه کرد و نفس عميق کشيد.
گاهی بايد بشه اون معتاد تو جوب افتاده رو ديد. گاهی بايد بشه... ولش کن زياد شعار دادن بلد نيستم.
اصلا هم نمی گم با اينا زمستونو سرمیکنم.
مَخلَص کلوم يه کلوم؛ مُخلص همگی. رخصت.
نظرات ()
1- من خانم روانيپور رو پيدا نكردم كه قرار كوليها رو با ايشون بذارم. بنابراين جلسهي كوليها كه به نظر ميرسيد اين پنجشنبه
برقرار بشه به حالت تعليق دراومده!( البته تا اطلاع ثانوي)
2- جلسهي ديروز غروب سهشنبه در كافهبلاگ برگزار شد. ( گوشتونو بيارين جلو… آهان! مي دونين من 2 هفته نرفته بودم
فكر كردم ديگه جايي ندارم! اما جلسه اونقدر شاداب و مثل هميشه پربار بود كه نتونستم اين اعتراف رو بكنم! ميگم بهتون.
راستش اونقدر دوستاي خوب اونجا پيدا كردم و هيچوقت فكر نميكردم دلم اينقدر براشون تنگ بشه به حالتي رسيده بودم كه
فكر كردم كه ادبيات و داستان رو بيشتر دوست دارم يا غروب سهشنبهها و اعضاشو؟؟)
3- داستان سريرا رو يه كم اديت كرده بودم و توي جاداستاني گذاشتم با عنوان اين داستانِ سريرا نيست. كه مي تونيد
اينجا بخونينش و نظر بديد. از بچههاي جلسه ديروز هم ممنونم چون خيلي كمكم كردند.
4- ديروز يه خبرنگار ايتاليايي اومده بود كافه بلاگ و دربارهي جريان وبلاگنويسي كه ايران انگار پايتخت وبلاگنويسا نام گرفته،
سئوال ميكرد. من بهش گفتم كه I love Francesco Totti !!
كار بدي كردم؟!!
از شوخي گذشته يه كم از كافه نادري و سابقه كافه نشينيِ ادبي در ايران براش گفتم كه ما يه جمع ادبي بوديم. جالبه كه
اون خانم از من دربارهي وبلاگي كه هفت تا زن(اون گفت و من اصلاح كردم كه شش زن تنها و يك مهمان غالبا مرد) سئوال كرد.
و من هم با اجازه بقيه اعضاءla femme fini تا جايي كه شد به سئوالاتش جواب دادم. اون خيلي ميخواست با بقيهی
اعضاء حرف بزنه كه چون فردا ميره، وعدهي يك قرار و مصاحبه رو در ماه اگوست از من گرفت. بانوان la femme fini آماده باشيد
كه داريم جهاني ميشيم!
5- غرض از گفتن تمام اينها اين بود كه داشتم نوشتههاي قبلي و اتفاقاتي رو كه اين مدت كم (شايد دو هفتهي اخير) برام افتاده
رو مرور ميكردم. زندگي بالا و پائين زياد داره.فقط خدا نوشتن رو از من نگيره. كه توي بالا پائين شدنهاي زندگي تنها دوست
راست راستكي و واقعيمه.
پ.ن. راستی بليطای اتوبوس اسفندماه رو ديدين؟ روش نوشته اسفند ۸۲ و فروردين ۸۳. بعد نوشته محرم ماه خون
و نوشته ۲۹ اسفند روز ملی شدن صنعت نفت و باز نوشته ۲۹ فروردين روز ارتش گرامی باد. همين. خب همين ديگه.
شماها فکر میکنين توی فاصلهی ۲۹ اسفند تا ۲۹ فروردين اتفاق اونقدر مهمی افتاده که ذکر بشه؟!!! چی سال نو ؟ عيد نوروز؟
نه بابا شوخی میکنين...
نظرات ()